دو راست است؛ چون حق تعالي ميخواهد که هر دو قوم از او مستفيد شوند؛ همچنان که زني را شوهرست و فرزندي شيرخوار؛ و هر دو را از او حظي ديگرست: طفل را لذت از پستان و شير او، شوهر لذت جفتي يابد از او. خلايق طفلانِ راهاند، از قرآن؛ لذت ظاهر يابند و شير خورند؛ اِلا آنها که کمال يافتهاند. ايشان را، در معاني قرآن، تفرجي ديگر باشد و فهمي ديگر کنند”. (مولوي: فيه ما فيه 1369، 165)
مولوي پرداختن بيشازحد به اشکال مختلف قرائت قرآن را، بدون تعمق و تأمل در معاني آن، امري پسنديده نميداند و گاه ارشاد کساني را که به اين گونه قرائت مشغولاند بيفايده مييابد و با حسرت ميگذرد:
“ابن مقربي قرآن را درست ميخواند. آري صورت قرآن را درست ميخواند؛ وليکن از معني بيخبر…؛ همچون کودکان که با گردکان بازي ميکنند؛ چون مغز گردکان يا روغن گردکان به ايشان دهي، رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند! اين را بانگي و جغ جغي نيست! آخر خزائن خداي بسيار است و علمهاي خداي بسيار؛ اگر قرآن را به دانش ميخواند، قرآن ديگر را چرا رد ميکند؟”(همان: 81)
مطلب ديگر اين که مولانا آن قدر به معاني قرآن ميانديشد و به قدري به عرفان عملي، در راه رسيدن به جان قرآن، اهميت ميدهد که از بَر کردن قرآن، در نظر او، نه تنها فضيلتي مهم تلقي نميشود، بلکه گاهي حجاب فهم معاني قرآن نيز ميگردد.
“آوردهاند که، در زمان رسول (ص)، از صحابه هر که سوره يا نيم سوره ياد گرفتي او را عظيم خواندندي و به انگشت نمودندي؛ که سورهاي ياد دارد؛ براي اينکه ايشان قرآن را ميخوردند؛ مني را از نان خوردن يا دو من را عظيم باشد؛ اِلا که در دهان کنند و نجايند و بيندازند، هزار خروار توان خوردن. آخر ميگويد: رب تالي القرآن و القرآن يلعنه ؛ پس، در حق کسي است که از معني قرآن واقف نباشد”.(همان: 82)
“در صحابه کم بُدي حافظ کسي/گرچه شوقي بود جانشان را بسي”
(مولوي، مثنوي، دفتر 3، 1386)
“ربع قرآن هر که را محـفوظ بود / جل فيـنا از صـحابه ميشـنود”
(مولوي، مثنوي، دفتر 3، 1392)
قرآن، در نظر مولانا، همچون عروسي است که چادر اين عروس قدسي رمزي از حجاب کلمات و نقاب صورت است و آن کس ميتواند به مقام وصل اين شاهد نايل آيد که چادر او را نکشد؛ بلکه رضاي او را طلبد؛ که به نزديکان او، که همان انبيا و اولياي آتش زده در هوس هستند، نزديک گردد؛ که مصداق “فُاَدخُلِي فِي عِبادي، وَاَدخُلي جنتي”(فجر: 89، 30-29) هستند. زيرا حق تعالي به هر کس سخن نگويد؛ هم چنان که پادشاهان دنيا به هر جولاهه سخن نگويند؛ وزيري و نايبي نصب کرده اند؛ ره به پادشان از او ببرند. حق تعالي هم بنده اي را گزيده تا هر که حق را طلب کند در او باشد. و همه ي انبيا براي اين آمده اند که ره جز اين نيست. (مولوي: فيه ما فيه، 1369، 229)
4-4- تأويل قرآن در مثنوي مولوي
يكي از ويژگيهاي مهم مولوي خصوصاً در كتاب مثنوي ارتباط گسترده او با قرآن است، كه به شكلهاي مختلف در مثنوي به چشم ميخورد. او گاهي فقط به ظاهر يك آيه استناد مي‎كند و آن را مورد استشهاد قرار ميدهد و گاهي يك آيه را بهطور مستقل تفسير ميكند و در بعضي موارد آيه قرآن را به عنوان شاهد بحث مطرح ميكند. و يا اينكه فقط به محتواي آيهاي توجه ميكند و حتي لفظ آيه را با اندكي تغيير ميآورد .
در مجموع حدود 2000 مورد استناد به قرآن در مثنوي وجود دارد كه حدود 650 آيه بدون تكرار مورد بحث قرار گرفتهاند. گرچه اين رقم را بعضي از محققين با اندكي اختلاف نقل ميكنند. (فروزانفر: 1351، 329)
يكي از مهمترين گونه‎هاي ارتباط مولوي با قرآن، بحث تأويل قرآن در مثنوي است. نگاه مولوي به تأويل با نگاه رايج صوفيانه متفاوت است. تأويل قرآن در مثنوي بدون توجه به لفظ صورت نميگيرد؛ يعني مولوي سعي ميكند تأويل مخالف با لفظ نباشد. درحاليكه بسياري از تفاسير متصوفه از چنين ويژگي برخوردار نيست.
در پژوهش حاضر مجموعه مطالبي كه مولوي در بحث تأويل قرآن در مثنوي آورده است مورد بررسي قرار گرفته و موارد تأويل صحيح و ناصحيح از ديد او مشخص شده، و به مواردي نيز از تأويل قرآن در مثنوي به عنوان نمونه اشاره شده است كه در ضمن مباحث زير به آنها خواهيم پرداخت:
4-4-1- معني تأويل :
يكي از مباحث مهم علوم قرآني بحث تأويل است؛ اين كلمه هفتده بار در قرآن بهكار رفته است. موارد استعمال واژة تأويل به چند معني اشاره ميكنند: (معرفت: 1418، 22-19)
الف) تعبير خواب: كاربرد كلمه تأويل در معني تعبيرخواب در سوره يوسف هشت بار به كار ميرود. و با عنوان “تأويل الاحاديث” گاهي از آن ياد ميشود. كه شايد علت آن اين باشد كه خواب تا وقتي بيان نشود تعبير نميشود و وقتي بيان شد تعبير خواب همان گفتهها خواهد بود.
ب) عاقبت امر: يعني سرانجام يك كار: “… فـَاِن تَنازَعتُم في شَيءٍ فَرُدّوهُ اِلَي اللهِ وَ الرّسولِ اِن كُنتُم توُمِنوُنَ بِاللهِ وَاليَومِ الاخرِ ذلِكَ خَيرٌ وَ اَحسَنُ تَأويلاً ” (نساء: 4، 59)
ج) توجيه متشابه: يكي از مهمترين كاربردهاي كلمه تأويل در قرآن مربوط به آيات متشابه است. “… فَامّا الذّينَ في قُلوُبِهِم زَيغٌ فَيَتّبِعوُنَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَهِ وَابتِغاءَ تَاويلهٍ …” (آل عمران: 3، 7)
اين آيه قرآن اشاره ميكند كه آيات قرآن محكم و متشابه دارد و آنان كه در دل خود بيماري دارند از متشابهات پيروي ميكنند، به جهت فتنهجوئي وتأويل آن. بنابراين توجيه قول متشابه و برگرداندن آن به يك معني، تأويل است.
د) كشف معني باطن عمل: در داستان حضرت موسي و مرد صالح كه موسي در مقابل كارهاي شگفتانگيز مرد صالح لب به اعتراض گشود آن مرد، علت كارهاي خود را بيان كرد و سپس گفت “… ذلـِكَ تَأويلُ ما لَم تَستَطِع عَلَيهِ صَبراً” (كهف: 18، 82)
طبق اين معني بيان وجه يك فعل معني تأويل است؛ يعني معني رمزي و باطني يك فعل مدلول تأويل است. كاربرد كلمه تأويل در قرآن متناسب با معني لغوي اين كلمه است. زيرا ريشه لغوي اين كلمه از ماده اَوُل است كه به معني رجوع و بازگشت است (ابن منظور/لسان العرب/1/52) ” الَت عَنَ الِشي” يعني از آن روي گردانم. بنابراين معني تأويل بازگشت به اصل يك چيز است خواه آن چيز قول باشد يا فعل. مثلاً در قصه حضرت موسي (ع) آن عبد صالح خدا با بيان علل و انگيزه افعال خود آن را تأويل ميكند. و يا تعبيركننده خواب، اصل و حقيقت نهفته در خواب را بيان ميكند. معني ديگري كه با عنوان عاقبتِ امر براي تأويل گفته شده است نيز تا حدودي مشابه همان معني اول است. گرچه به حسب ظاهر رجوع به اصل، حركت روبه عقب و عاقبت امر، حركت رو به جلو است؛ اما درواقع در هر دو مورد بازگشت به حقيقت واصل يك چيز نهفته است. بنابراين كسي كه تاأويل ميكند در حقيقت يك حركت ذهني به سمت حقيقت يك شئ انجام ميدهد، تا به اصل آن شئ يا عاقبت و مال آن چيز برسد. لذا وقتي اين حركت ذهني جنبه منفي به خود ميگيرد مورد نهي قرار ميگيرد چنانچه در آيه هفت سوره آل عمران قرآن ابتغاء تأويل را در رديف ابتغاء فتنه ميآورد؛ يعني شخص كه با تلاش ذهني خود بدون مبناي علمي دست به تأويل ميزند در حقيقت نوعي فتنهجوئي ميكند. با اين بيان تا حدودي تفاوت تفسير و تأويل هم روشن ميشود؛ زيرا تفسير حركت ذهني است كه از يك متن يا تفسره شروع ميشود اما در تأويل ممكن است ذهن بر تفسره تكيه نكند و بهطورمستقل اين حركت را انجام دهد. لذا در تأويل بيشتر بر معني باطني و رمزي تكيه ميشود. يعني معنائي كه به حسب ظاهر از لفظ فهميده نميشود. زركشي در باب تفاوت تفسير و تأويل چنين ميگويد: “تفسير علم به نزول آيه و سوره، حكايتهاي آن، اشارههاي نازل شده در آن، ترتيب مكي و مدني آن، محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد، مجمل ومفســر، آن آيه و سوره است … در اينگونه امور تفسير به راي ممنوع است. اما تأويل در لغت از ماده اول مشتق است و وقتي ميگويند تاويل اين سخن چيست؟ يعني مراد از آنرو به كدام غايت ميرود … ريشه اين كلمه از مآل به معناي عاقبت و سرانجام است … بنابراين تأويل، توجيه يا گرداندن آيه به سوي معاني محتمل آن است…”(زركشي:1415، 285-284) در تاويل كلمه از مدلول ظاهري خود خارج ميشود و به مدلول باطني يا رمزي سوق داده ميشود. در حاليكه در تفسير بيشتر تكيه بر ظاهر لفظ ميشود.
4-4-2- ملاك تأويل:
همانطور كه تفسير به راي ممنوع است يعني بايد تفسير داراي ملاك باشد، قطعاً در مورد تأويل قرآن هم همين بحث مطرح است. خصوصاً كه در تأويل بحث ملاك دقيقتر خواهد بود. زيرا همانطور كه گفته شد تفسير بر يك متن ظاهري استوار است. اما تأويل حركت ذهن به سمت معني باطني است، لذا زمينه خروج از ملاك در آن زياد خواهد بود. خصوصاً با توجه به موضوع نوشتار كه مربوط به مولوي است و او در سلك عارفان قرار ميگيرد و عرفا بيش از ساير طبقات علما به تأويل روي ميآورند.
بنابراين در مورد تأويل با توجه به اهميتي كه دارد بايد به يكي از دو ملاك زير توجه كرد:
اول ـ قول معصوم: با توجه به اينكه معصومين شارحين اصلي قرآن ومخاطب واقعي كلام الهي هستند بنابراين در كشف معني باطني قرآن نيز سخن آنان حجت است. لذا اگر پيامبر يا امام معصوم (ع) آيهاي از قرآن را بر معني باطني حمل كردند قطعا آن معني ملاك عمل خواهد بود. دراين زمينه علاوه بر آياتي كه پيامبر(ص) را مأمور بيان قرآن ميكند و بيان آن شامل همة مواردي كه در گفتار پيامبر (ص) ميآيد ميشود، آيه شريفه: “… وَ ما يَعلَمُ تَاويلَهُ اِلاّ اللهُ وَالرّاسِخوُنَ فِـي العِلمِ … ” (آل عمران: 3، 7). بنابراينكه كلمه راسخون عطف بر الله ميباشد دلالت صريح دارد كه راسخون در علم كه قطعاً ائمه جزء آنان خواهند بود تأويل قرآن را ميدانند. خصوصاً با توجه به رواياتي كه در اين زمينه وارد شده است از جمله روايت ابن عباس كه درمقابل شخصي كه گفت تأويل قرآن را فقط خدا ميداند، گفت: والراسِخونَ في الِعلم واَنا مِن جُملَهِ الراسِخين.(ابن ابي الحديد: 1385، 405-404)
بنابراين اگر امثال ابن عباس از راسخين در علم باشند قطعا ائمه معصومين (ع) منزلتي بس رفيعتر خواهند داشت. و بر فرض كه جمله والراسخون عطف نباشد، و استينافيه باشد، باز هم آيات و روايات ديگري اين معني را تاييد ميكند كه قول و فعل ائمه حجت است، و در اين معني شكي باقي نميماند كه يكي از ملاكهاي اصلي تأويل سخنان آنان خواهد بود. در بحثهاي بعدي سخن مولوي را در اين زمينه خواهيم آورد .
دوم ـ مطابقت معني تأويلي با لفظ و تركيب آيه: گرچه در تأويل، بحث ظاهر آيه مطرح نيست، اما مباني تأويل نميتواند فراتر از خصوصيات لفظي باشد. اين مسأله با بحث حجيت ظواهر متفاوت است در بحث ظواهر تطابق معني با ظاهر لفظ ملاك است. اما در اينجا عدم خروج معني از قابليت لفظ ملاك است. يعني اگر لفظ را از خصوصيات ظاهرياش جدا كنيم معنايي كه باقي ميماند قابليت پذيرش تأويل را داشته باشد. مثلا وقتي در آيه شريفه: ” َليَنظُرِ الاِنسانَ اِلي طَعامِهِ …” (عبس: 80، 24). نگاه ميكنيم. ظاهر آيه انسان را به دقت در طعام فرا ميخواند كه ميتواند زمينهساز شكر الهي و شناخت فضل و رحمت خداوند باشد. اما با الغاء خصوصيت لفظي در مورد طعام ميتوان معني فراتري را مطرح كرد. لذا وقتي در روايت وارد ميشود كه منظور اين است كه انسان بنگرد كه علمش را از چه كسي ميگيرد(بحراني: بيتا، 429). با توجه به اينكه علم غذاي روح است، و نياز روح انسان را برطرف ميكند. همانطور كه غذاي طبيعي جسم انسان را ميسازد، تأويل آيه به معني علم مناسب خواهد بود. گر چه ظاهر آيه چنين دلالتي ندارد. و از اين قبيل الفاظ و تركيب ها در آيات قرآني زياد است، و منعي هم براي ورود در آن نيست. خصوصاً كه

Leave a Comment