وجود ندارد.”(واعظي: 1380، 196)
2-2-7- هرمنوتيک گادامر
هانس گئورگ گادامر، متولد سال 1901.م در لهستان و شاگرد مارتين هايدگر مي باشد. مهم ترين كتابش، “حقيقت و روش” (Truth and method) نام دارد كه در زمينة هرمنوتيك فلسفي نگاشته و در سال 1960.م انتشار يافت. شايد وجه تسمية اين كتاب، به جهت تلفيقي است كه از انديشههاي هايدگر و ديلتاي فرا گرفته است؛ حقيقت را از فلسفة هايدگر و روش را از هرمنوتيك ديلتاي.
گادامر، با اين كه به هرمنوتيك فلسفي و هستي شناسانه توجه داشت و به بيان پرسشهايي دربارة امكان دستيابي به “فهم” ميپرداخت و به طور كلي عملكرد فهم را توصيف مينمود، ولي به فرايند تحقق فهم نيز اهتمام ميورزيد، بدون اينكه به صدق و كذب و اعتبار و عدمِ اعتبار فهم توجهي نمايد.(کوزنزهوي: 1371، 141)
گادامر نيز که به عنوان بنيانگذار هرمنوتيک فلسفي شناخته شده‌است با تاکيد بر پيشين بودن زبان نسبت به گفتار خصلت عمده زبان را ديالوگي بودن آن مي‌داند. از ديدگاه او زندگي در بطن زبان و در ديالوگ بين افراد متجلي و تجربه مي‌شود. گادامر برخلاف سارتر که متکي بر نيمه اول کتاب “هستي و زمان” بود با بهرهبردن از نيمه دوم اين کتاب و نيز آراء و آثار هايدگر در باب زبان، هرمنوتيک، تاريخ و محوريت فهم در افق تاريخ و زبان، عام بودن هرمنوتيک را شکل داد. گادامر اگرچه آراء خود را در امتداد انديشه هايدگر مي‌داند اما با نقد بنيادين او بر افلاطون موافق نيست. او تلاش خويش را صرف آشتي دادن فلسفه هايدگر و افلاطون کرد.
اينك به شرح مختصري از ديدگاه ايشان كه نوآوري در زمينة هرمنوتيك به شمار ميآيد، مي پردازيم:
ـ گادامر همانند “لودويك ويتگنشتاين”، يكي از اهداف هرمنوتيك را “رابطة ميان فهم و پراكسيس” ميدانست، به اين معنا كه فهم بر زمينه و چهارچوبهاي معنايي خاص متّكي است كه توسط آنها شكل مييابد. به عقيدة وي، فهم و كاربرد نميتوانند به طور قطعي از يكديگر جدا شوند. (همان: 150)
ـ هرمنوتيك گادامر، زاييدة مباني شناختشناسانة وي است كه حقيقت را ذوبطون و لايه لايه ميداند و دست يافتن پارهاي از آن را توسط دنياي مكالمه و گفتوگو امكانپذير ميداند. (احمدي: 1372، 571) از نظر گادامر، ملاك حقيقت، صرف مطابقت تصورات با اعيان اشيا (مذهب اصالت عين) و مشاهدة بداهت ذاتي تصورات (مذهب دكارت) نيست؛ بلكه حقيقت، عبارت است از وفاق و هماهنگي ميان تفاصيل و جزئيات با كلّ. به گونهاي كه عدم توفيق در رسيدن به اين وفاق، عدم توفيق در نيل به تفهّم صحيح را به همراه دارد.(ريختهگران: شماره 7 و8، 426) وي در مقالة “حقيقت چيست”، به صراحت مينويسد: به اعتقاد من ميتوان بهطور اصولي گفت كه هيچ اظهارنظر يا حكمي وجود ندارد كه مطلقاً درست باشد.(کوزنزهوي: 1371، 67)
ـ گادامر، بر اساس بهرهگيري از امكانات افلاطون و سقراط، بر اين باور بود كه در جريان مهم هرمنوتيكي، با يك متن بايد به گفتوگو پرداخت و همانند ديالوگ دو متكلّم، آن قدر گفتوگو را ادامه داد تا طرفين به نوعي توافق برسند. وي در توصيف فرآيند تفسير، برآن باور بود كه هر فهمي، يك تفسير است؛ زيرا هر فهمي در وضعيت خاصّي ريشه دارد. پس نمايانگر ديدگاه و دورنماي ويژهاي است. هيچ ديدگاه مطلقي وجود ندارد كه بتوان از آن، تمام دورنماهاي ممكن را نگريست. تفسير، ضرورتاً يك فرآيند تاريخي است؛ امّا صرف تكرار گذشته نيست، بلكه در معنايي حاضر و موجود مشاركت دارد. از اين رو “يگانه تفسير صحيح”، گمان باطلي است. از نظر گادامر، تفسير يك متن نمي تواند به بررسي قصد مؤلّف يا درك عصر مؤلّف محدود شود؛ زيرا متن، تجلّي ذهنيت مؤلّف نيست، بلكه تنها بر پاية گفتوگويي ميان مفسّر و متن هستي، واقعيتش را باز مييابد. (همان: 14)
ـ گادامر، شناخت متن را مشروط به آگاهي از پرسشهايي ميداند كه متن ميبايست به آنها پاسخ دهد. اين پرسشها، گاه آشكارند و گاه پنهان(احمدي: 1372، 571)، و همچنين مفسّر بايد با انتظاراتِ از پيش تعيين شده، به سراغ متن برود.(کوزنزهوي: 1371، 168) بنابراين، ذهن تأويل كننده در آغاز تأويل، مجموعهاي از پيشداوريها، پيشفرضها و خواستهايي استوار به افق معنايي امروز است كه به تعبير هوسرل، در حكم زيست جهان اوست.(احمدي: 1372، 574) اين عوامل از نظر گادامر، از فرآيند فهمِ متن، انفكاكپذير نيستند. در نتيجه هيچ تأويل قطعي، درست و عيني وجود ندارد و هرگونه تأويل معنايي براي زماني خاص و مناسبتي ـ كه با پرسشهايي در افق معنايي خاص ظاهر ميشود ـ، امكان پذير است. از اينرو شناخت، همواره متعصّبانه است و تفسيرِ بي طرف، تحققپذير نيست؛ زيرا هر انساني از موضع و جهان خود، با متن روبهرو ميشود و هر متني با ديدگاه خاصّي مورد تفسير قرار ميگيرد و آن، همان نسبت و افق خاصّي است كه مفسّر در آن واقع است؛ البتّه اين افق در اثر مواجهة با اشيا به طور دائم تعديل مي يابد. بنابراين هيچگاه ما به تفسير نهايي نايل نميآييم.
ـ نظر گادامر اين نيست كه مفسّر، صرفاً معاني خاص خود را بر متن تحميل نمايد، بلكه متن به بازسازي پرسشهاي مفسّر نيز ميپردازد و نيز پرسشهايي كه متن پاسخ آنها به شمار ميرود، مفسّر را با پرسشهاي جديد روبهرو ميسازد.(کوزنزهوي: 1371، 146)از اينرو، بايد توجه داشت كه گادامر منكر معناي متن نيست و بنابراين به مكالمة ميان افق معنايي متن و افق معنايي خواننده و درهم شدن اين دو افق باور داشت. مفهوم افق در كاربرد گادامر، به معني زاويهنگرشي است كه امكان نگرش را محدود ميسازد. افق، موقعيتمندي ما در جهان را توصيف و تعريف ميكند. با اين حال نبايد آن را از زاوية نگرشي ثابت و بسته تصور كرد؛ بلكه چيزي است كه ما به درون آن ميرويم و خود، با ما حركت ميكند. هم چنين ميتوان مفهوم حقّ را با رجوع به پيشداوريهايي كه ما در هر زمان داريم، تعريف كرد؛ زيرا اين پيشداوريها نمايش گرافقي هستند كه ما نميتوانيم وراي آنها را ببينيم.(همان: 147)
خلاصة رويكرد گادامر اين است كه فهم، در اثر پيوند افق ها حاصل مي شود؛ يعني اتحادي ميان ديدگاه خواننده و ديدگاه تاريخي متن به وجود ميآيد و كار هرمنوتيك، اتصال افقها و برقرار كردن نوعي ديالوگ و همسِخني ما با جهان ديگر است و در اين صورت، فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد و منشأ اختلاف تفاسير، همين استناد تفسيرها به پيشفرضها، پيشداوري و انتظارات و پرسشهاي مفسّر است. گادامر در بحثهاي هرمنوتيك خود به دنبال اين پرسش بود كه فهم چگونه تحقق مي يابد، نه اين كه چگونه مي توان به فهم درستي نايل آمد؛ يعني به صورت معرفت شناسي درجة دوم از كيفيت تحقّقِ فهم گزارش ميدهد. به عبارت ديگر، از ديدگاه هايدگر، تفسير همواره مبتني بر چيزي است كه ما پيشاپيش داريم؛ يعني مبتني بر پيشداشت22 است و بر چيزي كه ما پيشاپيش ميبينيم تكيه دارد؛ يعني متكي بر “پيش ديد”23 است و در متن چيزي كه ما پيشاپيش درمييابيم قرار دارد؛ يعني در متن “پيش دريافت”24 واقع است. به سخن ديگر، ما هيچ موضوع يا متني را فارغ از پيشداوريها و پيشفرضها نميفهميم.(هولاب: 1983، 88)
2-2-7-1- هرمنوتيک نسبي گراي گادامر
گادامر در (1960 م) کتابي با عنوان “حقيقت و روش” منتشر کرد. اين کتاب در تلاش است از تحقيقات هايدگر در باب “حقيقت” ابزاري براي دستيابي به “روش” تهيه کند و کار ناتمام “ديلتاي” را به انجام رساند.
گادامر موقعيت وجودي هايدگر را يک جايگاه فرهنگي ميداند و پرتاب شدن انسان در اين موقعيت را به معناي وقوع او در يک فرهنگ خاص ميشمارد. به اعتقاد گادامر، هر انسان در يک جايگاه فرهنگي خاص متولد و از طريق زبان، انديشههاي آن فرهنگ به او منتقل ميشود. پدر و مادر و نزديکان با گفتگوهاي خود افکار خويش را به نوزاد منتقل ميکنند. گادامر به پيروي از هايدگر فاصله بين زبان و انديشه را انکار ميکند و زبان را همان انديشه ميشمارد. پس آنچه به زبان انتقال مييابد، همان انديشه و فکر است.
با اين وصف، از نگاه گادامر هر انساني در بستر يک موقعيت فرهنگي به نام “سنت” متولد ميشود و افکار و فهم خود را از طريق زبان از آن “سنت” ميگيرد. ولي با شکلگيري فهم، او در تعاملي مستمر با اين سنت قرار ميگيرد و “سنت او” در تحولي دايم تعيُّن مييابد.(هادوي تهراني:1377، 216-217)
گادامر مينويسد: گذشته ديگري که آگاهي تاريخي ما به سوي آن نشانه رفته به کمک يکديگر، اين افق متحرک را که حيات آدمي همواره از آن ميجوشد و “سنت” را تعين ميبخشد، شکل ميدهند.
گادامر ميگويد: در سنّت، تفسير شکل ميگيرد و نسبت مفسر با سنت همچون دو سوبژه (شناسانده) است. به نظر او، هرگونه تفسير و شناخت، لحظهاي از يک سنت است، سنتي که تفسيرکننده و متن تابع آن هستند. سنت چيزي بر عليه ما نيست، بلکه امري است که بر آن ميايستيم و در خلال آن ميزييم. سنت آنقدر شفاف است که بسياري از اوقات، مانند آب براي ماهي، از ديد ما مخفي ميماند.
گادامر ادراک را زبانگونه و فهم را نوعي تفسير ميداند. از اين رو، هرمنوتيک هر فهمي را دربر ميگيرد. (همان: 224).با اين وصف، هر فهمي وابسته به افق معنايي امروز و گرهخورده با جريان سنت است و اين سنت، پيشفرضها، پيشفهمها، پيشمفهومها و در يک کلام، پيش داوريهاي خود را به همراه دارد و مجموعه آنها هويت فهم امروزي ما را تشکيل ميدهد.(ريختهگران: 1378، 89)
2-2-7-1- نقد گادامر
ديدگاه گادامر بيش از همه مورد هجوم انديشمندان غربي، هم چون “يورگن هابرماس25″، “ولفهارت پاتنبرگ26” و “وئي. دي. هيرش27” قرار گرفت.
ـ هابرماس و ديگران، نظرية هرمنوتيك گادامر را نوعي نسبيگرايي معرفي كردهاند.(کوزنزهوي: 1371، 285) البتّه نسبيّت28 مدلهاي گوناگوني دارد. براي نمونه، پروتاگوراس را ميتوان نام برد كه مناط اعتبار حقيقت را انسان و معارف را تابع اعتقاد شخصي ميدانست و يا شخصيتي هم چون كانت كه معرفت را تلفيقي از ذهن و خارج، معرفي ميكرد و معتقد بود كه مادة معرفت، از خارج و صورت آن، توسط ذهن به دست ميآيد. كانت گرچه درصدد رسيدن به معرفت يقيني بود ولي با تمايز گذاشتن ميان نومن و فنومن، هيچ گاه به آن نايل نشد. گادامر نيز با طرح نظرية خود و تقابل دو افق معنايي مفسّر و متن و تأثير سنّتها، مواريث فرهنگي، پرسشها، انتظارات و پيشفرضها در تفسير مفسّران به نوعي ديگر از نسبيت مشابه با كانت رسيد. برخي براي فرار از نسبيّت، به روايت ديگري از نسبيگرايي گادامر پرداختند و آن را به “زمينه گرايي”29معنا كردند.
ـ اعتراض ديگري كه از ناحية هابرماس طرح شده است در واقع به نفي و ابطال كليّت نظرية گادامر نظر دارد و تأثير قهري و تكويني ودايع و مواريث فرهنگي بر فهم و معرفت را مورد نقد قرار ميدهد و امكان آزادي و انتقاد از اين مواريث را گزارش مينمايد.(احمدي: 1372، 580-579)
ـ لازمة سخن گادامر، اين است كه راه نقد و انتقاد تفاسير، بسته باشد؛ زيرا هر كس بر اساس نسبتي كه از ودايع، مواريث فرهنگي، انتظارات، پيشفرضها و پرسشها دارد، به تفسير متون و آثار هنري ميپردازد و ارزش صحّت و سقم تمام آنها يكسان است و حتّي تفسير صحيح و كامل نزد گادامر بيمعناست؛ در حالي كه با بداهت، تحقق انتقادهاي فراوان به تفاسير گوناگون را مشاهده ميكنيم. برخي نقدها به روشها و پارهاي نيز به خود فهمهاست و اين نقدها علاوه بر تفاسير، دامن سنّتها، ودايع فرهنگي، انتظارات و پيشفرضها را نيز ميگيرد. تنها معرفتهاي بديهي و يا شناختهاي نظري كه به بديهيات منتهي ميشوند، از نقد مصون ميباشند.
ـ با توجه به اينكه از ديدگاه گادامر، پيشفرضها و انتظارات در فهم مفسّران اثر ميگذارند، هيچ ملاك و ضابطهاي از سوي ايشان جهت مقابله با تفاسير دل بخواهي و مذهب اصالت معنا ارايه نشده بود، به ديگر سخن، در نظرية

Leave a Comment