عنوان:
بررسي تطبيقي مدل تأويلي مثنوي مولوي از آيات قرآن کريم با مدل هرمنوتيکي شلاي
اصطلاح هرمنوتيک (Hermeneutics) از فعل يوناني (Hermeneuein) (تفسير کردن) مشتق شده و از نظر ريشهشناختي با کلمة هرمس(Hermes) خداي يوناني و پيام‌آور خدايان پيوند دارد. اين پيوند انعکاسي از ساختار سه مرحله‌اي عمل تفسير است که عبارتند از پيام (متن)، تفسير مفسر (هرمس) و مخاطبان. كاربرد وصفي اين واژه به صورت (hermeneutic) و (hermeneutical) است؛ مانند تئوري هرمنوتيكي (Hermeneuti theory). شايان ذكر است كه لغت شناسي هرمنوتيك در كشف حقيقت آن مددي نميرساند و بايد با دقت به شناخت ماهيت آن پرداخت. امروزه اين اصطلاح، به رشته‌اي عقلي اطلاق مي‌شود که به ماهيت و پيش‌فرضهاي تفسير ارتباط دارد.(احمدي: 1386، 56)
2-2-2- مفهوم هرمنوتيک
“هرمن” در اساطير يوناني واسطهاي بين خدايان و آدميان بود که سخن خدايان را براي آدميان تفسير ميکرد. از اينرو، در زبان يوناني (Hermeneuein) به معناي “تفسير کردن” و “هرمنوتيک” به معناي “تفسيري” يا “وابسته به تفسير” به کار ميرفت. دانش “هرمنوتيک” از نوزادان بعد از دوران نوزايي (رسانس) در غرب است و تولد آن به قرن هجدهم ميلادي باز ميگردد. در اين دوران، در آثار انديشمنداني چون دان هاير، يوهانس رامباخ (1693-1735م) و يوهان مارتين کلادنيوس (1710-1759م) “هرمنوتيک” به عنوان “دانش تفسير” مطرح شد.(هادوي تهراني: 1377، 122-120)
اما پدر اين دانش شلايرماخر محسوب ميشود که اين نوزاد را به بلوغ رساند و اين نهال را به درخت تنومند تبديل نمود. وي که تحت تأثير نگرش کانتي درجستجوي قواعدي عمومي براي تفسير متن بود “هرمنوتيک متن” را بنيان نهاد. (همان: 128-129)
2-2-3- طبقه بندي هرمنوتيک
دانش هرمنوتيک از دو ديدگاه قابل طبقه بندي است:
الف. از ديدگاه کار برد آن
در اين نوع از تقسيمبندي که اساساً بر پايه ماهيت و کارکرد علم هرمنوتيک انجام شده است، سه نوع هرمنوتيک از هم تمييز داده شده‌اند: هرمنوتيک روشي، هرمنوتيک فلسفي و هرمنوتيک انتقادي.(منوچهري، 1381: 10)
از اين زاويه هرمنوتيک را به “هرمنوتيک متن”، “هرمنوتيک فلسفي” و “هرمنوتيک انتقادي” تقسيم ميکنند. “هرمنوتيک متن” هرمنوتيک شلايرماخر است که به “تفسير متن” ميپردازد و کارکرد “هرمنوتيک” را درحوزه متن ميبيند. “هرمنوتيک فلسفي” هرمنوتيک هايدگر(1976-1899م) است که “هرمنوتيک” را در ساحت وجودشناسي به کار ميگيرد و از آن براي تفسير هستي بهره ميبرد. (همان:173-171). و “هرمنوتيک انتقادي” هرمنوتيک هابرماس(1929م) است که نماينده اصلي آن به حساب مي‌آيد. هرمنوتيک انتقادي نه صرفاً به معرفت شناسي و روش شناسي مي‌پردازد و نه به هستي شناسي و پديدار شناسي، بلکه بيشتر به آزادي و رهايي انسان‌هاي تحت سلطه مي‌انديشد و بر گفت‌وگوي ميان افراد و ايجاد ارتباط و تفاهم در جامعه تأکيد مي‌ورزد.(بروان: 1375، 115)
امّا در اين طبقهبندي بايد از اقسام ديگري از هرمنوتيک نيز نام برد مانند “هرمنوتيک روش شناسانه” که هرمنوتيک شلايرماخر و ديلتاي9 (1912-1833م) از اين طبقه است و کاربردي روش شناسانه دارد. مراد از هرمنوتيک روشي، همچنان‌که از عنوان آن نيز پيدا است، اين است که هرمنوتيک به عنوان روشي براي رسيدن به موضوع علوم انساني و فهم آن است. در اين نوع هرمنوتيک بحث از معنا و معناداري مطرح مي‌شود و هرمنوتيک به مثابه وسيله‌اي براي فهم معنا به‌کار مي‌رود. وبر، بتي و هِرش نيز از جمله نظريه پردازان برجستهاي هستند که ـ به‌زعم تفاوت‌هاي فکريشان با يکديگرـ در باب اين نوع هرمنوتيک نظريهپردازي کرده‌اند. (منوجهري: 1381، 150-145)
“هرمنوتيک گادامر” نيز آميزهاي از روششناسي و وجودشناسي است و در واقع تلاشي براي به ثمر رساندن هرمنوتيک روش شناسانه ديلتاي و هرمنوتيک فلسفي هايدگر محسوب ميشود. از يک سو، رو به “حقيقت” دارد و هرمنوتيک هايدگر را دنبال ميکند و از سوي ديگر به “روش” ميپردازد و کار ديلتاي را تکميل مينمايد. (همان: 203-201)
هرمنوتيک فلسفي به‌دنبال چيستي خودِ فهم و تأويل “دازاين” است. در اين نوع هرمنوتيک به ‌جاي طرح اين پرسش که “چگونه مي‌شناسيم؟”، پرسش اصلي اين است که “چگونه فهم ممکن مي‌شود؟” و يا اينکه “وجه وجودي آن موجودي که فقط به ‌واسطه فهم وجود دارد، چيست؟”(ريکور: 1378: 26)در اساس، هرمنوتيک فلسفي فرض بنيادين هرمنوتيک روشي را مبني بر اينکه هرمنوتيک نوعي روش براي رسيدن به فهم است زير سؤال برده و نفي کرده است و خود به ‌دنبال توضيح پديدارشناختي وجود داشتن خودِ انسان و نمايان ساختن زمينه هستيشناختي خود فهم است.‌ هايدگر و گادامر چهره‌هاي مشهور و تابناک هرمنوتيک فلسفي هستند که گذار هرمنوتيک از معرفت شناسي و روش شناسي به هستي شناسي و پديدارشناسي فهم را به انجام رساندند. اين نوع هرمنوتيک وجه مميزه انسان از ساير بودني ها (موجودات) را امکان فهم معناي “بودن” تلقي مي‌کند و به همين سبب انسان را موجودي هرمنوتيکي مي‌خواند. و از آنجا که بودن انسان در جهان و امکان فهم معناي بودن داراي خصلت لاينفک زباني است، لذا زبان در قلب هرمنوتيک فلسفي جاي دارد. تعبير معروف ‌هايدگر مبني بر اينکه “زبان خانه بودن است” دال بر همين موضوع است.(کوزنزهوي: 1371، 126-125)
سومين نوع هرمنوتيک، هرمنوتيک انتقادي است که هابرماس نماينده اصلي آن به حساب مي‌آيد. هرمنوتيک انتقادي نه صرفاً به معرفتشناسي و روششناسي مي‌پردازد و نه به هستيشناسي و پديدارشناسي، بلکه بيشتر به آزادي و رهايي انسان‌هاي تحت ِسلطه مي‌انديشد و بر گفت‌وگوي ميان افراد و ايجاد ارتباط و تفاهم در جامعه تأکيد مي‌ورزد. فرض هرمنوتيک انتقادي اين است که توان ارتباطي انسان‌ها باعث تداوم زندگي اجتماعي توأم با تفاهم مي‌شود، ولي اين توان معمولاً با عواملي (نظير قدرت و ثروت) مخدوش و سرکوب مي‌شود و همين امر مانع برقراري ارتباط و تفاهم در جامعه مي‌گردد. مخدوش شدن ارتباط و فقدان کنش تفاهمي‌در جامعه به نوبه خود منجر به سلب آزادي انسان‌ها مي‌شود. اينجاست که از هرمنوتيک انتقادي به مثابه روشي براي رهايي افراد و ايجاد تفاهم ميان آنها استفاده مي‌شود. يعني اينکه افراد مي‌توانند از طريق معاني مشترک با يکديگر وارد گفت‌وگو شده و با فهم منظور يکديگر به تفاهم برسند و تفاهم هم معطوف به رهايي بوده و در صورتي ميسر مي‌شود که عوامل سرکوبگر و مخدوش کننده ارتباط انسان‌ها از ميان برداشته شود.(منوچهري: 1381، 44-40)
از مقايسه ميان اين سه نوع هرمنوتيک مي‌توان به شباهت و نزديکي بيشتر ميان هرمنوتيک روشي و هرمنوتيک انتقادي پي برد. بدين معني که در هر دوي اينها هرمنوتيک به مثابه يک روش در نظر گرفته شده است که در يکي، جهتِ رسيدن به شناخت و فهم، و در ديگري جهتِ نيل به آزادي و رهايي استفاده مي‌شود. “يعني هرمنوتيک انتقادي، روشي را در اختيار معارف انساني قرار مي‌دهد که جهتگيري آن سمت و سوي کنترل، بهرهکشي و استيلاگري نداشته باشد”.(همان: 51)
ب. از ديدگاه دوره تاريخي
اين طبقهبندي متعلق به ريچارد پالمر10 است که ضمن تعريف علم هرمنوتيک به مثابه علم تأويل يا اصول تفسير، شش گونه هرمنوتيک را از هم تفکيک نموده و به ترتيب تاريخ پيدايش به شکل زير مشخص و مطرح ساخته است: نظريه تفسير کتاب مقدس، روش شناسي عام لغوي، علم هرگونه فهم زباني، مبناي روش شناختي علوم انساني، هستي شناسي و پديدار شناسي فهم، نظام‌هاي تأويل اسطوره زدايي و راز زدايي. هرچند مبناي اين تقسيم بندي تاريخي است، ولي چيزي بيش از جنبه تاريخي در آن نهفته است. زيرا هر يک از اين گونهها، رويکرد مهمي ‌را به مسائل تأويل و تفسير مطرح مي‌کند و بر جنبه خاصّي از آن تأکيد ورزيده است. اين جنبه خاص و مورد تأکيد در عناوين هر کدام از آنها نيز مشهود و بيانگر ماهيت و کارکردشان است. (پالمر، 1377: 54-41)
پاره‌اي از اين گونهها خود قابل تقسيم به گونه‌هاي متعدد ديگري است که در اينجا به لحاظ رعايت اختصار و از باب مثال تنها به ذکر عناوين يک گونه بسنده مي‌شود: نظريه تفسير کتاب مقدس خود به هفت گونة: ماقبل مسيحي، مسيحي ابتدايي، آبايي، قرون وسطايي، دين پيرايي، مدرن و معاصر تقسيم شده است.(همان: 44)
“هرمنوتيک” به لحاظ تاريخي به سه دوره “کلاسيک”، “مدرن” و “پسامدرن” تقسيم ميشود. شلايرماخر و ديلتاي چهرههاي شاخص هرمنوتيک “کلاسيک”، هايدگر و گادامر برجستگان هرمنوتيک “مدرن” و افرادي چون هيرش از افراد مهم هرمنوتيک “پسامدرن” محسوب ميشوند.
ويژگي “هرمنوتيک کلاسيک” مطلقگرايي است، و مشتمل بر دوره زماني طولاني و در واقع دربرگيرنده بخش اعظم تاريخ بشري بوده که در دوران کلاسيک يونان شکل گرفته و تا قرن نوزدهم ميلادي و بهطور مشخصتر تا زمان فريدريش شلايرماخر استمرار داشته است. اين نوع هرمنوتيک را مي‌توان هرمنوتيک سنتي نيز خواند که در مقابل آن هرمنوتيک مدرن قرار مي‌گيرد. شلايرماخر در حدِ فاصل ميان هرمنوتيک کلاسيک و هرمنوتيک مدرن جاي گرفته و او را به دليل تلاش براي ايجاد علم هرمنوتيک عام “پدر علم هرمنوتيک مدرن” لقب داده‌اند. شاخصه “هرمنوتيک مدرن” نسبيگرايي است. “هرمنوتيک پسامدرن” هرمنوتيک قرن بيستم است که با ديلتاي که در مرز قرن بيستم قرار دارد، شروع شده و به ‌دست هايدگر و گادامر بسط يافته است و از نقد “هرمنوتيک مدرن” نشأت ميگيرد. گاه مانند “هِرش” به سوي هرمنوتيک کلاسيک تمايل دارد و “هرمنوتيک نئوکلاسيک” را سامان ميدهد. (احمدي: 1385، 158)
2-2-4- هرمنوتيک شلايرماخر
هرمنوتيك از ديدگاه شلايرماخر، نظريهاي فلسفي و شناختشناسي است كه به طور عام، روش تفسير متون را بيان ميكند، اين روش اختصاص به متون كهن ندارد و تفسير كتاب مقدس را هم دربر ميگيرد. وي با تبديل فهم به كانون نظرية هرمنوتيك براي فهم كتاب مقدس، به آموزههاي كليسا اعتقادي نداشت و روش هرمنوتيكي خود را عام و كلي ميدانست.
شلايرماخر در عصري زندگي ميكرد كه دو فلسفة رمانتيك و انتقادي كانت در آلمان رايج بود، از اين رو هرمنوتيك او ممزوجي از اين دو نگرش بود؛ زيرا به ويژگيهاي فردي و حالتهاي رواني و احساسات شخصي مؤلّف و نويسنده توجه خاصّي داشت و همچنين انتقادي بود. او در آرزوي وضع قواعد عام براي فهم بود، همان گونه كه كانت قبل از هرگونه علم شناسي و دين پژوهشي به نوعي ذهن شناسي و قواعد كلي و عامِ شناخت شناسي پرداخت. وي با اين دو نوع نگرش، دو تفسير مختلف دستوري (Grammatical) و فنّي (Technical) يا روانشناسي (Psychological) را عرضه كرد و پايههاي هرمنوتيك خود را به آن دو تفسير استوار ساخت. تفسير دستوري، متوجه مشخصات گفتار و انواع عبارتها و صورتهاي زباني و فرهنگي است كه مؤلّف در آن زيسته و تفكّر او را مشروط و متعيّن ساخته است و تفسير فنّي و يا روانشناختي، به فرديّتِ نهفته در پيام مؤلّف و ذهنيت خاص وي التفات دارد. به عبارت ديگر، هر بياني اعم از گفتاري يا نوشتاري، بايد جزئي از نظام زباني باشد و فهميدن آن بدون شناخت اين نظام، ميسّر نيست، امّا چنان بياني، اثر انساني نيز هست و بايد آن را در متن زندگي كسي كه آن را ادا كرده است فهميد؛ البتّه به اعتراف وي، قبل از تفسير فنّي، بايد شيوة ادراك نويسنده از موضوع و زبان و هرچيز ديگر را كه بتوان دربارة اسلوب متمايز نگارش نويسنده يافت، آموخت. (فروند: 1371، 45-43)
حال، آيا اين دو نوع تفسير، قابل جمعاند؟ اين دغدغة شلايرماخر است، و براين باور بود كه توجه به زبان مشترك و خصلتهاي عمومي زبان يا فرهنگ و فراموش كردن نويسنده و ويژگيها و ابتكارات او، ما را از عنصر فهم دور ميسازد، و به عبارت ديگر، فهميدن يك جزء به معني فراموش كردن زبان او است. وي به

Leave a Comment