نيست، بلكه نقل قول گفتار ديگران است دو چندان است، زيرا دراين موارد مسلماً فهم متن متوقف بر شناخت فرهنگي است كه گوينده را در بطن خود دارد و از آن سو فهم گوينده نيز متوقف بر فهم متن است.
4-1-6- تطبيق دور هرمنوتيکي در تفسير قرآن:
در نگاه مفسران و قرآن پژوهان نيز دور هرمنوتيكي امري مسلم است. آيات قرآن به عنوان يك مركّب است و شناخت مركب امكان پذير نيست مگر پس از شناخت اجزاء تشكيل دهنده مركب. به همين جهت قرآن پژوهان، نخستين وظيفه مفسر را تحقيق الفاظ و دست يابي به معاني مفردات مي دانند؛ اما از آن سو واژه در افاده معنايي كه مورد توجه صاحب متن باشد وابسته به كل جمله بلكه كل سياق و همچنين تمامي آيات همموضوع است. (زركشي:1415ق ، 313)
بنابراين در دانش تفسير نيز شناخت معناي واژه در يك متن با توجه به ساير واژگان متن قابل ردّگيري است و از آنسو شناخت معناي واژگان جمله و خود جمله با توجه به معناي تكتك واژهها امكانپذير است.
اين دور هرمنوتيكي تنها در هرمنوتيك دستوري يا فني مطرح نيست، بلكه در هر دو نوع هرمنوتيك جريان دارد. در هرمنوتيك دستوري چنان كه گفته شد، و در هرمنوتيك فني به اين گونه كه شناخت ذهنيت مؤلف وابسته به زبان اوست و شناخت و فهم زبان او در ارتباط با شناخت ذهنيت وي ميباشد.
مفسران و قرآنپژوهان براي ورود در دور هرمنوتيكي مانند هرمنوتيك شلايرماخر نخست براي خود پيشفرضهايي ميسازند: قرآن كتاب آسماني است، قرآن به زبان عربي است، قرآن معجزه پيامبر است، قرآن كتاب هدايت است و… پس از ساختن اين پيش فرضها كه همگي برونديني است، خود را در دور هرمنوتيكي قرار ميدهند. پيشفرضها را كه به منزله كل است ملاك فهم اجزاء قرار ميدهند و اجزاء را ملاك اصلاح كل. اين فرايند و ديالوگ همچنان ادامه مييابد و در ضمن آن كلها و اجزاء بسياري ساخته ميشود كه در ميان اين كلها و اجزاء جديد نيز دور رخ ميدهد. اين روند تا آنجا ادامه مييابد كه مخاطب متن احساس ميكند به مراد خداوند دست يافته است.(احمدي: 1375، 576-574)
افزون بر اين، براي وارد شدن در دور هرمنوتيكي مفسران از لغات نيز سود ميبرند. آنها نخست با معنايي كه اهل لغت براي يك لغت خاص بيان كردهاند خود را در دور هرمنوتيكي ميافكنند، معناي لغت را ملاك فهم متن قرار ميدهند، و متن را ملاك فهم معنايي كه لغت در اين متن ميتواند داشته باشد. اين عمليات را تا آنجا ادامه ميدهند و خود را از جزء به كل و از كل به جزء ميرسانند تا سرانجام به مراد خداوند برسند.
تفسير قرآن به قرآن، تفسير موضوعي و سياق آيات از جمله روشهايي است كه ميتواند مفسر را در دور هرمنوتيكي ياري رساند و امكان دستيابي به مراد خداوند را فراهم سازد.
4-2- انديشهها و افکار قرآني مولانا:
در اينجا براي آشنايي مستقيمتر و نزديکتر با انديشهها و افکار قرآني مولانا، و شناخت و شأن و شخصيت قرآن کريم در مثنوي شريف، سعي ميکنيم نظريههاي مولانا را با شماره و ذکر ابيات بياوريم و اجمالاً شرح و تبييني نيز برآن مباني و معاني بنويسيم:
?. مولانا قرآن را ذکر حال و قال پيامبران و شرح اخلاق و رفتارشان ميداند که اگر آدمي بدانسو بگريزد و از آن پناه جويد و خود را وقف آن کند، با پيامبران يگانگي روحي و رواني مييابد. اين گريز در قرآن و پناهجويي از آن، با پذيرش ايماني و عملي بايد همراه شود تا آن يگانگي روحي به دست آيد. وگرنه خواندن بيتوجّه يا منکرانه و بيعملانه قرآن، فايدهاي براي شخص نخواهد داشت، و خواننده نسبتي با انبيا و اوليا نخواهد يافت. (راستگو: 1376، 72-70)
پيامبران و انسانهاي کاملي که وصفشان در قرآن حق آمده است، شناگر درياي پاک و بيآلايش خداوندي بوده و درس اصلي سلوکيشان نيز، درس رهايي از زندانهاي مختلف (تن، جهل، جاه، جهان، نفس و…) بوده است و ايشان از اين راه به منصب رهبري و هدايت خلق رسيده اند:
“چــون تــو در قرآن حــق بگريختي/ با روان انبـيا آميـختي
هـسـت قـرآن حـالهـاي انبـيا / مـاهـيـان بحـر پاک کـبريـا
ور بـخوانـي و نيـي قـرآن پـذيـر/ انبـيا و اولـياء را ديده گير
ور پذيرايي چو بر خواني قصص/مرغ جانت تنگ آيد در قفس
مرغ کـاو اندر قفس زندانيست / مينجويد رستن از نادانيست
روحهـايي کـز قـفسهـا رسـتهاند / انبـياء رهـبر شـايستهاند”
(مثنوي مولوي: دفتر?، ????ـ????)
?. کوران و بيبصيرتان فقط به الفاظ و ظاهر قرآن توجه ميکنند و از اصل و معنا و محتوايش نصيبي نميبرند. اما در نظر مولانا آنچه اصل و ذاتي است، معناست؛ نه صورت که عارضي و عاريتي و ظاهري است:
“معـني تـو صـورت است و عاريـت / برمناسـب شادي و بر قافـيت
مـعني آن باشـد که بستـاند تـو را / بي نيـاز از نقـش گردانـد تو را
معــني آن نَبـود که کـور و کـر کند / مرد را بر نقـش عاشق تر کند
کور را قسـمت خيال غم فزاست / بهرة چـشم اين خيالات فـناست
حرف قــرآن را ضــريران معدنــند / خر نبيــنند و به پـالان برزنند
چون تو بينايي پي خر رو که جست/چند پالان دوزي اي پالانپرست
خر چو هست آيد يقين پالان تورا/کم نگردد نان چو باشد جان تورا”
(مثنوي مولوي: دفتر ?، ???ـ ???)
?. مولانا با استفاده از مضمون حديث “الحِکمَه ضالَة المُؤمن”، آن حکمت گمشده را حکمت قرآني ميداند، که اهل ايمان به دنبال کسب و فهم و درک کردن آنند:
“حکمت قرآن چو ضاله مؤمن است / هرکسي در ضالّةخود موقن است”
(مثنوي مولوي: دفتر?، ????)
?. بي نهايت: اول و آخر و ميان ندارد و براي کلام بينهايت حق هم، طرف و کنار و ساحلي پيدا نيست؛ چنانکه در آية “قُل لَو كانَ البَحر مَداد الكَمات ربِّي لِنُفِذَ البحر قَبل اَن تَنفِذُ كَلماِت رَبي و لَو جِئنا بِمثلهِ مَدداً” (کهف: ??، ???) و آية “وَلَو اِنَما فِي الاَرضِ مِن شَجرة اَقلام وَ البَحر يُمُدُّه مِن بَعد سَبعَة اَبحَر ما نَفَدَت كلماتِ اللّه” (لقمان: ?1، ??) آمده است، کلمههاي حق، پايانناپذير است و قابل به قلم درآمدن نيست.
از مصاديق بارز کلمهها و مخلوقهاي ظاهري و باطني خداوند، سخن او در قرآن است که نهايت و عمق آن دريا، با هفت دريا مرکب هم احصاشدني و پايانيافتني نيست:
“بي نهـايت چون ندارد دو طرف / کي بود او را ميانه منصـرف
اول و آخر نشانش کس نـداد / گفت لـو کـان لَـهُ البـحرُ مـداد
هفـت دريـا گـر شـود کـلّي / نيـست مر پايـان شـدن را هيـچ
باغ و بيشه گر شود يکسر قلم/زين سخن هرگز نگردد هيچ کم
آن همه حبر و قلم فـاني شود / وين حديث بي عدد باقي بود”
(مثنوي مولوي: دفتر?، ???? ـ ????)
?. مولانا خطاب آيات اول سورة “الرحمن” را که در آن از تعليم قرآن سخن رفته است، به جانب پيامبر اکرم (ص) ميداند. پيامبري که جسمش جان شده و لايق درک و دريافت و تعليم مستقيم قرآن از جانب حق تعالي گشته بود. غير او با واسطه و فاصلههاي مختلف، از جمله با قلم، چنان که در سورة “علق” آمده است، لايق دريافت و تعليم حق ميشوند. زيرا به آن مقام والاي روحاني نرسيدهاند.
“مصطفايي کو که جسمش جان بود/تا که رحمن علّم القرآن بود
اهل تـن را جـمله علّم بالـقلم / واسـطه افراشـت در بذل کرم”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ??? ـ ???)
?. مولانا به پيروي از سبک قرآن، با حکايت و تمثيل، معارف قرآني و غيرقرآني، خود را به همگان عرضه ميکند. حکايت و روايتي که در واقع، وقايع و شرح احوال و اطوار شخصي و حضور در حضرت يار است، نه حکايت به معني خرافه و خيالي که براي سرگرمي و دلخوشي ميگويند و ميشنوند و ميگذرند. حکايتهاي مثنوي نيز به پيروي از شيوة قرآن، در شرح احوال انبياء و پيشينيان است، و روايتي از حالات روحي و رواني و معرفتي آنان را عرضه ميکند.
از اينرو، با اسطورههاي پيشينيان که پُر از خيال و آرمان و ايدهآل است، تفاوت جوهري دارد و کسي که قرآن (و نيز مثنوي را که کشّاف آن و پيرو و هم سبک آن است) را اسطوره بداند و بنامد، دليلي بر نفاق و ناراستي خود ارايه کرده است، وگرنه، نور و کلام الهي از مکان و زمين به دور است و اين نسبتها از او مبرا است:
“ما چـه خود را در سـخن آغشـتهايم / کز حکايـت ما حکـايت گشـتهايم
مـن عـدم و افـسانـه گـردم در حنـين / تا تقـلّب يابــم انـدر ساجــدين
ايـن حکـايت نيسـت پيش مـرد کار / وصـف حالسـت و حضور يار غار
آن اســاطـير اوليـن که گفـت عـاق / حـرف قــرآن را بـد آثــار نفــاق
لامـکاني کـه در او نور خداسـت / ماضـي و مستقـبل و حال از کجاست
ماضي و مستقبلش نسبت به توست/هردو يک چيزند و پنداري که دوست
يک تـني او را پــدر مـا را پـسـر / بـام زيــر زيـد و بـر عمـر آن زبـر
نبست زير و زبرشد زان دو کس/سقف سوي خويش يک چيزست و بس
نيسـت مثل آن مـثال است ايـن سـخن / قاصـر از معـني نوحـرف کهـن
چون لب جو نيست مَشکا لب ببند/ بي لب و ساحل بدست اين بحر قند”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ???? ـ ????)
?. حفظ و حمايت از قرآن و رفعت و تعالي دادن آن وعدهاي است که از ناحية خداوند به رسولش داده شده است. قرآن، کم و زياد و تحريف و تخفيف نخواهد شد. زيرا فرستندهاش آن را نيکو نگه ميدارد و به تشبيه مولانا، معجزة قرآن، مثل معجزة موسي (عصا)، عاجزکنندة دشمنان و کفرشکن و سحرشکن است و احدي از آنان قادر نيست که بر جناب عالياش دست تعدّي و تجاوز دراز کند؛ و قرآن، خود، آن کفر و دشمنيها را درهم خواهد شکست و محو و بلع و نابود خواهد کرد. تاريخ حيات قرآن و اقبالي که خداوند بدانوسيله به رسولش کرده است، نشان انجام اين وعدة حقّاني است. وعدهاي که شامل حال اهل قرآن، و منتسبان بدو نيز شده است. مثنوي هم که ذرّه و پرتوي از جمال خورشيدناک اقبال و سعادت قرآني است به پرتو نور آن، اقبالش رو به تزايد و تعالي است:
“مصطفي را وعده کرد الطاف حق/گر بميري تو نميرد اين سبق
من کتاب و معجزه ت را رافعم/بيش و کم کن را ز قرآن مانعم
من تو را اندر دو عـالم حافظم / طاعـنان را از حديثت رافضم
کس نتاند بيش و کم کردن درو/تو به از من حافظي ديگر مجو
رونـقت را روز روز افـزون کنم / نام تـو بر زرّ و بر نقره زنم”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ????ـ ????)
“اي رسـول مـا تـو جـادو نيـستي / صـادقي، هم خرقـة موسيـستي
هست قرآن مـر تـو را همچـون عصا / کفرها را درکشد چون اژدها
تو اگر در زير خاکي خفته اي / چون عصايش دان تو آن چه گفتهاي
قاصدان را بر عصايت دست ني / تو بخسپ اي شه، مبارک خفتني”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ???? ـ ????)
“آن چنان کرد و از آن افزون که گفت / او بخفت و بخت و اقبالش نخفت”
(مثنوي مولوي: دفتر3، ????)
?. مولانا معتقد است که در بين صحابة پيامبر، حافظان قرآن، اندک بودند؛ نه از آن رو که بدان کار، کماشتياق بودند، بلکه از آن رو که به فهم و مغز نغز قرآن نزديک بودند و بدان عمل ميکردند و پوست و ظاهر و کلمههاي آن براي آن ياران، در درجة دوم اهميت قرار ميگرفت.
جمع کردن بين ظاهر و باطن قرآن و حافظ و عامل آن بودن، کار هر کسي نيست. ظاهر قرآن چون عصا و دستگيرهاي است که به حدّ محدودي ميتواند راهنماي بيبصيرتان باشد و اهل بصيرت بيشتر به باطن و مغز و معني ژرف آيات ميپردازند. با اين حال رها نکردن ظاهر آن عصا، در مقابل کسي که به ظاهر و باطن، هر دو، بياعتنايند، ترجيح دارد:
“در صـحابه کـم بدي حافظ کـسي / گرچه شوقي بود جانشان را بسي
زان که چون مـغزش درآگند و رسيد / پوستها شـد بس رقيق واکفيد
قشر جوز و فستق و بـادام هـم / مغـز چـون آگند زان شـد پوست کم
مغـز علـم افزود کـم شد پوسـتش / زان که عاشـق را بسـوزد دوستش
وصف مطلوبي چو ضدّ طالبـيست / وحـي و برق نور سوزندة نبيست
چون تجلي

Leave a Comment