بيابند”. مانند قول‏ خداي تعالي: “يخرج الحيّ من الميّت”55(انعام: 6، 95)، “اگر با بيرون آوردن‏ پرنده از بيضه اراده شود، تفسير خوانند و اگر بدان اخراج مؤمن از کافر يا عالم از جاهل اراده شود، تأويل است”. (طباطبايي: 1397، 17) مقصود از تأويل‏ در اينجا نکته‏يابي‏هايي است که در فهم مفاهيم برخي آيات قرآن‏ اعمال مي‏شود و براساس آن معاني آشکار و مفاهيم ظاهري کلام‏ کنار گذاشته شده نکته‏هايي نغز و باريک از مطاوي آيات بيرون‏ کشيده مي‏شود.به اين شيوه مولوي آيات بسياري در مثنوي‏ تأويل کرده است که ما به نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏کنيم.
4-1. تأويل “به چاه افتادن يوسف(ع)و بيرون آورده شدن‏ او از چاه به وسيلهء کاروانيان‏” (يوسف: 12، 19-15)
مولوي در تأويل اين آيات دنيا را چاه و انسان گرفتار آمده در آن‏ را يوسف مي‏داند و خطاب به کساني که دل به زر و زيور دنيا خوش‏ دارند و در بند تعمّات دنيايي گرفتارند، مي‏گويد “اگر دست از تعلقات‏ مادي بشوييد و مال را صرف يافتن بصيرت نماييد، خواهيد ديد که‏ دنيا چاهي تنگ است که شما در آن گرفتار شده‏ايد. پس همچون‏ يوسف دستاويزي بيابيد و خود را از ين چاه تنگ و تاريک بيرون‏ کشيد. در اين حالت است که چون از چاه دنيا به در آييد جانتان‏ نداي”يا بشري هذا غلام”56(يوسف: 12، 19) سر خواهد داد”:
“هـمره جانـت نـگـردد مـلک و زر / زر بـده سـرمه‏سـتان بـهر نـظـر
تا ببيني کاين جهان چاهي است تنگ‏/يوسفانه آن رسن آرمي به چنگ
تا بگـويد چون ز چـاه آيـي به بـام‏ / جان که يا بشراي هذا لي غلام”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 673-670)
4-2. تأويل”و اذا قري‏ء القرآن فاستعموا له وانصتوا لعلکم ترحمون57″ (اعراف: 7، 204)
مولوي اين آيه را در ضمن توصيه‏اي اخلاقي ذکر کرده است و خاموشي در محضر قرآن را به سکوت در محضر اولياي خداوند که‏ اهل بينش و بصيرت‏اند، تأويل کرده است:
“پيش بينايان خبر گفتن خطاست‏/کان دليل غفلت و نقصان ماست
پيش بينا شـد خـموشي نفـع تـو / بهـر ايـن آمد خطـاب انصتوا”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 2070-2071)
سپس توصيه مي‏کند که “اگر در محضر اولياء حق به انسان‏ اجازه سخن گفتن داده شود، بايستي سنجيده و کم سخن گويد و از درازگويي بپرهيزد و اگر او را به پر گفتن و اطالة کلام امر کنند، بايد با رعايت جوانب شرم و حياء اطاعت امر کند”:
“گر بفرمايد بگو بر گوي خوش‏/ليک اندک گو دراز اندر مکش
ور بفرمايد که اندرکـش دراز / همچنان شرمين بگو با امر ساز”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 2073-2072)
4-3. تأويل”فارسلنا عليهم الطوفان والجراد58″(اعراف: 7، 33)
اين آيه بيانگر عذاب‏هايي است که خداوند براي تنبيه بني اسرئيل‏ بر آنها نازل مي‏کرده است، آنان هر بار براي برطرف شدن عذاب‏ دست به دامان موسي مي‏شدند، اما پس از دعاي موسي و دفع‏ عذاب عهد خود را مي‏شکستند و به لجاجت ادامه مي‏دادند.(طباطبايي: 1397، 238)
مولوي اين آيات الهي را که بر قوم موسي آشکار مي‏شد، همان‏ عصاي موسي مي‏داند که سمبل معجزات اوست. او طوفان را در آية مذکور به عصاي موسي تأويل مي‏کند که گروه فرعونيان را درهم شکست. البته باطن تمام اين معجزات ارادة الهي است که‏ رقم زنندة امور است:
“اين عصار را اي پسر تنها مبين‏/ که عصا بي کف حق نبود چنين
موج طوفان هم عصا بد کوز درد/ طنطنة جادوپرستان را بخورد
گر عصــاهاي خـدا را بشـمرم‏ / زرق اين فرعونيان را بر درم”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1072-1070)
4-4. تأويل”في جيدها حبل من مسدّ”(مسد: 111، 5)
اين آيه و آية قبل از آن دربارة همسر ابو لهب است. “نام اين‏ زن ام جميل دختر حرب است و او خواهر معاويه و عمة ابو سفيان‏ بوده است”. (کاشاني: 1410، 387) علامه طباطبايي در تفسير اين آيات مي‏نويسد که‏ همسر ابو لهب شبانه پشته‏هاي خار به دوش مي‏کشيد و در راه‏ پيامبر قرار مي‏داد تا بدين وسيله ايشان را آزار دهد و اين دو آيه‏ دلالت دارد بر آنکه روز قيامت او را در همان شکل و هيئت که هيزم‏ بر دوش و طناب بر گردن مي‏داشت،حاضر و به آتش کيفر الهي‏ عذاب خواهند کرد. (علامه طباطبايي: 1397، 540). مولوي در تأويل اين آيه مي‏گويد که خلق‏ مانند ديواني هستند که شهوت و فزون‏خواهي همچون زنجيري بر گردن آنها افتاده است و آنها را به اين سوي و آن سوي مي‏کشد. به تعبير مولوي ريسماني که همسر ابو لهب در گردن دارد، بازتابي‏ از خلق و خوي خود اوست:
“خلق ديوانند و شهـوت سلسله‏ / مي‏کشـدشان سوي دکان و غله
هست اين زنجير از خوف و وله‏ / تو مبين اين خلق را بي سلسله
مي‏کشدشان سوي کسب و شکار / مي‏کشدشان سوي کان و بحار
مي‏کشدشان سوي نيک وسوي بد/گفت حق فيجيدها حبل‏المسد
قـد جعـلنا الحـبل في اعنـاقهـم‏ / واتخذنا الـحبل من اخلاقهـم‏”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1119-1115)
آنچه گذشت مروري اجمالي بر شيوه‏هاي استفاده مولوي از آيات‏ قرآني بود. بي‏گمان دامنه اين بحث بسيار فراخ‏تر و گسترده‏تر از اين مختصر است و با توقف و تأمل در ابيات مثنوي و آيات قرآن‏ شيوه‏ها و نمونه‏هاي بيشتري مي‏توان سراغ گرفت و به پيوندهاي‏ ظريف بيشتري بين قرآن و مثنوي مي‏توان پي برد. اگر گفتار حاضر توانسته باشد طرحي هرچند ناقص و ناتمام از تحليل کاربرد آيات قرآن در مثنوي ارائه دهد، مقصود نگارنده به تحقق پيوسته‏ است.
4-2-2- مثنوي، شرح تفسير آيات و احاديث
حضرت مولانا جلال الدين محمدبلخي مي گويد:
“مازقرآن مغــــــــز رابرداشتم / پوست رابرديگران بگذاشتيم”
اين بيان خود بيانگر آنست كه مثنوي شرح مفاهيم قرآنيست كه پژوهندگان برآن صحه گذاردهاند. گفته ميشود: “مثنوي نوعي ازتفسير قرآن است”. (دين لوئيس: 1390، 495)
همينگونه پژوهشگران مسجل ساختهاند كه :
“تاثيرقرآن در لغات و تعبيرات و هم در مفاهيم مثنوي آن چنان بارز و هويدا است كه مثنوي را يكي از تفاسير لطيف عرفاني قرآن دانستهاند. فهم درست مثنوي بدون شناخت رموز و لطايف قرآني آن ناممكن است و فهم بسياري از تعابير وآيات متبركه نيز به كمك مثنوي بهتر صورت ميگيرد”. ( انوشه: 1378، 862)
سيدجعفر شهيدي مثنوي را نه تنها تفسير قرآن وحديث كه كليد حل مسايل پيچيده اسلامي ميداند:
“درون آن (مثنوي) توضيح حقايقي است، عرفاني و تفسيري از بعضي آيههاي قرآني يا حديث نبوي، يا گشودن مشكلاتي چند ازمسايل پيچده كه قرنها پيشاز وي مورد بحث و مناقشه دانشمندان مسلمان و جز مسلمان بوده است.”( شهيدي:1380، 75)
گفتيم مثنوي تفسير قرآن و حديث است. نمونههاي براين مدعا ازمثنوي ميآوريم :
“لو انزلنا هذالقران علي جبل الرايته خاشعا متصدعا من خشيته الله”(حشر: 59 ، 21)
“اگر فرود ميآورديم اين قران را برکوهي (هرآيينه) ميديدي آن را ترسنده، پاره شونده ازخوف الله”
مولانا در ابياتي مثنوي اين آيه را چنين تفسير و شرح نموده است :
“روستايي گاو درآخــر ببســـت / شير گاوش خورد وبر جايش نشست
روستايي شد درآخر سـوي گـاو / گاو را مـي جـست شب او کنجـکاو
دست مي ماليد براعـضاي شيـــر / پــشت وپـهلو، گاه بالا، گاه زيـــر
گفت شيرار روشني افـزون شـدي / زهرهاش بدريدي ودل خـون شدي
اين چنين گستاخ زان مي خاردم / کـو درايـن شــب گـاو ميپـنـداردم
حق همي گويدکه اي مغرورکور / نه زنامم پـاره پـاره گشـــــت طـور
کـــــه لـو انـزلنـا کـتابا للـجـبل / لا نصدع ثـم انقـطع ثـم ارتـحـــل
ازمن ارکوه احد واقف بـــودي / چشـمه چشتمه ازجبـل خون آمدي”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 510-503)
مولانا تفسيرآيه: “وقالوا مال هذا الرسول يا کل الطعام ويمشي في الاسواق”( فرقان: 25، 7)، در توضيح آناني که ميگفتند: اين چه پيامبري است که چون ديگر مردمان ميخورد ودربازارها راه ميرود و در نتيجه پيامبر مثل ديگر مردمان است، داستان طوطي و بقال و کَل را ميآورد و چنين نتيجه ميگيرد :
“جمـله عالم زين سبب گمرا ه شد / کم کـسي زابـدال حـق آگـاه شـد
همسري با انبيــا برداشـــــــــتند / اوليـا را همـچو خـود پنـداشـتند
گفتـه اينـگ ما بشـر ايشـان بــــشر / ماوايشـان بـسـته خـوابيم وخور
اين ندانــــستنـــد ايــن از عمـي / هسـت فرقـي درميـان بـي منتـهي
هردوگون آهو گياه خوردند وآب/زين يکي سرگين شد وزان مشک ناب
هر دو، ني خوردند ازيک آبخور /اين يکي خــالي و آن ديگر شـــــکر
صـد هزاران اين چنـين اشيا بين / فرقشـان هفتــــــاد سالـه راه بيـن”
(مثنوي معنوي، دفتر2 ، 273-264)
4-2-3- قرآن در مثنوي معنوي
خورشيد قرآن در سراسر سرزمين مثنوي تابان است و کمتر ناحيه و خانهاي است که نور و روشني و تجلّيي از آن آفتاب رخشان نداشته باشد. قرآن در مثنوي، هم جلوة ظاهري و صوري دارد و هم جنبه و جلوة باطني و معنوي. هم الفاظ و حکايتها و امثالش در مثنوي حاضر و پُر بَسامد است و هم روح و معنا و پيامش مثنوي را معنوي کرده است. هم جهان و جهانبيني قرآني در مثنوي تصوير و توصيف شده و هم مثنوي همچون آفريننده اش، قطرهاي است که در جهان معنوي و عالم روحاني قرآن غرق و غايت شده است. (زرين کوب: 1368، 379-378)
حکايت مثنوي يا صريح و مستقيم حکايتهاي قرآني است و يا با تلميح و اشاره و تمثيلي از آن، روايت و حکايت ميشود. حکايت مثنوي که همان روايت ماجراي جدايي و بازگشت است و پر از داستانهاي منقول از انبيا و اوليا است، مأخذ و منشأ آن حالتها و حکايتها به نوعي قرآني است و درواقع “حکايت” مولانا در مثنوي، برداشتي از آن حالتها و مقامهاي قرآني و سرّ آن دلبران است در حديث ديگران؛ به زبان شعر و تمثيل و تشبيه، که براي “نقد حال ما” و سرنوشت و سرگذشت آدمي روايت و حکايت ميشود. ازاينرو، طالب سالک، با خواندن قرآن و خضوع در برابر خداوند و پناهجويي از آن کتاب هدايت و سعادت، راه ترقّي و تعالي را عارفانه در پيش ميگيرد.
آن چه مثنوي مولانا از قرآن ميبيند و ميخواهد، نه ظاهر و صورت و حروف آن است، بلکه باطن و جان و درون آن است و حکمتي است که با تعليم و تعلّم کتاب خدا به دست ميآيد. اگر صورت روشن و تمثيلي قرآن نيز در سيماي مثنوي تابان است، هم به تقليد و تبعيت از سبک قرآن است و هم، براي تعليم و دعوت همگاني است که در ظرف تشبيه و مثل، شراب حقيقي معنا ريخته شده و نوشانده ميشود.
پس اين شيوه، نه از آنرو است که خوانندگان با حکايتها و تمثيلهاي رنگين و خيالين، به صورت و خيال و خرافهاي دلخوش و سرگرم ميشوند و از معناي با پهناي معرفتي و حقيقي آن غافل و محروم گردند.
خداوند حافظ و حامي کتاب خويش است و کتابهايي که تابع و خاضع آن کتاب حقّاند نيز، به پرتو حمايت و حفاظت خداوندي، مصون و محفوظ و پايدار خواهند ماند. و تا قرآن هست و جاودانه نور ميدهد، اين آثار نيز که کاشفان آن کتابند و چون ذرّهاي از آن خورشيداند و نور و روح و معناشان از اوست، به پرتو عنايتهاي او باقي خواهند ماند.
مولانا در مثنوي، که گوشهاي از حقايق قرآن را بازتاب ميدهد، چنان که حقّ مطلب است، “قرآن” را که کتابي “خواندني” و آموختني است، بيشتر براي عمل کردن و تهذيب نفس دانسته است و پرداختن بسيار به اسم و اصطلاح و علوم آنرا، گاه راهزن معاني و مقاصد آن ميداند.
در قرآن که ضيافتخانة الهي است براي همة خوانندگان و خورندگان، لقمههاي مخصوص و متناسبي فراهم شده است و آنچه مقدمة استفاده بيشتر از اين ميهماني را فراهم ميآورد، بايد بطون روح و جان بيشتر و فراختر شود تا لقمههاي نوراني فراواني از قرآن آکل گردد.
قرآن در منظر مولانا، يکي از نيروهايي است که خداوند به لطف و عنايت خويش در اختيار بشر نهاده، تا بدان وسيله، خود و ديگران را بر ميزان آن بسنجد و بيازمايد، و به حقيقت امور دست

Leave a Comment