باغ”
(مثنوي مولوي، دفتر 3، 302-301)
در حقيقت تأويل درست نزد مولانا دعوت به دريافت اسرار امور است كه با تجربه عرفاني، شهود باطني و رؤيت دروني و قرار دادن الفاظ بر معاني حقيقي پديدار مي‏گردد وگرنه مواجهه با الفاظ مشترك و انجماد بر معناي ظاهري و تمثيلي آن رهزن انسان است. مولانا اين حقيقت را در تمثيل شراب اوليا (دفتر ششم، 573) چنين بيان مي‏فرمايد:
“اشتراك گبر و مؤمن در تن است / اشتراك لفظ دايم رهزن است
پيش عارف كي بود معدوم شي الله/ الله چونكه عارف گفت مي
كي تو را فهـم مي‏ رحمـان بود / فهم تو چون بـاده شيـطان بود”
اساساً ريشه‏هاي تأويل، به نوع ذهنيت، تجارب باطني، پيش‏فرض‏ها، زمينه‏هاي روحي و فكري و جهان‏شناسي افراد باز مي‏گردد كه اگر بتوان از تنگناي الفاظ جدا شد و از عرصه پرتزاحم صورت و كثرت به فراخناي طربناك عالم معنا و وحدت بازگشت ـ كه اين هم تنها با كشاندن خويش به مرتبه بالا دست مي‏دهدـ به تأويل درست دست يافته‏ايم، چنانكه انبياء و اولياء و عرفا راه يافتند بدون آنكه به تأويلات نادرست و تكلف‏آميز دست يازند.(احمدي: 1375، 524-520)
نتيجه اينکه تأويل دريافت باطن است و راه بردن به اشارت، با عدم نفي ظاهر و عبارت، ليكن با راه بردن به سرچشمه نزول الفاظ و عبارات. قطعا اين نوع تأويل از مقوله تفسير به رأي به شمار نمي‏آيد، بلكه با دريدن حجابهاي ظاهر و ورود به عالم قدس و اتصال روح عارف با دنياي نامرئي و غيب جهان و جهان غيب پديدار مي‏شود كه البته هر دوي اينها را ـ تفسير و تأويل ـ با استمداد از پروردگار بايد يافت. مولانا در مثنوي اين حقيقت را چنين مي‏سرايد:
“وزكسي كآتش زده است اندر هوس / معني قرآن ز قرآن پرس و بس
تا كه عين روح آن قرآن شده است / پيش قرآن گشته قرباني و پست
خواه روغن بوي كن خواهي تو گل / روغني كو شد فداي گل به گل”
(مثنوي مولوي، دفتر 5، 2356-2354)
3-3-2- شرايط تأويل
گاه خاص، تأويل مىشود و از معناى حقيقى آن به معنايى ديگر برگردانده مىشود و گاه نيز عـام، مـورد تأويل قرار مىگيرد و آن را به دليلى، از عموم خود برمىگرداند و تخصيص مىزند، گاه هم تاويل بر مشترك، وارد مىشود و به كمك قرينهها و نشانهها روشن مىكند كه مقصود شارع كدام يك از معانى مشترك است.
فقها و اصوليين بر اين اتفاق دارند كه در ادله فروع، اصل آن است كه بايد به معناى ظاهر دليل عمل كرد، زيرا اصل عدم تأويل است و جز به دلالت دليلى حاكى از صحت تأويل نتوان از اين اصل برگشت. همچنين بر اين اتفاق دارند كه دلالت به طريق تأويل دلالتى ظنى و احكامى كه مدلول چنين ادلهاى هستند احكامى اجتهادى است .(همان: 602-600)
نظـر به اهميت تأويل و تاثير قابل توجه آن در استنباط احكام و در نتيجه نقش آن دراختلافهاى فقهى عالمان شرايطى براى تأويل گذاشتهاند كه مهمترين آنها عبارتند از: 1 ـ لفظ تاويل بردار باشد .
بنابراين اگر لفظى محكم يا مفسر باشد تأويل نخواهد پذيرفت .
2. تأويل با وضع لغت يا عرف استعمال و يا اصطلاح شرع هماهنگى داشته باشد وگرنه فاسد است.
3. از كتاب، سنت و يا اجماع دليلى رسيده باشد حاكى از آن كه مقصود شارع از لفظ همان معناى مؤول است كه در نتيجه ظاهر يا نص رها مىشود.
در اينكه آيا با دليل قياس هم مىتوان تأويل كرد يا نه اختلاف كردهاند: برخى آن را به طور مطلق جايز شمردهاند و برخى ديگر مطلقاً منع كردهاند و برخى هم با قياس جلى اجازه دادهاند.
4 ـ تفسير و تأويلكننده، شايستگى اين كار را داشته باشد؛ يعنى از ملكه فقهى كه مىتوان به واسطه آن كتاب و سنت را فهميد و احكام را استنباط كرد، برخوردار باشد.(همان: 608)
3-3-3- انواع تاويل
تأويل مقبول به دو گونه تقسيم مى شود:
تأويل قريب : عبارت است از آنچه به ذهن تبادر مىكند. در اثبات اين گونه تاويل كمترين دليل هم بسنده است .
تأويل بعيد: عبارت است از آنچه به ذهن تبادر نكند و تنها قرينهها و نشانهها از آن پرده بردارد.
قائل به اين گونه تأويل بايد دليلى داشته باشد كه به وسيله آن احتمال تأويل را تقويت كند و آن را مقبول سازد. البته براى تشخيص اين دو نوع تأويل از همديگر يك معيار عينى وجود ندارد، بلكه معيار ديدگاه شخصى است؛ زيرا چهبسا تأويلى كه نزد يكى قريب و نزد ديگرى بعيد است .
همين خود علت اصلى آن شده كه فقيهان به واسطه تفاوت درك و برداشت، در استنباط احكام ازطريق تأويل و تفسير ادله اختلاف كنند، چه به عنوان مثال ممكن است تأويلى نزد حنفيه قريب و مقبول باشد اما شافعيه با آن مخالفت ورزند و آن را بعيد بدانند و يا برعكس.(طباطبايي: 1397، 85)
4-1- نتيجه:
در تفسيرهاي عرفاني به ويژه تفسير يا بهتر بگوييم تأويلهايي که مولوي از آيات قرآني در آثار خود ارائه ميدهد، مدل شيوة شهودي بر پاية تجربه ديني ديده ميشود. نشانههاي تجربههاي عرفاني- ديني مولوي در تأويلها و تفسيرهاي مولوي تا حدود زيادي مشهود است. مولوي در آثار عرفاني خود به ويژه در “مثنوي معنوي” ، “فيه ما فيه” و “مجالس سبعه” اين مدل را بسيار ارائه ميکند. مولوي از عارفان و شاعران بزرگ قرن هفتم است که به خاطر نظام فکري- عرفاني مستقلش مورد توجه است.
روش مولانا در تأويل، جمع بين ظاهر و باطن است. تأويل درست نزد مولانا دعوت به دريافت اسرار امور است كه با تجربه عرفاني، شهود باطني و رؤيت دروني و قرار دادن الفاظ بر معاني حقيقي پديدار مي‏گردد وگرنه مواجهه با الفاظ مشترك و انجماد بر معناي ظاهري و تمثيلي آن رهزن انسان است.
فصل چهارم
تطبيق انديشههاي مولانا و شلايرماخر
4-1- تطبيق مثنوي مولوي با هرمنوتيک شلايرماخر
براي اينکه بتوانيم در پژوهش حاضر به تطبيق درستي از مثنوي مولوي و هرمنوتيک شلايرماخر دست پيدا کنيم، ابتدا بايد با مقدمهاي مختصر از تفسير و هرمنوتيک، موضوع تفسير و هرمنوتيک، اهداف تفسير و هرمنوتيک و روش کار مولوي و شلايرماخر آگاهي يابيم.
4-1-1- تعريف هرمنوتيك و تفسير
هرمنوتيك در نگاه شلايرماخر، فن فهم هر گفتهاي در زبان است و موضوع اختصاصي رشتهاي نيست، بلكه كثرتي از هرمنوتيكهاي تخصصي است. اما در نظرگاه پيشينيان، هرمنوتيك موضوعي شلايرماخر اختصاص رشتهاي است؛ و متعلق به متون خاصي است كه هر يك از متون، هرمنوتيك خاص خود را دارد.
دانش تفسير درميان مسلمانان هر چند تعريفهاي بسياري دارد و گروهي تفسير را كشف مراد خداوند از آيات مشكل قرآن،(زركشي: 1415ق، 149؛ مناوي: 1356ق، 143) و عدهاي قطع به مراد خداوند، (سيوطي: 1376، 19) و برخي مجموعه دانشهاي قرآني (امام فخر رازي: 1381، 174) و جماعتي علم به اصول شناخت كلام خدا (طبرسي:1379ق، 17) دانستهاند، اما در مجموع تفسير به عنوان موضوعي رشته اي و متعلق به متن وحياني مسلمانان جلوه ميكند، و اين نشان ميدهد كه دانش تفسير مانند هرمنوتيك كتاب مقدس است، آن هم مربوط به زماني كه هرمنوتيك مختص به كتاب مقدس بود و در ساير متون بشري جريان نداشت.(احمدي: 1375، 521)
4-1-2- موضوع تفسير و هرمنوتيك
در هرمنوتيك شلايرماخر، موضوع، فهم است و قلمرو اين فهم، هر متن نوشتاري و گفتاري است؛ چه آن متن وحياني باشد يا بشري. اما در تفسير اصطلاحي، موضوع آيات قرآن است و تفسير ساير متون، تفسير ناميده نميشود. افزون براين به باور بسياري از مفسران و قرآن پژوهان، بخشي از آيات قرآن كه در شمار ظواهر آيات هستند موضوع تفسير نيستند و تنها در آيات مشكل قرآن تفسير جريان دارد. در تعريف تفسير مي خوانيم: “كَشِفَ المُراد عَن اللَفظِ المُشكِل”، “التَفسير، اِخراجَ الشِيء مِن مَقامِ الخُفاء اِلي مَقامِ التَجّلي”، (مناوي: 1356ق، 193)”التَفسير، كَشِفَ المَعني مِن المُراد بِلَفظِه و اِطلاق لِلمُحتَبِس عَنَ الفَهم بِه”.(زركشي: 1415ق، 290)
4-1-3- هدف هرمنوتيك و تفسير
محافظهكاران هرمنوتيك از كلادينوس گرفته تا ديلتاي و هِرِش، معناي متن را همان چيزي ميدانند كه صاحباثر به هنگام آفرينش آن در نيّت به عنوان امري آگاهانه داشته است و كوشش كرده با اثر، آن را به مخاطب منتقل كند. بر اين اساس، اين گروه هدف هرمنوتيك را رسيدن به معني، يعني همان نيت مؤلف ميدانند. براي نمونه كلادينوس، يكي از صاحبنظران بهنام فلسفه و الهيات مسيحي، معناي متن را همان چيزي ميداند كه پديدآورنده متن در سرداشته و كوشش كرده همان را در اثر خود بازتاب دهد. بر اين اساس او پايهگذار حكم اصلي هرمنوتيك كلاسيك كه همان نيت مؤلف است خوانده ميشود، او معتقد است هدفِ مخاطب متن و تأويلگرِ اثر آن است كه به نيت مؤلف برسند و با كمك تأويل امكان رسيدن به معناي قطعي و نهايي متن وجود دارد. كلادينوس ميگويد:
“آثار نوشته شده و گفتههاي مردمان يك نيت دارد: خواننده يا شنونده به گونه اي كامل آنچه را كه نوشته يا گفته شده دريابند. يك گفته يا اثر نوشتاري، آنجا به گونهاي كامل در خور فهم است كه چنان ساخته شود و شكل گيرد كه نيت مؤلف بر اساس قاعدههاي روانشناسي براي مخاطب شناخته شود؛ حال اگر كسي چيزي ازگفتههاي گوينده يا نيت او درك نكند، يا اگر كسي چيزهايي پيش از آن درك كند كه گوينده و مؤلف در صدد بيان آن بوده است ميتوان ادعا كرد كه گفتار يا نوشتار قابل درك نبوده است.” (احمدي: 1372، 523)
در برابر كساني كه “اصالت نيت مؤلف” را باور داشتند و باتوجه به معناي متن، هدف تأويل را “نيت مؤلف” ميدانستند، شلايرماخر با برداشتي متفاوت از معناي متن، هدف تأويل را زندگي مؤلف و به تعبيري “تجربهكردن اعمال ذهني مؤلف” ميدانست. او معناي متن را به عنوان يك نمونه ارادي كه در پشت آن نيت آگاهانه نهفته است باور نداشت، به اعتقاد وي هيچگاه نميتوان ادعا كرد تمام يك متن از اول تا آخر شكل گرفته از نيت آگاهانه مؤلف است، زيرا نخست: امكان دارد متن و يا قسمتهايي از آن از ضمير ناخودآگاه پديدآورنده متن شكل گرفته باشد؛ ضميري كه خود صاحب متن نيز از وجود آن و تأثيرش بر اثر غافل است، اما مخاطبان او با توجه به اثر او به ضماير ناخودآگاه وي دست مييابند.
بر اساس اين تعريف شلايرماخر از معناي متن، او معتقد است هدف تأويل “تمام زندگي مؤلف” است نه نيت به عنوان امري آگاهانه در لحظه آفرينش اثر.
در اينجا شلاير با الهام از كانت كه مدعي بود آثار افلاطون را بهتر از خود افلاطون فهميده است. به اين نتيجه رسيد كه مخاطب متن از مؤلف جلوتر است، زيرا مؤلف
از آنچه به وجود آورده بياطلاع است و هميشه سويههايي از متن خود را نميبيند، اما در برابر، مخاطب متن بهتر از خود مؤلف آن را ميشناسد و در فهم اثر او به مسائلي دست مييابد كه صاحب متن از آن در هنگام آفرينش اثر هيچ اطلاعي نداشته است. (کوزنزهوي: 1371، 64)
4-1-4- تطبيق معناي نهايي و قطعي متن در هرمنوتيک و تفسير
در هرمنوتيك شلايرماخر مانند هرمنوتيك اسپينوزا، كلادينوس و… معناي واحد نهايي و قطعي متن ازاحكام اصولي به شمار ميآيد. در تفسير شلايرماخر فرضِ متنِ چند معنايي به هيچ روي پذيرفتني نيست، چنانكه متني كه معناي نهايي و قطعي نداشته باشد تصور نميشود.
در هرمنوتيك شلايرماخر هر متني بيش از يك معني، آنهم معنايي قطعي و نهايي را بر نميتابد و اين معني هرچند به سختي در خور رديابي است و لزوماً همان نيت صاحب اثر نيست، اما در هرصورت مخاطب ميتواند آن را بيابد.
اگر در هرمنوتيك شلايرماخر، معني، اعم از ضماير خودآگاه (نيت مؤلّف) و ضماير ناخودآگاه اوست، بنابراين فهم نهايي و قطعي معناي متن، تنها در زماني صورت ميگيرد كه ما به تمام زندگي صاحب متن دست يابيم؛ به گونهاي كه هيچ گوشهاي از زندگي او بر ما پنهان نماند، در صورتي كه چنين شناختي از زندگي افراد به ويژه غيرمعاصران ناممكن است. به همين

Leave a Comment