جهت اهميّت و هدف واقعي هرمنوتيك مبني بر كشف معناي متن مؤلّف، براي تفسير روانشناختي اهميّت بيشتري قائل بود.
ـ در تفسير دستوري، دو عنصر مهم وجود دارد: نخست، هر آنچه تأويل دقيق در يك سخن دانسته ميشود، جز در گسترة زبانشناسي ـ كه ميان مؤلّف و مخاطبش مشترك است ـ دانستني نيست. دوم اينکه، معناي هر واژه در قطعهاي از نسبتِ آن واژه با ساير واژگان آن قطعه، دانسته ميشود. عنصر نخست، ارتباط مؤلّف و مخاطب را ممكن ميكند و عنصر دوم، ارتباط دروني نظام زبان را روشن ميسازد.
ـ تفسير فنّي مشتمل بر دو روش شهودي (تفألي) و قياسي است. روش شهودي، مفسّر را هدايت ميكند تا به جاي مؤلّف قرار گيرد و به همين لحاظ تا حدودي، احوال مؤلّف به دست ميآيد. روش قياسي، مؤلّف را جزئي از نوع كلي به شمار ميآورد، و سپس ميكوشد تا پس از قياس مؤلّف با مؤلّفان ديگري كه جزء همان نوع كلي هستند، به مشخصات متمايز او پيبرد. فرديّت هر كس، صرفاً ميتواند از طريق مقايسه و كشف اختلافها درك شود.
شلايرماخر به عنصر نيّت مؤلّف به گونه اي كه كلادنيوس طرح كرده بود، باور نداشت و ميگفت مؤلّف از آن چه آفريده، بيخبر است و همواره از جوانب گوناگون آن اطلاعي ندارد. شناختِ تأويل كننده از مؤلّف، بارها بيش از شناختي است كه مؤلّف از خويشتن دارد. وي عنصر تمام زندگي مؤلّف را با مفهوم نيّت مؤلّف، جايگزين كرد؛ زيرا اثر هنري، نشان از تمام زندگي مؤلّف دارد، نه از نيّت او تنها در لحظة خاص آفرينش. از اينجا تأثير شلايرماخر بر فرويد، و تبيين نظرية ضمير ناخودآگاه استفاده ميشود.(احمدي: 1385، 162)
شلايرماخر، با وجود بياعتقادي به نيّت مؤلّف، به معناي نهايي، اصلي و قطعي متن اعتقاد داشت، و با قاطعيت بر آن بود كه هر واژه در هر عبارت، داراي يك معناست كه آن را معناي بنيادي ميخواند و متني كه توان تأويل چند ديدگاه را داشته باشد، انكار ميكرد. او عقيده داشت كه با هر روشي سرانجام بايد به معناي نهايي و قطعي برسيم و معناي نهايي از نظر وي، معنايي است كه بر اساس روش ها و ابزار متفاوت، دگرگونپذير نباشد. (واکر: 1965، 487-486)
شلايرماخر، بر اين نظر است كه براي شناختِ سخن انسان، بايد او و تمام زندگي او را شناخت و از طرفي براي شناخت او، شناخت سخنش ضرورت دارد. در اينجا به تعبير شلايرماخر، دايرة شناخت، و به تعبير ديگران، دايرة هرمنوتيك پديدار ميشود كه بخش مهمّي از اين دانش به حلّ همين دور ميپردازد.
شلايرماخر با آثار خود، انديشه ديني و نظريه هاي مربوط به تفسير کتاب مقدس، به ويژه عهد جديد را مدتها زير نفوذ خود درآورد. او اصول عقلاني تفسير را با ايمان مسيحي که سرچشمهاش زندگي عيسي است ترکيب کرد. شلايرماخر در ابتدا اين نظريه دئيستها را که ميگفتند کتاب مقدس اثري يکپارچه، چه از نظر ادبي و چه از نظر ديني است را به نقد کشيد:
” متن مقدس… در آن ابتدا همچون نسخه خطي بود که سخنش فيصلهبخش همه گفتگوها بود… اما امروز همه کساني که احساس ديني را هنوز در درون خود زنده نگه داشته اند در برابر آن ديدگاه به عنوان نظريهاي غير مسيحي به اعتراض و مخالفت ميپردازند. متون مقدس با بهره گيري از نيروي ذاتي خود، توانستند به موقعيت کتاب مقدس ارتقا يابند و با کتاب ديگري که بخواهد همان موقعيت را بدست آورد، مخالفت نخواهد کرد. همان متن ديگري که با همان درجه از قوت معنوي نوشته شود در ميان آثار مقدس به گرمي پذيرفته خواهد شد”. (شلايرماخر: 1989، 249)
شلايرماخر با اين سخن به طور تلويحي به ايمان معنوي اشاره ميکند که در ارتباط با عيسي بدست ميآيد و ميخواهد چنين بگويد که فيض روح القدس اگر بار ديگر مدد کند، ديگران هم بکنند آنچه مسيحا ميکرد. پس حجيّت کتاب مقدس اصالت مستقل و پايدار و منحصر به فردي ندارد. اگر آن تجربه بارها اتفاق افتد متون ديني ديگري همپاي کتاب مقدس بار ديگر به وجود خواهد آمد و تجربه قدسي در ذهن و دل انسان مومن دوباره فعال خواهد شد. براي نيل به چنين مقصودي کافي است مفسر روح مولف را باز توليد کند.(فيروزي، 1387، 222-221)
2-2-4-1- نظريات هرمنوتيکي شلايرماخر
نظريات هرمنوتيکي شلايرماخر را ميتوان در پنج بخش زير جمعآوري کرد:
1.عموميت سوء فهم:
شلايرماخر هرمنوتيک را “فلسفه فهم” ميشمرد. در اين بين تفاوتي ميان متون سخت و متون دشوار وجود نداشت، همچنان که متون مقدس و غير مقدس داراي حکم يکساني بودند. او معتقد بود که اصل در متن، پوشيده بودن آن است؛ يعني هيچ متني به خودي خود واضح نيست. مفسر علاوه بر تخصصهاي کلامي، نيازمند آن است که از رمز و راز روحي نويسنده نيز آگاهي يابد. همين نظريههاي شلايرماخر باعث شد تا او را پدر “هرمنوتيک عام” بنامند و حتي در دوره جديد او را بنيانگذار هرمنوتيک نوين به شمار آورند. مطابق اين نظريه، قوانين عامي براي تفسير وجود دارد، بنابراين کتاب مقدس نيز بايد درست همانند متون ديگر تفسير شود. اين، خود از پيامدهاي مدرنيته بود که پيش از آن رواج يافته بود و ميگفت که کتاب مقدس با متون ديگر تفاوتي ندارد، زيرا نوشتهاي بشري است و ميتوان آن را به صورت تاريخي نقد و تفسير کرد. “بنابراين هرمنوتيک عام متاثر از انقلاب علمي و رنسانس بود”. (استيور:1384، 132-131)
اما تأثيري که رمانتيسيسم بر شلايرماخر نهاده بود از جمله اين بود که او را به نبوغ و خلاقيت فردي، و از آنجا به جنبة روان شناسانه نويسنده و هنرمند متوجه ساخته بود. تشخيص معناي متن را نميتوان کاملاً فرمول بندي کرد زيرا دست کم بخشي از آن وابسته به تفکر مفسر است که تا چه حد بتواند به ضمير نويسنده راه يابد. اما در اين ميان نقطه آغاز مفسر کجاست؟ آيا او ميتواند مستقل از الفاظ و معناي ظاهري متن يکسره به سوي جنبههاي نهفته در متن که به شخصيت نويسنده بازگشت ميکند، روي آورد؟ در اينجا شلايرماخر بر “دستور زبان” به عنوان نقطه حرکت تاکيد ميکند. اگر نحو و دستور زبان معناي صريح و قاطعي عرضه کند شايد ديگر به ادامه راه نياز نباشد. اما در صورت بروز هرگونه ترديد، ضرورت هرمنوتيک انکارناپذير است. متون تاريخي به دليل فاصله زماني عموماً باعث سوء فهم ميشوند، بنابراين هرمنوتيک در اينجا شيوهاي منضبط براي رفع اين سوء فهم است.(همان: 132)
شلايرماخر از همان آغاز استادياش در دانشگاه هاله(1805) تا زمان مرگش(1834) تمام توجه را به مسأله هرمنوتيک معطوف کرد و اما با انتشار آثارش موافقت نميکرد. پس از او شاگردش فردريک ليکه11به انتشار آثار او پرداختند و روش او را ادامه دادند. ليکه پس از ويرايش دقيق نوشتههاي شلايرماخر آنها را به عنوان هرمنوتيک و نقد به ويژه در ارتباط با عهد عتيق و نقد به چاپ رساند. شلايرماخر از سال 1805 تا 1832، نه سخنراني درباره هرمنوتيک ايراد کرد. در سال 1809 و 1810 نيز درسهايي با عنوان “هرمنوتيک عام” ارائه کرد. (گروندين: 1987، 67)
اما شلايرماخر چرا از انتشار آثارش خودداري ميکرد؟ شايد بتوان آن را به روحيه عمومي همه رمانتيستها نسبت داد که به انتشار آثارشان علاقهاي نشان نميدادند؛ شايد هم مرگ زودرس و ناگهاني شلايرماخر دليل آن بوده است. رمانتيستها دائم تغيير عقيده ميدادند و هيچگاه از آنچه مينوشتند رضايت نداشتند. ترديدهاي شلايرماخر که باعث شد آثارش در برخي موارد ناتمام بماند و دشواريهاي فراواني براي پژوهندگان بعد فراهم آورد. شلايرماخر اين نظريه رايج را پذيرفته بود ” هر کسي براي فهميدن، بايد کلام را به قوه درک نزديک سازد، زيرا انديشهاي که در زير سخن نهفته است بايد به قوه آگاهي راه يابد”. بنابراين با اين فرض که “سخن، تماماً وابسته به انديشه پيشين است مهمترين وظيفه براي فهميدن، بدون ترديد، تنها و تنها بازگشت دادن سخن به هدفي است که آن را پديد آورده است”؛ آنچه ما در پي فهم آن هستيم انديشهاي است که سخنگو قصد بيان آن را داشته است. پس فهميدن، هدفي زباني است و در هرمنوتيک چيزي جز زبان، پيشفرض قرار نميگيرد.(همان: 68)
2. زبان و هرمنوتيک:
شلايرماخر براي زبان دو جنبه قائل است: جنبه “دستوري” و جنبه ” انساني”. نحو هر زبان جنبه عام آن محسوب ميشود که بين همه افراد جامعه، زباني مشترک است. اين جنبه از زبان، از فرد فراتر ميرود. کار جنبه دستوري آن است که ابهام سخن را با مراجعه به بافت کلياي که از توانشهاي زبان فراهم آمده برطرف کند. اما زبان فقط به جنبه فرا مرزي ختم نميشود؛ زبان علاوه بر اين، تجلّي انديشههاي انسان است. مردم از واژه هاي مشابه ميتوانند کاربردها و معناهاي گوناگوني اراده کنند، اگر جز اين بود، واژه ها بي روح ميشدند و به دستور زبان تقليل مييافتند، در اينجا است که هرمنوتيک بايد علاوه بر نحو بايد به ابعاد انساني زبان هم توجه کند. شلايرماخر اين جنبه از هرمنوتيک را که نيمه ديگر فهم است،”تفسير فني” ناميده است و واژه فني در اينجا به اين عامل اشاره ميکند که مفسر ميکوشد هنر ويژهاي را که نويسنده در آثارش به کار گرفته است کشف کند. هدف اين بخش شناختن ضمير و روح نويسنده است، روحي که خود را در زبان متجلي ميکند.(کلمنتس: 1990، 158)
بخش ديگر زبان معمولاً با حس ظاهري درک نميشود؛ بلکه با کشف زنجيره پنهاني به دست ميآيد که واژهها را به شکل سحرآميزي به هم پيوند ميدهد. سخني در باب پرسش است، گاه به معناي خواهش است؛ و جمله تمنا و آرزو، گاه دستوري أکيد دربر دارد. خواننده فهيم با خواندن اثري از هوگو در مييابد که او نويسندهاي بود پيرو سبک رمانتيسيسم، در حالي که اثري از گوته نماينده سبک کلاسيسيسم است. عقيده نويسنده از لابهلاي آثار او نمايان ميشود. حالات روحي مانند غم و شادي، بدبيني و خوشبختي و … همه و همه از لابهلاي کلمات به خواننده الهام ميشود. شلايرماخر پس از مدتي اين جنبه از هرمنوتيک را جنبه “روانشناسانة” هرمنوتيک ناميد. (شلايرماخر: 1985، 90)
از نظر شلايرماخر، هرمنوتيک گونهاي روش شناسي است؛ اما روششناسي هنرمندانه. زيرا هنرِ فهم را به شکلي روششناسانه، قانونمند ميکند. مهمترين بخش اين نظريه، تمايزي است که شلايرماخر بين دو گونه جدا و متمايز از فعاليت تفسيري قائل ميشود؛ تمايز بين فعاليت سختتر و فعاليت سهلتر در تفسير سهل که در تاريخ هرمنوتيک بسيار رايج است از اين نقطه آغاز ميکند که فهميدن، خود به خود اتفاق ميافتد، يعني هدف فهم به شکل منفي بيان ميشود. اجتناب کردن از سوء فهم، هرمنوتيک کلاسيک همين است. اين نوع از هرمنوتيک خود را به متن خاصي محدود ميکرد و هرگاه لازم بود بر جنبههاي تاريک متن، پرتوافشاني ميکرد. پيش فرض اين هرمنوتيک اين بود که متن خود به خود واضح است مگر در موارد استثنائي. اما روش سختتر که خود شلايرماخر آن را به کار ميگرفت اين بود که سوءفهم خود به خود اتفاق ميافتد و فهميدن، هدفي است که بايد آگاهانه دنبال شود.(گروندين: 1987، 70)
فهم، انطباقي و غريزي خواننده نيست. هرمنوتيک سنتي معتقد است که انسان معمولاً همه چيز را به سرعت و به سادگي ميفهمد مگر اينکه به مانع يا تناقضي برخورد کند. معناي اين سخن آن است که هرمنوتيک فقط آنجا ضرورت مييابد که فهميدن با مانع روبهرو شود. اما شلايرماخر همچنان که پيش از اين نيز بيان کرديم، قاعده را برعکس کرده است. مفسر بايد به سختي مراقب سوء فهمها باشد. فهميدن فرايندي است که بايد در هر گام به طور قانونمند و صحيح اتفاق افتد.
عقل پس از کانت که قدرت شناختش تضعيف شده بود براي فهميدن با مشکلاتي روبهرو بود. هنگامي که عقل بر جايگاهي لرزان ايستاده باشد چگونه ميتواند ادعاي فهم کند؟ شلايرماخر به تاثير از کانت و بر مبناي معرفت شناسي او به ناچار بنا را بر سوء فهم نهاد . بر اين اساس بود که در سال 1829 نوشت: “نفهميدن هرگز به طور کامل از بين نخواهد رفت”

Leave a Comment