روزني
گرچه تو هستي کنون غافل از آن / وقـت حاجت حق کند آن را عيان”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 682-686)
اشاره به مفهوم تجلي عظمت الهي در آيه شريفه: “وَ خَتَمَ عَلي‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلي‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً…” (جاثيه: 45، 23)
“دشمن خود بودهاند آن منكران / زخم بر خود ميزدند ايشان چنان”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 792)
اشاره به مفهوم آيه شريفه: “وَما ظَلمونا وَلكِن كانوا اَنفسِهم يَظلِمون ” (بقره: 2، 57)
“آنان به ما ظلم نكردند بلكه به خودشان ستم روا داشتند”.
“گفت پيغامبر که هر که از يقين /داند او پاداش خود در يوم دين
که يکي را دَه عوض مي‌آيدش/ هرزمان جودي دگرگون زايدش”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 898-899)
اشاره به حديث: من أيقَنَ بِالخَلَفِ جادَ بِالعَطِيَّةِ (احاديث مثنوي)
باز هم اشاره به مفهوم تجلي عظمت الهي در آيه شريفه: “مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها… (آن که نيکي آورد…)”.(انعام: 6، 160)
6-يوستن به حق(قرب نوافل)
“روز مرگ اين حسِّ تو باطل شود / نور جان داري که يارِ دل شود؟
در لحد کين چشم را خاک آگَند / هست آن چه گور را روشن کُند؟
آن زمـان که دسـت و پايـت بردَرَد / پـرّ و بالـت هسـت تا جان برپَرد؟
آن زمان کين جـان حيواني نمــاند / جــان باقي بايـدت بر جـا نِشـاند
شرط منجابِالحَسَن نهکَردن است/اين حَسَنرا سوي حضرت بُردن است”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 947-943)
اشاره به مفهوم پيوستن به حق و قرب نوافل: “مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها…”(انعام: 6، 160)
“آن که نيکي آورد…”. به اين معني که وعده حق منوط به انجام کار نيکو نيست، بلکه بايد آن فعل را به عالم باقي برد (به واقع تاثير آن که بر روح يا جان آدمي مي‌ماند و قابل انتقال مي‌گردد).
“سايه را تو شخص مي‌بيني زجهل/شخص ازآن شد نزد تو بازيّ وسَهل
باش تا روزي که آن فکر و خيال / بـرگشـايـد بـي‌حـجابـي پـر و بال
کوهها بيني شده چون پشم نرم / نيست گشته اين زمـين سـرد و گـرم
نه سما بيني نه اختر نه وجــود / جــز خــدايِ واحــدِ حــيّ وَدود”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 1048-1045)
برگرفته از آيه شريفه: “وَ تَکونُ الْجِبالُ کالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ”(فيل: 101، 5)
(و كوهها مانند پشمهاي رنگين زده باشند.)
در اين ابيات مولوي توجه به مفهوم وحدت وجود خداونددارد و سايه و شخص: مانند عرض و جوهر، مدّعي ارشاد و پيرِ کامل است.
“عــروة الوثقاست اين تـرك هـوا / بـركشـد ايـن شاخ جان را تا سم”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 1274)
تعبير و تركيب “عروة الوثقي” برگرفته از مفهوم دوري و پرهيز از نفس است و اشاره به آيه شريفه: “فَمَنْ يكْفُر بِالطاغوتِ وَيؤْمِن بِاللّهِ فَقَدْ اسَتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الوُثْقي لاانْفِصامَ لها”؛ (بقره: 2، 256)
“هركس به طاغوت كفر ورزد و به خداوند ايمان آورد به دستآويزي استوار و گسست ناپذير چنگ زده است”.
“پس چو کافر ديد کو در داد وجود/کمترو بي‌مايه‌تر از خاک بود
از وجود او گُل و ميوه نَرُست / جز فساد جمـله پاکي‌ها نجُست
گفت واپس رفته‌ام من در ذَهاب / حَسرتا يا لَيتـَني کُنتُ تُـراب
کاش از خاکي سفر نگزيدمي / همچو خاکي دانه‌اي مي‌چتيدمي
چون سفر کردم مرا راه آزمود /زين سفر کردن ره‌آوردم چه بود
زان همه ميلش سويخاک است کو/درسفر سودي نبيند پيشرو
روي واپس کردنش حرص وآز/روي درره کردنش صدق ونياز”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 1815-1809)
برگرفته از مفهوم آيه شريفه: “…يوْمَ ينْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يداهُ وَ يقُولُ الْکافِرُ يا لَيتَنِي کنْتُ تُراباً”.(نبا: 78، 40)
در اين ابيات مولوي به عالم برزخ و احوال کافران اشاره دارد.
“مشتريِ من خداي اسـت او مـرا / مي‌کشـد بـالا کـه اللهُ اشـتَـري

Leave a Comment