کرد اوصاف قديم / پــس بسـوزد وصـف حادث را گليم
ربـع قـرآن هر کـه را محـفوظ بــود / جـلّ فيـنا از صـحابه ميشـنود
جمع صورت با چنين معناي ژرف/نيست ممکن جز ز سلطاني شگرف
در چنيـن مسـتي مراعــات ادب / خـود نبـاشـد ور بـود باشد عجـب
انـدر استــغنا مراعــات نــياز / جمع ضدّيـنست چـون گــرد و دراز
خود عـصا معشـوق عمـيان ميبـود / کور خود صندوق قـرآن ميبـود
گفت کوران خـود صناديقـند پُـر / از حروف مصـحف و ذکـر و نُـذُر
باز صـندوقي پـر از قرآن بهست / زان که صندوقي بود خالي به دست
باز صندوقي که خالي شد ز بار / به ز صندوقي که پر مو شست و مار”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ???? ـ ????)
?. قرآن سفرة الهي است که براي همگان گسترده شده است. خوان قرآن، هم براي خواص و باطن بينان و اهل مغز و معنا، قوت و غذا دارد و هم براي عاميان و اهل صورت، و هر کدام به قدر فهم و درک و دريافت و استعداد و همّت خويش از آن بهره و نصيبي ميگيرند. حديث مشهور “انّ للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الي سبعة ابطن”(احاديث مثنوي، 83) و ساير احاديثي که قرآن را تو در تو و معنا در معنا معرفي ميکنند، يک اشارتشان به اين است که کلام حق، که جهت هدايت عالميان فرستاده شده است؛ براي هر تيره و طايفهاي حظّ و بهرهاي مقرر کرده است تا هيچ کس از سفرة کرم و فضل و هدايت الهي، بينصيب برنخيزد و آن دستاويز را ظاهراً يا باطناً به دست گيرد:
“گفـت اي شـه راست گفتي همچنين / در فَر و سيماي تو پيداست اين
اين و صد چنديني اي صادق و ليک/شرح کن اين را بيان کن نيک نيک
آنچـنان کـه فاضـل و مرد و فضول / چون به گوش او رسـد، آرد قبول
آنچـنانـش شـرح کـن انـدر کــلام / کـه از آن بهـره بيـابد عـقل عـام
ناطـق کامـل چـو خوان پاشـي بود / خوانـش پر هر گونه يي آشي بود
که نمــاند هيـچ مهـمان بـينـوا / هـر کسـي يـابد غـذاي خـود جـدا
همچو قرآن که به معني هفت توست/خاص را و عام را مطعم دروست”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ??25ـ????)
??. مولانا در مواضع مختلف مثنوي، به پيام اشارتي، اصلي و تأويل نهايي آيات اشاره کرده است. از جمله، در دفتر سوم که آن پيام را قدرت دستگيري خداوند، از راه بريدن علتها و سببها ميداند و نمونههايي از اين سببسوزي و دستگيري خارقالعاده خداوند را نيز نام ميبرد. ماجراهاي ابابيل و پيلان ابرهه، و زنده شدن مرده با زدن دم گاو بدان، از اين نمونههاست. اما درک اين کار و پيام سببگريزانه حق تعالي و بندگان خاص او، به وسيلة عقل کارافزاي ظاهري مقدور نيست، بلکه تنها از راه صافي باطن و بندگي کردن و رسيدن به عقل و باطن امور است که ميتوان به راز و رمز اعمالي از اين دست، که در تمام قرآن آمده است، پي برد:
“جمـله قـرآن هسـت در قــطع سبـب / عـزّ درويـش و هلاک بولهب
مــرغ بابـيلي دو ســه سنـگ افـکند / لشــگر زفـت حبـش را بشکند
پيــل را ســوراخ ســوراخ افکـند / سنـگ مرغـي کو به بـالا پـر زنـد
دم گــاو کـشـته بـر مقـتول زن / تـا شـود زنـده هـمـان دم در کــفن
حلق ببريده جهد از جاي خويش/خون خود جويد زخون پالاي خويش
همچـنين ز آغـاز قـرآن تـا تمام / رفـض اسبـابسـت و عـلت والسلام
کشــف ايـن نز عقـل کـارافـزا بـود / بـندگي کـن تا تـو را پيـدا شود
بنــد معــقولات آمـد فلسـفي / شــهسـوار عقـل عقـل آمـد صــفي”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ???7 ـ????)
??. تورات موسي، انجيل عيسي و زبور داوود، همگي گواهاني بر صدق و راستي محتواي قرآن بودهاند:
“گرچـه هر قرني سـخن آري بود / ليک گـفت سالفـان ياري کند
ني که هم تورات و انجيل و زبور/شد گواه صدق قرآن اي شکور”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ???? ـ????)
??. قرآن کريم، “حبلاللّه و عروةالوثقاي” الهي است؛ در آيات و احاديث و اقوال چندي نيز بدين معنا اشارت رفته است. امّا اين دستگيره و ريسمان که براي هدايت و تعالي و تعليم و تزکية آدمي نازل شده است، فقط براي کساني هدايت و تعالي است که هدايتجو باشند و قصد بالا رفتن و آسماني شدن داشته باشند. خداوند در چاه دنيا، اين حبل و عروة استوار را براي کساني آويخته است که نميخواهند در آن چاه بمانند و ميخواهند خود را بالا بکشند. وگرنه ميتوان با دستاويزي به قرآن وتأويل ناصواب آن، راهي براي سقوط و هبوط و تنزل جست، چنان که درتاريخ اهوا وملل ديدهشده است؛ چهبسا عقايد و مذاهبي که پايه و ماية اصلي گمراهيشان، ريشه در قرآن دارد و تفاسير به رأي وتأويلهاي ناصواب وخودمحورانة صاحبان آنها از آن کتاب هدايت، موجب ضلالت شده است:
“از خـدا ميخـواه تا زيـن نکـتهها / درنلـغـزي و رسـي در منتها
زان که از قرآن بسي گمره شدند /زان رسن قومي درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمي اي عنود/چون تو را سوداي سربالا نبود”
4-2-1- شيوه‏هاي استفاده مولانا‏ از آيات قرآن
بحث دربارة اثرپذيري مولوي از آموزه‏هاي قرآني در کتاب مثنوي‏ از سويي شرح مثنوي و از سوي ديگر تفسير قرآن است. قرآن در مقام يکي از مهمترين آبشخورهاي انديشه مولوي چنان در اعماق‏ تار و پود فکر و کل او رسوخ و نفوذ کرده است که ارزشمندترين‏ اثر فکري او يعني مثنوي را کسي چون جامي که خود از عالمان‏ ديني و صاحبان انديشه در قرن نهم به شمار مي‏آيد، برگردان قرآن‏ به لفظ پهلوي دانسته است. مفهوم سخن جامي آن است که آنچه‏ مولوي در مثنوي گفته است، همان مفاهيم و معاني قرآن است، اما به زبان فارسي. از اين رو مي‏توان گفت، تأمل در آيات قرآن‏ مهمترين کليد براي گشودن قفل مثنوي و ورود به عالم پر رمز و راز انديشه مولوي است و از سوي ديگر تعمق در مثنوي راهگشاي‏ فهم بهتر و عميق‏تر آيات قرآني است. اما شيوه‏هاي استفاده مولوي‏ از قرآن در مثنوي مختلف است.
اهم اين شيوه‏ها همراه با نمونه‏هايي از هر کدام‏ (‏ با تکيه به دفتر چهارم مثنوي) ذکر و با مراجعه به آراي مفسران قرآن،درباره هريک بحث شود.
1. استفاده از لغات قرآن
مي‏دانيم که آشنايي ايرانيان با اسلام و به تبع آن ارتباط با قرآن و تدبر در الفاظ و معاني آن، يکي از دلايل راه‏يابي لغات عربي به زبان‏ فارسي است و در اين ميان سهم قابل ملاحظه‏اي به لغات قرآن‏ اختصاص دارد؛ لغاتي چون زکات، حج، مسلم، مؤمن و بسياري از لغات ديگر که خواننده علاقه‏مند مي‏تواند با مراجعه به کتاب‏هاي‏ سبک‏شناسي و تاريخ ادبيات از چند و چون آن اطلاع يابد.36 اگر اين‏ سطح از بهکارگيري لغات قرآن را مبنا قرار دهيم با خيل عظيمي‏ از واژگان مثنوي مواجه خواهيم شد که حد و حصر آن نه فايده‏اي مي‏تواند داشت و نه لزومي از لغات قرآن به دليل غليان تعابير قرآني‏ در ذهن او محدود سازيم، به واژگاني برخواهيم خورد که از نُرم‏ طبيعي زبان خارج و به عنوان مشخصه‏اي زباني در اشعار مولوي‏ قابل طرح است؛ براي نمونه جايي که مولوي مي‏گويد:
“اندرين آهنگ منگر سست و پست‏ / کاندرين ره صبر شق انفست”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 465)
ترکيب “شق انفس”37 به معناي در رنج و سختيافکندن‏ خويش، بيش از آنکه بيانگر مفهومي قرآني باشد، بازگوکننده‏ مفهوم مورد نظر مولوي است. يعني مولوي همان‏گونه که از ساير کلمات براي بيان مفهوم مورد نظرش استفاده کرده است از اين‏ ترکيب نيز بهره جسته است.
نمونة ديگر استفاده از واژة “دخان”38است در اين بيت:
“کيميايي که از و يک مأثري‏ / بر دخان افتاد گشت او اختري”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 590)
دخان در بيت بالا مجازاً با علاقه ماکان، به معناي آسمان به کار رفته است و ناظر بر مفهوم خاص قرآني خود نيست.
نمونهء ديگر کاربرد واژة “عتل”39به معناي درشتخود و ناکس‏ است در اين بيت:
“از پي سوراخ بيني رست گل‏ / بو وظيفه بيني آمد اي عتل”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 2226)
در اين بيت نيز چنانکه مي‏بينيم مولوي به رسم معهود خويش‏ در استفاده از مناداهاي غير مقصوده، واژه عتل را صرفاً به عنوان يک‏ واژه و خارج از بافت قرآني به کار برده است.
اين نمونه‏ها بيانگر آن است که احاطه بسيار مولوي بر الفاظ و تعابير قرآني او را قادر ساخته است که الفاظ قرآن را همچون‏ ساير امکانات زباني براي بيان مفاهيم مورد نظر خويش بکار گيرد. مولوي هرجا که ضرورت وزن، قافيه يا تنگناي واژگان فارسي‏ اقتضا کند، از واژگان قرآن بهره مي‏جويد. اگرچه اين کاربردها گاه ناخودآگاه و صرفاً به دليل شدت انس ذهني او با قرآن است؛
چنانکه در مثال قبل:
“کيميايي که از او يک مأثري‏ / بر دخان افتاد گشت آن اختري”
به جاي دخان مي‏شد از “فلک” که هموزن دخان است، استفاده‏ کرد و اين جابه‏جايي هيچ خللي در وزن شعر ايجاد نمي‏کرد.
2. استشهاد به آيات قرآن
استفاده ديگر مولوي از آيات قرآن وقتي است که مطلبي معمولاً نکته‏سنجانه و باريک را مطرح مي‏سازد و براي تأييد آن دليل‏ و شاهد ذکر مي‏کند. اين قبيل استفاده‏ها غالبا متضمن تطبيقي‏ ريزبينانه بين مطلب مورد نظر و مفهوم آيه مورد استشهاد است؛ مثلا چون سختي به کرامت شيخ عبد الله مغربي مي‏رسد و بيان‏ مي‏کند که او در زندگي خود به مدت شصت سال تاريکي نديده بود و شب و روز از جهت روشنايي برايش يکسان بوده است، براي‏ جلوگيري از ترديد مخاطب، به بخشي از آيهء هشت سورهء تحريم‏ استشهاد مي‏کند: “يوم لا يخزي الله النبي والذين آمنوا معه نورهم‏ يسعي بين أيديهم و بأيمانهم”:40
“يوم لا يخزي النبي راست دان‏ / نور يسعي بين ايديهم بخوان
گرچه گردد در قيامت آن فزون‏ / از خدا اينجا بخواهيد آزمون
کو ببخشد هم به ميغ و هم به ماغ‏ /نور جان و اللّه اعلم بالبلاغ”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 612-610)
منظور از استشهاد به اين آيه تأييد مطلبي است که موضوع‏ بحث است و آن کرامت يکي از اولياي خداست.نکتهء قابل تأمل‏ آن است که مولوي برخورداري از اين نور را در دنيا نيز ممکن‏ مي‏داند و حال آنکه عموم مفسران مضمون اين آيه را به قيامت‏ مربوط مي‏دانند.41
به هر حال مقصود مولانا در اين ابيات آن است که همان‏گونه‏ که در قيامت نور پيامبر و مؤمنان پيشاپيش و بر جانب راست آنان‏ مي‏رود، در دنيا نيز به اراده الهي نور برخي مؤمنان و اولياي حق‏ پيشاپيش آنان مي‏تابد و ظلمت‏هاي مادي و معنوي را بر ايشان‏ روشن مي‏کند. نمونة ديگر جايي است که مولوي در بيان حرص‏ آدمي در طلب دنيا و غفلت او از دولت روحانيون سخن را بدانجا مي‏رساند که فرعونيان(حريصان به دنيا)را بايد به حال خود رها کرد تا از گياه زهرمند دنيا چند روزي بهره گردند؛ زيرا اگر جاه‏طلبي امثال فرعون نبود در قرآن گفته نمي‏شد: “قوا أنفسکم و أهليکم نارا وقودها الناس و الحجارة”:42
“ليک زين شيرين گياه زهرمند/ترک کن تا چند روزي مي‏چرخد
گـر نباشـد جاه فرعـون و سـري‏ / از کـجا يابد جـهنم پروري”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1074-1073)
مولوي از آيه مذکور در اثبات سخن خود که حرص فرعونيان‏ (دنياطلبان) تمامي ندارد و از وجود آنان در دنيا گريزي نيست، استفاده کرده است. سخن مولانا در ادامه به بحث دربارة لزوم‏ وجود تناسب بين پديده‏ها و اختلاف درجات مخلوقات به حسب‏ نوع پرورش و تربيت هريک مي‏رسد. مولوي در اين بحث دنيا را به مزرعه‏اي مانند مي‏کند که در آن اقسام ميوه‏ها وجود دارد:
“هر حويجي باشدش کردي دگر/ در ميان باغ از سير و کبر”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1083)
سپس با استناد به آيه 56 سورة عنکبوت: “يا عبادي الذين آمنوا انّ ارضي واسعة فاياي فاعبدون”43بيان مي‏دارد که هر ميوه‏اي در ارض وسيع الهي جايگاهي خاص براي خود دارد که در آن بايد با همجنسي متناسب همنشين باشد و از اختلاط با اغيار بپرهيزد:
“هر يـکي با جـنس خود کـرد خود/ از براي پخـتگي نم مي‏خورد
تو کـه کرد زعـفراني رعـفران‏

Leave a Comment