/ باش و آمـيزش مـکن با ديـگران
آب مي‏خـور رعفرانـا تا رسـي‏ / زعـفراني انـدر آن حـلوا رسـي
درمکن درکرد شلغم پوز خويش‏/که نگردد باتو او هم طبع وکيش
توبـه کردي او به کـردي مودعه‏ / زانـک ارض الـلّـه آمد واسعة”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1087-1083)
نمونة ديگر استشهاد به آيه 127 سوره بقره است: “و اذ يرفع‏ ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل ربنا تقبل منا انک انت السميع‏ العليم”44 در بيان اين نکته که نيت افراد در انجام اعمال ملاک‏ اعتبار و معيار ارزشمندي است؛ به همين دليل انبياي الهي که‏ بدون حرص و طمع عمل مي‏کردند، پيوسته رونق کارشان افزون‏ مي‏گشت. سپس مسجدالاقصي و کعبه را مثال مي‏آورد که اعتبار آنها به سنگ و خاک و عناصر ظاهري نيست بلکه به نيت پاک‏ سازندگان آنهاست:
” آن بنــاي انبيا بي‏حـرص بــود / زان چنـان پيوســتـه رونـقها فـزود
اي بســا مســجد برآورده کــرام‏ / ليـک نبــود مسـجد اقـصـاش نـام
کعــبه را که هــر دمي غــزي فزود / آن ز اخــصلاصات ابراهيـم بود
فضل مسجد زخاک و سنگ نيست‏/ليک دربناش حرص وجنگ نيست”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1138-1135)
مورد ديگري که مولوي به آيات قرآن استشهاد کرده است، جايي است که سخن از نياز موجودات‏ به حضرت حق است. به گفتة او آدمي بايد بداند که سراسر هستي حتي آسمان و زمين نياز خود را از درگاه حق برآورده مي‏سازند و حاجت او مي‏برند؛ پس بايد با صبر و صلالت از خداوند ياري خواست و از بردن حاجت به غير او و ياري‏ خواستن از جز او پرهيز کرد:
“جملگان کيسه از او بردوختند / دادن حاجت از او آموختند
هر نبياي زو برآورده برات‏ / اسـتعينوا منه صبرا أو صلات”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1180-1179)
استشهاد مولوي در بحث مذکور به آية 153 سورة بقره‏ است: “يا ايها الّذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلاة انّ اللّه مع‏ الصابرين”45
نمونة ديگر استشهاد به آيه 261 سورة بقره است: “مثل الذين‏ ينفقون اموالهم في سبيل اللّه کمثل حبة أنبتت سبع سنابل في کل‏ سنبلة مأة حبة و اللّه يضاعف لمن يشاء”.46
در بيان اين نکته که صلاح و تقوي و اعمال و عبادات اگر حقيقتاً براي خداوند و در راه تقرب به او باشد، داراي آثار و نشانه‏هايي‏ است که در ظاهر و باطن وجود انسان نمايان مي‏شود. چنانکه اگر دانه‏اي در زميني کاشته شود، خود را به چندين برابر بر روي زمين‏ آشکار مي‏سازد. جايي که زمين مادي که فناپذير است، چنين باشد زمين خدايي که بسيار پهناورتر و بارورتر از زمين مادي است، چگونه خواهد بود:
“چونک اين ارض فنا بي ريع نيست‏/چون بود ارض اللّه آن مستوسعيست
اين زمين را ريع اوخود بي حد است‏/دانه‏اي را کمترين خود هفتصدست
حمــد گفـتي کو نشـان حامـدون‏ / نه برونـت هسـت اثر نه انـدرون”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1762-1760)
در ادامه اين ابيات سخن مولوي بدانجا مي‏رسد که اولياي الهي‏ بر باطن افراد ضماير آنان احاطه و اشراف دارند و در بيان اين‏ مطلب با استناد به بخشي از آيه 27 سورهء اعراف:”انه يراکم هو و قبيلهء من حيث لا ترونهم”47 مي‏گويد: جايي که شياطين مي‏توانند بي‏آنکه شما مطلع گرديد، در دل‏هايتان وارد و از ضماير شما آگاه‏ شوند، چرا بايد گمان کرد که اولياي خدا از انجام چنين کاري‏ ناتوانند:
“از نبي برخوان که ديو و قوم او/ مي‏برند از حال انسي خفيه بو…
چون شياطين با غليظهاي خويش‏/واقفند از سر ما و فکر و کيش
پس چرا جان‏هاي روشن در جهان /‏ بي‏خبر باشند از حال نهان”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1779-1786)
3. تفسير آيات
رويکرد ديگر مولوي به آيات قرآن در مقام تفسير و توضيح آنهاست.هرچند در اين مقام شيوهء کار او با شيوة ساير مفسران‏ قرآن متفاوت است و آنگونه که مفسران از نزول آيات، شؤون آيات، اسباب نزول آيات، ترتيب مکي و مدني بودن آيات و مفاهيمي چون‏ محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و خاص و عام و مطلق و مفيد و… بحث مي‏کنند، عمل نمي‏کند. در ادامه نمونه‏هاي تفسير مولوي‏ از آيات قرآني ذکر مي‏شود.
3-1. تفسير اوصافي چون سميع، بصير و عليم دربارة خداوند:
چگونگي اين اوصاف و انتساب آنها به حضرت حق از ديرباز بين متکلمان و فيلسوفان موضوع بحث بوده است.48 مولوي در تبيين اين مسئله مي‏گويد: کيفيت اين قبيل اوصاف دربارة حضرت‏ حق همچون کيفيت آنها دربارة انسان‏ها نيست. اين اوصاف به حق‏ نسبت داده شده است تا انسان‏ها لازمة آنها را مورد توجه قرار دهند و از گمراهي مصون بمانند. به عقيدة مولوي اين اوصاف همچون‏ ذات حضرت حق قديم‏اند:
“از پي آن گفت حق خود را بصير/که بود ديد ويت هر دم نذير
از پي آن گفت حق خود را سميع /‏ تا ببندي لب ز گفتار شنيع
از پي آن گفت حق خود را عليم‏ / تا نينديشي فسادي تو زبيم
نيسـت اينها بر خـدا اسم علم‏ / که سيـه کافـور دارد نـام هـم
اسم مشتـق است و اوصاف قديم‏ / نه مثال علت اولي سـقيم”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 218-214)
3-2. تفسير”سيماهم في وجوههم من اثر السجود”49 و”يعرف المجرمون بسيماهم”50
مولوي در تفسير آيات مذکور حرص به دنيا را به گلخن و تقوي‏ و پارسايي را به حمام تشبيه کرده است. جايگاه آنان که اهل تقوي‏ و پارسايي‏اند در حمام و جايگاه حريصان و دنياپرستان که شيفته‏ مال‏اند و به جمع ثروت و سرمايه مشغول‏اند در گلخن است. لاجرم‏ نصيب پارسايان پاکي و صفا و نصيب دنياپرستان دود و گند و غبار گلخن است و اين هردو در چهرة آنان نمودار است:
“شـهوت دنيا مثال گلخن است ‏/ که از او حـمام تقوي روشن است
ليک قسم منفي زين تون صفاست‏/زانکه درگرمابه است ودر نقاست
اغنيــا مانــنده سرگــين کشـان‏ / بهـر آتـش کـردن گـرمابه بـان
انــدريشان حــرص بنــهاده خـدا / تـا بود گـرمابه گرم و بانوا…
هرکه درتونست او چون خادمست‏/مرورا که صابرست وخادم است
هــرکه در حمــام شد سيــماي / او هست پيــدا بر رخ زيبـاي او
تونيــان را نيـز سيمــا آشـکار / از لبــاس و از دخـان و از غبار”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 244-237)
3-3. تفسير”قل انما أنا بشر مثلکم يوحي اليّ”51(کهف: 18، 108)
مولوي اين آيه را در ضمن داستاني ذکر مي‏کند که خلاصة آن چنين است: “زني نزد اميرالمؤمنين(ع) مي‏رود و اظهار مي‏دارد بچه‏اش بر پشت بام روي ناودان رفته است و نمي‏داند چگونه او را پايين آورد. اميرالمؤمنين در راهنمايي مادر مي‏گويد، بچه‏اي را آنجا برند تا طفل با ديدن همجنس خود به طرف او آيد و از سقوط نجات‏ يابد”. سپس مولوي چنين نتيجه مي‏گيرد که انسان‏ها حکم همان‏ بچه‏اي را دارند که بر ناودان نشسته است و هر آن خطر سقوط و هلاکش مي‏رود و خداوند انبيا را از جنس مردم فرستاده است تا آنها به طرف همجنس خود حرکت کنند و از هلاکت نجات يابند:
“زان بـود جنـس بشر پيغمبران‏ / تا به جنـسيت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلکم‏/تا به جنس آييد و کم رديد گم”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 2669-2668)
زيرا جاذبة جنسيت بسيار زياد است:
“زانک جنسيت عجايب جاذبيست‏ / جاذبش جنس است هرجا طالبيست”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 2670)
3-4. تفسير”قل يااهل الکتاب تعالوا الي کلمة سواء بيننا و بينکم ألا نعبد الا اللّه و لا نشرک به شيئا”52(آل عمران: 3، 40)
مولوي در تفسير اين آيه به نکته‏اي لغوي اشاره مي‏کند و آن‏ اين است که عرب کلمه تعال‏ را براي اسب به کار مي‏برد.(شهيدي: 1380، 295)
سپس خطاب به انسان‏هاي تربيت نيافته مي‏گويد، نفس شما همچون ستوراني سرکش است که شريعت و رسول تربيت‏کننده‏ آن مي‏توانند بود و به همين دليل است که خداوند در خطاب به‏ شما “تعالوا” فرموده است و اين خطاب برخاسته از کرمي است‏ که خداوند فرموده و قابليتي است که براي تربيت يافتن در شما نهاده است:
“تو ستوري هم که نفست غالب است‏/حکم غالب را بود اي خود پرست
خر نخواندت است خواندت ذوالجلال‏ / اسب تازي را عرب گويد تعال
ميــر آخـور بـود حـق را مـصــطفي‏ / بهـر اسـتوران نـفـس پـر جـفا
قل تعالوا گفـت از جــذب کــرم‏ / تـا رياضـتـتان دهـم مـن رايضـم”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 2005-2002)
3-5. تفسير “أوجس في نفسه خيفة موسي قلنا لا تخف انک أنت الاعلي”53( طه: 20، 68-67)
از ابياتي که مولوي در تفسير اين آيات آورده است، چنين بر مي‏آيد که به عقيدة او موسي از آن ترسيد که مبادا مردم با ديدن سحر ساحران نتوانند سحر و معجزه را از يکديگر تشخيص دهند. در نتيجه حق و باطل بر آنها مشتبه گردد. اما خداوند به او اطمينان‏ مي‏دهد که حق پايدار و غالب نخواهد بود. (طباطبايي: 1397، 191)
“گفت موسي سحر هم حيران کني است‏/چون کنم کاين خلق را تمييز نيست
گفـت حــق تميــيز را پــيـدا کـنـم‏ / عــقـل بـي تميــيز را بيــنا کــنم
گرچه چون دريا بــرآوردنــد کــف‏ / موســيا تـو غــالب آيـي لا تخف”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1671-1669)
سپس مولوي با استفاده از آية مذکور اين نکته را متذکر مي‏شود که اعجاز موسي و سحر شاعران هر دو سپري شدند. اما آنچه پايدار و ماندگار ماند و روز به روز شکوهش افزون گشت، حقيقتي بود که‏ در دعوت موسي وجود داشت:
“سـحر رفـت و معـجزة مـوسي گذشت‏ / هـر دو را از بـام بود افتاد طشت
بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند/بانگ طشت دين بجز رفعت چه ماند”
(مثنوي معنوي، دفتر4، 1676-1675)
3-6.تفسير”يا ايها الناس ان کنتم في ريب من‏ البعث فانا خلقناکم من تراب ثم من نطفة ثم من‏ علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة.”54(حج: 22، 5)
مضمون اين عبارات استدلالي است بر رستاخيز با بهره‏گيري از مثالي که در آن مراحل خلقت انسان بيان شده است. مفسران در تفسير اين عبارات گفته‏اند: “توجه به مراحل حيات از خاکي مرده‏ به نطفه و از آن به علقه و بعد به مضغه و سرانجام زندگي يافتن‏ در صورت انساني با اعضا و جوارح کامل،هيچ شکي نمي‏گذارد که مجددا زنده شدن مرده‏اي که به خاک بدل شده است امري‏ ناممکن نخواهد بود”.( علامه طباطبايي: 1397، 377؛ شيخ طوسي: 1409، 291) اما مولوي به نکته ظريف‏تر اشاره‏ مي‏کند و آن اين است که انسان در هر مرحله از حيات، شيفته و دلبستة آن مرحله است و مرحلة بعد از آن را در بدو امر باور نمي‏دارد و انکار مي‏کند. چنانکه در مرحله خاکي نمي‏توانست مرحلة انساني‏ را درک کند و آن را انکار مي‏کرد. اکنون نيز در اين مرحلة حيات از درک مراحل بعد عاجز است و آنها را انکار مي‏کند؛ پس از همان انکار در مرحلة خاکي و نادرستي آن مي‏توان پي برد که انکار حشر در اين‏ مرحله از حيات نيز نادرست است. اين انکار بدان مي‏ماند که کسي‏ در خانة کسي را بکوبد و صاحب خانه از درون بگويد کسي در خانه‏ نيست؛ همين انکار دليل حضور او در خانه است:
“خــاک و نطـفه را مضـغه را / پيـش چـشـم مـا هـمي دارد خدا
کـز کــجا آوردمـت اي بد نيت‏ / کــه از آن آيـد همي خفريقيت
اينکرم چون دفع آن انکار تو است‏/که ميان خاک مي‏کردي نخست
حجــت انــکار شــد انشــار تـو / از دوا بــدتر شـد ايــن بيــمار تـو…
چــون در آن دم بي‏دل و بي‏سـر بدي‏ / فکــرت و انکـار را منــکر بــدي
از جمادي چونکه انکارت برست‏ / هـم از ايـن انـکار حشـرت شد درست
پس مثال تو چو آن حلقه زني است‏/کز درونش خواجه گويد خواجه نيست
حــلقه زن زيـن نيست دريابد که هست /‏ پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
پس هـم انــکارت مبيـّن مي‏کــند / کز جــماد او حشر صد دفن مي‏کند”
4.تأويل
جرياني در تعريفات، تأويل را چنين تعريف مي‏کند: “در شرع‏ عبارت است از بازگرداندن لفظ از معناي ظاهر به معنااي احتمالي‏ آن به شرط آنکه محتمل را موافق کتاب و سنت

Leave a Comment