اطاعت مي‌کرد. هر چند سلطانولد تسليم سفارش پدرش بود ولي مقام خود را به ويژه در علوم و معارف برتر از زرکوب مي‌دانست؛ اما سرانجام دريافت که دانش و معارف ظاهري چاره‌ساز مشکلات روحي و معنوي نيست. او با اين باور مريد زرکوب شد.(استعلامي: 1384، 57-56) صلاح‌الدين زرکوب نيز همانند شمس مورد حسادت مريدان بود اما به هر حال مولانا تا ?? سال با او انس داشت تا اينکه زرکوب بيمار شد و جان باخت و در قونيه دفن شد.پس از غيبت شمس از زندگي مولانا، با صلاح الدين زرکوب دمخور گرديد، الفت او با اين عارف ساده دل، سبب حسادت عده‌اي گرديد. مولانا ميگفت:”آن شمس که ميگفتم و ميجستم به صورت صلاح الدين بازگشت و مرا آرامش داد و او در واقع نرفته است بلکه جامه عوض کرده و به صورت صلاح الدين درآمده است.”(همايي: 1366، 85)
مولانا 10 سال با صلاح الدين همنشين بود و جاي خالي شمس را با او پرکرده بود تا اينکه صلاح الدين بيمار شد و مرد. او وصيت کرده بود براي او سوگواري نکنند زيرا به ديدار محبوب واقعي رفتن مايه شادماني است نه غم و اندوه و عزا؛ از اين رو مردم دف زنان و سماع کنان و هلهله زنان او را دفن کردند. (زرين کوب: 1368، 95-94)
5. حسام‌الدين چلبي
پس از مرگ صلاح الدين، مولانا حسام الدين چلبي را به عنوان يار صميمي خود برگزيد. حسام الدين چلبي در سال 622هـ. در قونيه به دنيا آمدو هنوز بسيار جوان بود که پدرش درگذشت، و جوانمردانِ “لنگر” اخي ترک اورا به پيشکسوي شناختند. حسامالدين معروف به اخي ترک از اکابر عرفا و مريد صديق مولانا بود. مولانا با او نيز 10 سال مصاحبت و مجالست داشت و حتي نظم کتاب مثنوي به درخواست او صورت گرفت، خطّ مشترک همه روايتها اين است که ياران مولانا براي ادراک معاني بلند عارفانه، آثار سنايي و عطار را ميخواندند، و حسامالدين ميديد که مولانا خود از به مرتبهاي فراتر از آنان رسيده، و زايش و فيضانِ ذهن او ميتواند اثري پرمايهتر از حديقه سنايي و مثنويهاي عطار پديد آورد.گويا مولانا نيز به اين نتيجه رسيده بود، اما نميخواست که ياران، پير عارف نيشاور و حکيم رازدان غزنه را از ياد ببرند.(استعلامي: 1384، 34-35)
و از نگاهي نتيجه همنشيني مولوي با حسامالدين، مثنوي معنوي گرديده که حاصل لحظه‌هايي از همصحبتي با حسام‌الدين مي‌باشد. و گهگاه در مثنوي، نام حسامالدين به چشم ميخورد، به همين سبب در ابتداي امر نام “حسامي نامه” را براي مثنوي معنوي برميگزيند و از اين رواست که برخي مثنوي را “حسامي نامه” مينامند. حسامالدين نزد مولانا مقامي والا و عزيز داشت. مولانا ميگفت: شمس تبريزي مانند آفتاب بود صلاح الدين زرکوب مانند ماه بود و حسام الدين چلبي مانند ستاره است.(فروزانفر: 1366، 109)
3-1-4- شيوه و کلام مولوى
کلام مولوى ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين کلام سادة فصيحِ منسجم گاه در نهايت علو و استحکام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشنى و دور از ابهام است. مولوى در استفاده از تمثيل‌ها و قصه‌هاى متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاع او نه تنها در دانش‌هاى گوناگون شرعي، بلکه در همة مسائل ادبى و مشکل‌هاى عرفانى و فرهنگ عمومى اسلامى حيرت‌انگيز است. کلام گيرندة وى که دنبالة سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تأثير آنان است، شيرينى و زيبائى و جلائى خاص دارد و در درجه‌اى از دلچسبى و دل‌انگيز است که عارف و عامى و پير و جوان را با هر عقيده و نظرى که باشند به‌خود مشغول مى‌سازد.(دين لوئيس: 1390، 15)
3-1-5- مختصات سبکي افکار مولانا
مولانا در قرن هفتم و در عصر رواج سبک عراقي ميزيسته است. اما سبک غزليات اوِ، به سبک خراساني گرايش دارد و دليل آن، اين است که زبان مادري او، خراساني بوده است و همان اصطلاحات و تعبيراتي را که در خانه شنيده بود، در اشعار خود به کار برده است. مطالعات او نيز عمدتاً در آثار فضلاي خراساني (سنايي، عطار و پدرش) بود. به هرحال ، زبان او، زبان فصيح و بليغ قبل از مغول است، اما ساده و محاورهاي است و از لغات و تعبيرات ادبي، کمتر استفاده ميکند.(زرينکوب: 1368، 63) در غزليات مولانا برخي از لغات از نظر بسامد يا غرابت، برجستهتر هستند؛ از قبيل: “صلا و الصلا”، “در و بام”، “کر و فر”، “اي خوش(خوشا)”، “خاصبک”، “کور و کبود”، “هله”، “بي بها (بسيارپربها)”، “يله کردن”، “خربنده”، “واو استيناف در آغاز مصراعها”، لغات به اصطلاح عاميانه يا غير شعري از قبيل “کژ و مژ”، “خربزه”، “کفگير زدن”و “سر خاراندن” نيز دارد. لغات ترکي و يوناني نيز در غزليات ديده ميشود و گاهي در مقولههاي دستوري، تصرف کرده است: منتر، سوسنتر. او از نظر قالب غزليات ،گاه بسيار طولاني است وگاه شبيه قصيده ميشود. غزليات او از نظر موسيقيايي، از غناي فوق العادهاي برخوردار است. بر خلاف آنچه معروف است، سبک کار او از نظر قافيه، بسيار قوي است. مخصوصاً قافية دروني در شعر او، يکي از مختصات سبکي اوست. (شبلي نعماني، 1382، 34)
3-1-6- مذهب مولانا
مولانا جلال الدين محمد بلخي، شاعر بلندآوازه، عارف دانشور و انديشمند سترگ در آثار فاخر و جاودان خود بهويژه در مثنوي شريف بارها از امام علي و فرزندانش و به طور کلي از فرزندان پيامبر(ص) نام برده و تجليل کرده است، تجليلي در اوج و شکوهمند؛ انگار که او يک شيعه و پيرو بي‌چون وچراي خاندان رسول خداست. درحالي که مي‌دانيم مولانا از مذهب تشيّع با تعريف و حدّ و مرز امروزي آن پيروي نمي‌کرد. چنانکه استاد جلال الدين همايي مي‌نويسد: “در عمق افکار و عقايد مولوي و گفته‌هاي او در مثنوي جنبه‌اي از محبت و هواخواهي علي و آل علي و خاندان پيامبر اکرم (ص) دريافته‌ام که مي‌توان آن را با اساس و پايه اصلي تشيع به معني عام کلمه تطبيق کرد”. (همايي: 1366، 51) هرچند مولانا در مثنوي، از ابوبکر و عمر و عثمان نيز فراوان تجليل مي‌کند؛ امّا تجليلي که مولانا از امام علي(ع) ميکند از هيچ کدام از صحابه يا خلفاي پيامبر نمي‌کند. برخي از ابيات او در وصف حضرت اميرالمؤمنين واقعاً بي‌نظير است و هيچ دانشمند شيعي آن حضرت را به قدرت توصيف مولانا وصف نکرده است:
“از علي آمـوز اخـلاص عـمل / شيـرحق را دان مطـهّر از دغـل
در شجاعت شـير ربّانيسـتي / در مـروّت خـود که دانـد کيـستي
اي علي که جمله عقل و ديده‌اي/شمـّه‌اي واگو از آنچه ديـده‌اي
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد/آب علمت خاک ما را پاک کرد”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3738-3735)
مولانا در فقه، حنفي مذهب و در کلام اشعري است. او در چند جاي از مثنوي از کلام اشعري دفاع مي‌کند و بر مذهب اعتزال خرده مي‌گيرد و سنّي بودن را مساوي مي‌داند با پيروي از مذهب اشاعره:
“چشــم حس را هسـت مذهـب اعتزال / ديـد? عقـل است سنّي در وصال
ســخر? حــسّ‌اند اهــل اعـتـزال / خـويـش را سنـّي نــمايـند از ضـلال
هــرکه درحـس ماند او معـتزلي است / گرچه گويـد سنّيم از جاهلي است
هرکه بيرون شد زحس، سنّيوي است/اهل بينش چشمعقل خوشپي است”
(مثنوي مولوي،دفتر 2، 61-64)
در جاي ديگري از مثنوي، اين بحث را مطرح مي‌کند که آيا عقل آدم‌ها در اصل آفرينش برابر است و در اثر فراگرفتن دانش تفاوت پيدا مي‌کند يا در اصل متفاوت مي‌باشد؟ مولانا از نظر اشاعره دفاع مي‌کند:
“اختـلاف عقـل‌ها در اصـل بود / بر وفـاق سنّـيان بايد شنود
بر خلاف قول اهل اعـتزال / که عقـول از اصـل دارند اعتدال
تجربه و تعليم بيش و کم کند / تا يکي را از يکي اعلـم کـند
باطل است اين، زانکه رأي کودکي/که ندارد تجربه درمسلکي
بر دميد انديشه‌اي زان طفل خرد/ پير با صد تجربه بوي نبرد”
(مثنوي مولوي، دفتر3، 1539-1543)
در جاي ديگري، تأويل معتزله را اين گونه رد مي‌کند:
“اين بود تأويـل اهل اعتزال / وان آن کـس کو ندارد نور حال
چون ز حس بيرون نيامد آدمي/باشد از تصوير غيبي اعجمي”
(مثنوي مولوي، دفتر3، 1027-1028)
3-1-7- عرفان عملي و نظري مولانا
همة مشارب صوفيانه، رقابتي در درون دارند که بعضاً به جدال و رودررويي نامطبوع هم ميکشد. مولوي هم عليرغم روح بزرگ و بي نظيرش، گاهي با طاعنان در مثنوي با شديدترين الفاظ روبرو ميشود. مولوي با پسر خواندة ابن عربي يعني صدرالدين قونوي ارتباطي دوستانه و نزديکي داشت و اتفاقاً هم او بود که بر جنازة مولانا نماز خواند ولي عدهاي از اصحاب عرفان نظري و شاگردان ابن عربي در مثنوي طعن ميزدند که مشتمل بر قصههاي پيش پاافتاده و عاميانه است و مولوي مراتب نظري سلوک عارفانه را به شکل سيستماتيک و عملي نميداند و مورد بحث قرار نميدهد.(همايي: 1366، 55-54) يکي از اين موارد، ضمنِ داستان “مسجد مهمان کش” در دفتر سوم آمده است که مولانا به ناگاه بوي گندي از اهلِ ظاهر ميشنود و داستان را نيمه تمام ميگذارد و ميگويد اين بوي بد شخصِ اهل ظاهر مرا ناراحت نميکند ولي ميترسم باعث گمراهي افراد ساده شود:
“پيش از آن کاين قصه تا مخلص رسد/ دود گــندي آمد از اهلِ جسد
من نمي رنجم از اين، ليک اين لگد /خــاطر ساده دلـي را پَـي کند”
(مثنوي مولوي، دفتر3، 4231-4230)
و بعد به قصيده معروف سنايي استناد ميکند که نصيب عدهاي از قرآن، مثل گرم شدن چشم آدم هاي کور از نور خورشيد است:
“خوش بيان کرد آن حکيم غزنوي / بهر محجوبـان، مثــالِ معنوي
که ز قرآن، گر نبيند غيرِ قال / اين عجب نبود زِ اصحاب ضلال
کز شعـاع آفتابِ پر زِ نور / غيرِ گرمي، مينيابد، چشــم کور”
(مثنوي مولوي، دفتر3، 4234-4232)
مولوي ميگويد مثنوي هم مثل قرآن ساده و نامرتب و مشتمل بر حکايات است ولي هر دو اينها عمقي دارند وراي قال و ظاهر. اما خربطان ( ابلهان ) در حق مثنوي چه ميگفتند؟
“خربطي، ناگاه از خـرخانه اي/ سر برون آورد چون طعّانه اي
کين سخن، پست است، يعني مثنوي / قصه ي پيغمبر است و پيـروي
نيست ذکـر بحث و اسرارِ بلند / که دوانند اوليا ، آن سو سمند”
(مثنوي مولوي، دفتر 3، 4237-4235)
آنها ميگفتند اوليا قصه نميگويند بلکه در صحراي اسرار اسب ميتازانند و از مقامات سلوک يعني تَبَتُل ( اولين مرحله سلوک که بريدن از دنيا و خالص کردن نيّت است) تا فنا و لقاي خداوند سخن ميگويند:
“از مقامات تبــتل تــا فـنا پايه / پايــه تـا ملاقـات خــدا
شرح و حدِّ هر مقام و منزلي/ که به پَر، زو بر پَرَد صاحبــدلي”
(مثنوي مولوي، دفتر3، 4239-4238)
حرف آخر اينکه عرفان مولانا جنبة عملي بيشتري دارد و به ندرت به نظريهپردازي ميپردازد ولي عرفان ابن عربي صبغة نظري قويتري دارد.(ضرابيها: 1384، 59-57)
3-2- مقام مثنوي ازديدگاه مولانا
مولانا جلال الدين، ا زآغاز آفرينش مثنوي، مقام و ارجمندي كارخويش را ميدانست. از همينجاست كه در ديباچ? عربي مثنوي، آنرا اصولِ اصولِ اصول دين ميخواند . “هذا کتاب المثنوي المعنوي وهو اصول اصول اصول الدين ، في کشف اسرار الوصول واليقين”. (استعلامي: 1384، 65-64 )
مولانا مثنوي رابه چشم كتاب الهامي و مقدس مينگرست و طعن در آن را چون طعن بر قرآن ميدانست. در دانشنامه ميخوانيم: در ديباچ? عربي دفتر اول ، مولانا كتاب خويش را برتر ازكلام عادي ميانگارد. درواقع تشبيه خودش به ني خالي، كه در او ميدمند، از اين روست كه وجود او باز گويند? كلام آن كس است كه در وي ميدمد. بدين ترتيب مولانا مثنوي را گويي انعكاس خطاب الهي و از جنس وحي دل ميداند. (انوشه: 1378، 862)
همانگونه که عبدالکريم سروش ميگويد:
“مولوي هم سخن نيكو ميگفت و هم به نيكو بودن و عمق گفتار خود واقف بود”.( سروش: 1379، 2)
آنچه بيان شده به

Leave a Comment