2-2-5- هرمنوتيک ديلتاي
ويلهلم ديلتاي فيلسوف آلماني، يكي ديگر از پيشكسوتان هرمنوتيك در غرب است كه رويكرد شلايرماخر را بسط و گسترش داد. وي شاگرد “اگوست بك13” بود و در خانوادة روحاني پروتستاني متولد شد. زمينة فكري او، جمع بين تفكّر فيلسوفاني مانند نيچه، هِگل و… بود. و در جواني به ويراستاري آثار و مقالات شلايرماخر اشتغال داشت. وي در فلسفه، روانشناسي و تاريخ صاحبنظر بود، از اين رو هيچ چيزي در نزد او بدون ظرف تاريخي قابل شناخت نيست. از اين رويكرد به “تاريخنگري معرفتي” ياد ميشود، ديلتاي آثار پراكندهاي دارد كه شاگردان او در اوايل قرن بيستم تمام آنها را در بيست جلد جمع کردهاند. مهمترين نوشتة وي در زمينة هرمنوتيك، رسالهاي با عنوان “سرچشمه و تكامل هرمنوتيك” است كه در سال 1900.م تدوين گرديده است.(واعظي: 1380، 58)
ويلهلم ديلتاي شيفته شلايرماخر بود و زندگينامه بسيار مفصلي درباره او با عنوان “زندگي شلايرماخر” نوشت. وي به دنبال پاسخي در برابر پيروان مکتب تحصّلي14 بود که گزارههاي علوم انساني را فاقد معنا معرفي ميکردند و ديلتاي اين پاسخ را در هرمنوتيک يافت. وي علاوه بر تجديد روش شلايرماخر، در تبديل هرمنوتيك خاص به عام، به رويكرد جديدي پرداخت كه ارتباط هرمنوتيك با نگرش تاريخي بود و در زمان وي رواج داشت. با اين روش مبنايي براي علوم انساني پايهگذاري كرد.
ديلتاي با ارائة روشِ شناختي خود در علوم انساني، گام جديدي در هرمنوتيك و تأويل متون برداشت و با عنايت به خصوصيات و ويژگيهاي رواني مؤلّف و گسترش تاريخي آن، توصيههاي جديدي در اينباره عرضه كرد. تأويل، از ديدگاه ديلتاي، زماني به كار ميآيد كه بخواهيم چيز بيگانه و ناشناختهاي را از طريق موارد آشنا بشناسيم؛ از اين رو اگر كسي تمام اشكال زندگي را بيگانه و ناآشنا يا به طور مطلق آشنا معرفي كند، هيچ حاجتي به تأويل نيست. وي واژه را نشانهاي قراردادي ميدانست، همان گونه كه فريادِ ناشي از درد، نشانه اي طبيعي است. برخي نشانهها مانند آثار ادبي، نيّتمند هستند؛ يعني به كار ميآيند تا معناي خاصّ بيافرينند.(ريختهگران: 1378، 74-73)
وي همانند كلادنيوس، ملاك اصلي معنا در متن را نيّت مؤلّف ميدانست و حتّي معناي متن را با نيّت ذهني مؤلّف، متحد ميشمرد و عقيده داشت كه هنر از اراده، منافع و نيّت هنرمند، جدا نيست و تأويل، ابزار شناخت اين نيّت است. با اين تفاوت كه ديلتاي، متن را تجلّي زندگي و در واقع، زندگي روحي و رواني مؤلّف ميدانست. وي همانند شلايرماخر، بر اين باور بود كه مفسّر بايد خودش را به عنصر مؤلّف، نزديك كند؛ نه اين كه مؤلّف و تأليف را به عصر خود بازگرداند و با اين وجود، آگاهي تأويلكننده از سخن مؤلّف، درك كاملتري نسبت به خود مؤلّف خواهد داشت. از اين رو، ديلتاي، هدف اصلي هرمنوتيك را درك كاملتري از مؤلّف معرفي ميكرد؛ به گونه اي كه خود مؤلّف نيز از چنين دركي محروم بوده است.(همان: 75)
وي علاوه بر نيّت مؤلّف، به امكان كشف معناي نهايي نيز باور داشت و كاملاً با گزينش دلخواهانة رمانتيك و ذهنگرايان مخالفت ميورزيد، و با وجود اين ميگويد: هر اثر هنري، معناها و مفاهيم پيچيده و پنهان بسيار دارد. امكان كشف معناي نهايي، زماني محقق ميشود كه معناي اثر را با كشف زمينة معنايي آن بشناسيم، همانطور كه معناي كنشِ فرد را از طريق شناخت مجموعه كنشهاي او اعّم از اجتماعي و فرهنگي ميشناسيم. به نظر او، ميتوان با بررسي اسناد، حقايق و دادههاي تاريخي، آمار و… جهان زندة مؤلّف يعني همان دنياي ذهن مؤلّف را شناخت. ديلتاي، هدف تأويلكننده را از ميان بردن فاصلة زماني و تاريخي ميان او و مؤلّف ميدانست و شرط تحقق آن را، پشت سر نهادن تمام پيش داوريهاي بر آمده از زمان حاضر، رسيدن به افق انديشههاي مؤلّف، رهايي از قيد و بندهاي تاريخ معاصر و تعصّب و پيش داوريها بيان ميكرد. وي با استفاده از اصطلاحاتي چون التفات كه از دستآوردهاي ادموند هوسرل15 بود، بهره جست و از اين طريق به شناخت روح و روان ديگران راه يافت. (احمدي: 1386، 156)
2-2-5-1- حاصل هرمنوتيک ديلتاي
هرچند ديلتاي به پيچيدگي حيات باور دارد و پويايي حيات دروني انسان را تابع معيارهاي علي و انعطاف ناپذير تفکر کمي ميداند، ولي در عين حال تصوري ساده از انسان و حيات انساني دارد و او را مولود جبري تاريخ ميشمارد. “من”ِ آدمي از نظر ديلتاي امر مشترکي است که در دستان تاريخ به “منِ من” تبديل ميشود و هويتهاي گوناگون شخصي به خلاقيت تاريخ، سر از هويّت واحد انساني درميآورند. (پالمر:1390، 129)
سادهانگاري در باب هويّت آدمي، اولين بحران هرمنوتيک ديلتاي است. از سوي ديگر، او براي معنا بخشيدن به علوم انساني دست به دامان “هرمنوتيک” ميشود و “روش” را معيار معناداري “دانش” معرفي ميکند. اما آيا اين يک ضابطه مقبول است؟ و بالاخره هرمنوتيک او نيز گرفتار دايره شناخت ديگران از طريق شناخت خود و شناخت خود از طريق شناخت ديگران ميشود و در اين دايره سرگردان است. (هادوي تهراني: 1377، 153-166)
2-2-5-2- نقد ديلتاي
ديلتاي با آشكار ساختن ابعاد رواني نويسنده و نزديك شدن به تجربة دروني او از طريق برخورد همدلانه با محتواي متن و نيز با توجه به ماهيّت مشترك و عام بشري، توانست رويكرد ديگري در هرمنوتيك و نظرية تأويل عرضه كند. ديلتاي بيشتر درصدد بيان روشي براي علوم انساني بود تا از آن طريق، به تفهيم طبيعت آدمي بپردازد. حال اين روششناسي او در زمينة علوم انساني چقدر موفقيت داشته، سخن ديگري است كه از مجال اين نوشتار خارج است؛ ولي براي آنچه ايشان در بارة روش تفسير متون گفته است ميتوان به نكات زير توجه خاص داشت.
ـ برخي از نقدهايي كه به شلايرماخر ذكر شد بر ايشان نيز وارد است. براي نمونه ميتوان به نقدهاي اوّل، چهارم و پنجم اشاره كرد.
ـ ديلتاي جهت نزديك شدن به افق مؤلّف، پشتسر نهادن تمام پيشداوريها و پيشفرضها و قيد و بندهاي تاريخ معاصر را پيشنهاد ميكند، در حاليكه هر معرفتي، به يک پيشفرض مبتني است؛ مگر معرفتهاي بديهي. علم به معاني متون نيز به يك سري پيشفرضها استناد دارد كه غفلت از آنها معرفت ديني را متزلزل ميسازد. (همان: 168)
2-2-6- هرمنوتيک هايدگر
هايدگر در سال ???? در خانواده‌اي کاتوليک و سنّتي در يکي از روستاهاي ايالت بادن-وورتمبرگ به ‌نام مسکيرش در جنوب غربي آلمان و در دل کوهستان آلپ به دنيا آمد. پدر او فريدريش خادم کليسا بود. او در محيطي کاتوليک بزرگ شد.
هايدگر الهيات را از سال ???? در دانشگاه فرايبورگ آغاز کرد و بعد از آن به فلسفه روي‌ آورد. فعاليتش همواره تحتتأثير استادش ادموند هوسرل بود. وي از اعضاي حزب نازيها و نمايندة اين حزب در دانشگاه فرايبورگ بود. از مهم‌ترين کتاب‌هاي او در فلسفه، اثرِ “هستي و زمان” است. او در اين کتاب به نقدِ تاريخ فلسفه غرب که به تعبير هايدگر همان تاريخ متافيزيک است، پرداخته‌است و در پيِ طرحافکندن هستي‌شناسي تازه‌اي است که خود آن را هستي‌شناسي بنيادين مي‌خواند؛ چرا که نزد او تاريخ متافيزيک، تاريخ غفلت از وجود و افتادن در ورطه موجودانگاري است. مقصود هايدگر از اين تعبير آن است که تاريخ کنوني فلسفه، با خلط موجودشناسي و وجودشناسي، از شناخت وجود به معناي اصيل آن بازمانده ‌است.
انديشه‌هاي هايدگر، رقم‌زنندة مايه‌هاي فکري بسياري از متفکران مابعد تجدّد از جمله ميشل فوکو16، ژاک دريدا17 و هانس-گئورگ گادامر18 بوده‌است. (خاتمي: 1384، 76-75)
او در ?? مه سال ????م درگذشت. مراسم تشييع دو روز بعد در فرايبورگ انجام شد و به درخواست خود مراسم ديني کاتوليک‌ها در مسکيرش در کليساي مارتين قديس که پدرش خادم آن بود، انجام شد. در همان صحن ميان مادر و پدرش به خاک سپرده شد.
2-2-6-1- ميراث هايدگر
از زمان انتشار کتاب هستي و زمان تاکنون آراي هايدگر منشاء تاثيرات به سزائي در قلمرو انديشه در حوزه‌هاي فکري گوناگون با درجات و شکل‌هاي مختلفي بوده‌است. حوزه‌هاي فکري متأثر از هايدگر از فلسفه وجود تا فلسفه سياسي، روانشناسي، روان درماني، نقد ادبي، الهيات و… را شامل مي‌شود. حوزه‌هاي جغرافيايي متاثر از آراء وي نيز از شرق دور تا آمريکاي لاتين را دربر ميگيرد. (همان: 80)
مکاتب فکري متعددي با تأثيرپذيري از تأملات هايدگر شکل گرفته‌اند. مي‌توان به متفکّراني چون “سارتر، گادامر، دريدا و فوکو” اشاره کرد. اين درحالي است که متفکران مطرح ديگري همچون “آرنت مارکوزه19، بولتمان ريکور، مک اينتاير20 و لاکان” نيز مديون آراء هايدگر هستند.
بروز آشکار آراء هايدگر نخستين بار در مباحث فلسفي ژان پل سارتر نمايان گشت. سارتر با اثر مشهور خود با نام “بود و نبود” که در سال ???? مکتب اگزيستانسياليسم – نه بحث اگزيستانسيال که هايدگر به عنوان هماهنگي ساختارهاي حاصل شده در پاسخ از هستي مطرح کرده- را اثرگذارترين مکتب دوران خود نمود در جريان تحولات و بحران‌هاي اجتماعي سياسي اواخر دهه ?? ميلادي در اروپا و آمريکا مرجع فکري عمده‌اي بود. سارتر با بهرهگيري از کتاب “هستي و زمان”ِ هايدگر، محور انديشه خود را چه در وجه فلسفي و چه در وجه سياسي مقوله آزادي قرار داد. (کوزنزهوي: 1371، 157)
نام دريدا با مقوله ساختارشکني عجين است. دريدا در آراء خويش بيش از هر چيز مديون دو مقوله هايدگريِ واسازي (Destruction) و زبانمندي (Sprachlichkeit) است. بحث هايدگر درباره رمزآلودگي سرشت وجود نيز بر تفکر دريدا تاثيرگذار بوده‌است. ميشل فوکو نيز در آراء خود از فلسفه هايدگر تاثير گرفته‌است. او از مباحث هايدگر درباره اومانيسم ابزاري شدن معرفت و به خفا رفتن حقيقت بهره برده‌است. (همان: 172)
سخن رمزآلود هايدگر، باب تفسيرهاي گوناگون را بر ارباب مکاتب و مشارب گشوده است. فيلسوفان اگزيستانس با مفاهيم “مراقبت”، “اضطراب” و “بودن به سوي مرگ” در کلام هايدگر به عنوان نوعي روانشناسي وجودي (اگزيستانسيال) برخورد کردهاند، و به گفته ريکور، از اين نکته که تحليلهاي هايدگر بخشي از تأمل و تعمق در باب “جهانيت جهان” است، غافل شدهاند. اگر هايدگر در کتاب “هستي و زمان” ژرفاي برخي احساسات، مانند ترس و اضطراب را تحليل کرده و به بسط نتايج آن پرداخته، قصدش “تمرين اگزيستانسياليسم” نبوده است؛ بلکه منظور وي مجزا و متمايز ساختن پيوندي با واقعيت به ياري اين تجارب مکاشفهگر بوده است. برخي که با مفاهيم فلسفه و عرفان اسلامي آشنا هستند، سخنان هايدگر را به گونهاي تفسير کردهاند که گويا او همان مطالب فيلسوفان و عارفان مسلمان را بازخواني ميکند. (هادوي تهراني: 1377، 181)
البته بايد اذعان کرد سخن هايدگر به گفتههاي اينان چنان شبيه است که گاه گمان ميشود ترجمه آلماني همان گفتههاست و در واقع اين تفسير شايد نزديکترين و معقولترين و سازگارترين تفسير براي انديشههاي هايدگر است. هر چند شواهد تاريخي زندگي هايدگر چندان با آن سازگاري ندارد.(همان: 182)
2-2-6-2- نقد هايدگر
ديويد کوزنزهوي21، درباره نقد دريدا بر فلسفه هايدگر مي‌نويسد: “نقد دريدا بر فلسفه هايدگر در گراماتولوژي اين است که هايدگر اشتباه مي‌کند که نظريه زبان بايد شامل نظريه حقيقت و مرجع باشد. دريدا واژه‌ها را ترجمه‌پذير و بدون ابهام مي‌داند، با اين حال تفسير آن کاملاً تعيين‌نشده است. متن از حوزه هرمنوتيک تفسير و تلاش براي آوردن کليّت متن در خوانشي قابل فهم، گريز دارد چون به قول دريدا هيچ معناي قابل حکمي ندارد.”
رابرت ستولبرگ، در نقد آراء هايدگر درباره کارهاي هنري مي‌نويسد: “هايدگر با ذات يا طبيعت کارهاي هنري سروکار دارد. او منبع ذات کارهاي هنري را گمراه‌کننده مي‌داند چون هيچ راه مستقيم و ساده‌اي براي کشف منبع کارهاي هنري

Leave a Comment