اقتباس: اين لغت از کلمه “قبس” به معناي پاره نور و آتش گرفته شده و در زبان ادبيات به معناي وام گرفتن از کلمات ديگري براي بيان منظور خويش تعريف ميشود يا به عبارتي بهتر، اقتباس “در اصطلاح اهل ادب آن است که حديثي يا آيتي از کلام الله مجيد يا بيت معروفي را بگيرند و چنان در نظم آورند که معلوم باشد قصد اقتباس است، نه سرقت و انتحال” در کتاب مثنوي تنوع اقتباس نيز فراوان ديده ميشود به طوري که گاه از يک کلمه، زماني ديگر از يک جمله و گاه با شيوهاي تفسيرگونه اين اقتباس انجام شده است. به عنوان نمونه در بيت “فالق الاصباح اسرافيل وار/ جمله را در صورت آردزان ديار” از آيه قرآني”فالق الاصباح و جعل الليل سکنا و القمر حسبانا”، و در بيت “آدم از فردوس و از بالاي هفت /پاي ماچان از براي عذر رفت” کلمه فردوس را از آيه شريفه “الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون” اقتباس شده است، در اقتباس نوع دوم نيز که در آن فراتر از کلمه و قطعهاي از آيات قرآن کريم مورداستفاده قرار گرفته است ميتوان به بيت “قل تعالوا گفت حق ما را بدان/ تا بود شرم اشکني ما را نشان” عبارت “قل تعالوا” از آيه: “قل يا اهل الکتاب تعالوا الي کلمه سواء بيننا و بينکم” استفاده شده است. همچنين کلماتي مانند “بها اغويتني”، “و ظلمنا انفسنا” در دفتر اول مثنوي از جمله اين گونه اقتباسها هستند، در نوع سوم نيز که بايد آن را”اقتباسي تفسير گونه” خواند نمونه هايي مانند “الخبيثات للخبيثين حکمت است /زشت را هم زشت جفت و بابت است” که بايد آن را تفسير آيه “الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات” دانست. همچنين “ربنا انا ظلمنا گفت و آه /يعني آمد ظلمت و گم گشت راه” که به آيه “قالا ربنا ظلمنا انفسنا” اشاره دارد.(خسرواني، 1380، 41)
تضمين: اين واژه در لغت به معناي چيزي را در ضمن چيزي آوردن معنا شده و در ادبيات فارسي نيز تضمين عبارت است از “اين است که سخنور، بيت يا عبارتي از شعر يا نوشته ديگري يا آيه و حديثي را در ضمن شعر يا نوشته خود بياورد و نام گوينده آن را نيز ذکر ميکند مگر آنکه به دليل شهرت فراوان او ضرورتي به ذکر آن نباشد”. در مثنوي نيز ابياتي مانند “هم چو ابليسي که ميگفت اي سلام / رب انظرني الي يوم القيام”. که دومين مصرع تضميني است از آيه شريفه “قال رب فانظرني الي يوم يبعثون” يا در بيت “عاشق رنج است نادان تا ابد/ خيز و”لا اقسم”بخوان تا في کبد” که در آن آيات اول تا چهارم سوره بلد تضمين شده است.(همان: 42)
تلميح نيز اگر چه نوعي تضمين شناخته ميشود اما تفاوت اين دو در آن ا ست که در تضمين عين کلام مورد استفاده قرار ميگيرد؛ اما در تلميح “گوينده در ضمن کلام به داستاني يا مثلي يا آيه و حديثي معروف اشاره کند، ولي عين آن را نياورد.”به عنوان نمونه در بيت “اندر آ اسرار ابراهيم بين / کو در آتش يافت ياس و ياسمين” که به ماجراي گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهيم ع براساس آيه “قلنا يا نار کوني بردا و سلاما علي ابراهيم” اشاره داد و يا “دنيا لعب و لهو است و شما/ کرد کيد و راست فرمايد خدا” که تمليحي است بر آيه “و ما جيوه الدنيا الا لعب و لهو” هم چنين در داستان تولد حضرت موسي(ع) که تقريبا به صورت کامل در مثنوي بيان شده است بيت “صد هزاران طفل کشت آن کينه کش /و آن گه او ميجست اندر خانه اش که به آيه “يذبح ابناءهم و يستحي نساء هم” اشاره دارد.(همان: 42)
حل: که آن نيز نوعي اقتباس است اما الفاظ مورد اقتباس در اين صنعت ادبي از عبارت اصلي خويش براساس ضرورتي ادبي خارج شده است که شايد برجستهترين نمونه آنرا ميتوان در ابيات “رب هب لي از سليمان آمده است /که مده غير مرا اين ملک و دست” که در آن از آيات متنوعي مانند “قال رب اغفر لي وهب لي ملکا لا ينبغي لاحد من بعدي انک انت الوهاب” و “تعرج الروح اليه و الملک من عروج الروح يهتز الفلک” استفاده شده است. (همان: 43)
4-3- تفسير آيات قرآن در مثنوي:
رابطه ميان قرآن و مثنوي به ميزاني است که بسياري از اديبان و مولوي شناسان، مثنوي را تفسيري فارسي بر آيات قرآني ميدانند بر همين اساس تمامي ابيات مثنوي ارتباطي مستقيم يا غيرمستقيم با آيات قرآني خواهد يافت. اما اگر بخواهيم اشارهاي کوتاه به برخي از اين داشته باشيم ميتوان به داستان شتر صالح اشاره داشت که به راحتي ميتوان در اين ابيات تفسير مولاناي رومي بر اين داستان قرآني و تشريح موضوعاتي مانند حضرت صالح و ناقه، به عنوان نمادي از معجزه الهي و معارف قرآن را يافت.
مثنوي مولانا جلال الدين محمد بلخي، بدون شک، از گرانبهاترين گنجينههاي عرفان اسلامي و فرهنگ و ادب اين مرز و بوم است و شهرت آن تا به جايي است که کمتر کسي، از اهل علم را ميتوان يافت که جرعهاي از جام مالامال از معارف آن ننوشيده و حظي از جمال ظاهري و باطني آن نبرده باشد. اين کتاب به شهادت بسياري از سخندانان و معرفتشناسان، در ميان آثار نظم و نثري که محصول ذوق و تفکر و زبان بشر باشد، يکتا و بي مانند است و، در هيچ يک از ملل و اقوام عالم، کتابي مدون و اثري منظوم يا منثور وجود ندارد که بتوان آن را هم پايه و هم سنگ مثنوي قرار داد و يا حتي شبيه آن به شمار آورد. (همايي: 1366، 8)
به جرأت ميتوان گفت آنچهکه، بيش از هر چيز ديگر، اين مثنوي رازآلود را خواندني و ماندني کرده، آميختگي آن با قرآن و تاثير مشهود قرآن، در لغات و تعابير و معاني آن است. کثرت و تنوع انحاي اين تأثير به قدري است که نه فقط مثنوي را، بدون توجه به دقايقِ قرآن نميتوان درک و توجيه کرد، بلکه حقايق قرآن هم، در بسياري از موارد، به مدد تفسيرهايي که در مثنوي از معاني و اسرار کتاب الهي عرضه ميشود بهتر مفهوم مي گردد؛ و از اين حيث، مثنوي گهگاه، همچون تفسيري لطيف و دقيق از تمام قرآن کريم، محسوب ميشود که هم طالبان لطايف و حقايق از آن بهره مييابند و هم کساني که به الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندي سودمند ميتوانند يافت.(زرينکوب: 1368، 342)
مثنوي تجلي و ظهور ديگري است از معاني و لطايف قرآن کريم که مولانا، به سبب استغراق در عشق محمدي و به برکت آشنايي روحي که با آن پيشواي بزرگ موحدان داشت، مظهر آن تجلي و مجلاي آن حقايق گرديده و توانسته است اثري چنين مهم که از مفاخر انسانيت است، از خود به يادگار بگذارد.(فروزانفر: 1351، 380-379)
مولوي خود اشاراتي صريح به آميختگي مثنوي با کتاب خدا دارد. در مقدمة دفتر اول مثنوي کتاب خود را “کشاف القرآن” ميخواند و در دفتر سوم، آن را به “کتاب الله” تشبيه مينمايد و از اين رهگذر، پاسخي نغز و سخت به طعن طاعنان و خيال نا صواب قاصر فهمان و اهل حسد ميدهد و آنان را به تحدي ميخواند:
“خوش بيان کرد آن حکيم غزنوي / بهر محجوبان مثال معنوي
که زقرآن گر نبيند غير قال / اين عجب نبود زاصحاب ضلال
کز شعاع آفتاب پر زنور / غير گـرمي مينيــابد چشــم کور
خربطي ناگاه از خرخانه اي / سر بــرون آورد چون طعانهاي
کاين سخن پستاست يعنيمثنوي/قصةپيغمبر استو پيروي
نيست ذکر بحث و اسرار بلند / که دواننند اوليا آن سوسـمند
از مقــامات تبــتل تا فــنا / پايــه پايــه تا ملاقــات خـدا
شرح وحد هر مقام و منزلي / که به پَر زو برپرد صاحب دلي
چون کتاب الله بيامد هم برآن/ اينچنين طعنه زدند آن کافران
که اساطير است و افسانه نژند/ نيست تعميقي و تحقيقي بلند
کودکان خرد فهمش ميکنندر / نيست جز ا مرپسند و ناپسند
ذکر يوسف ذکر زلف پر خمش/ذکر يعقوب و زليخا و غمش
ظاهر استوهرکسي پيميبرد/کو بيان که گمشود درويخرد؟
گفت اگر آسان نمايد اين بهتو/اين چنين آسان يکيسوره بگو
جنتان و انستان و اهل کار / گو يکي آيـت از اين آســان بيار”
(مولوي، مثنوي، دفتر 3، 4243-4229)
و اين گونه، با درافکندن گوي اين تشابه در ميدان معرفت، حريف را به مبارزه ميخواند.
ابوحامد غزالي، که مولوي در بسياري از انديشههاي خود وامدار اوست، درباره تفسير قرآن ميگويد: “در فهم معاني قرآن، جولانگاه وسيعي است و منقول از ظاهر قرآن منتهاي ادراک آن نيست”.(غزالي: 1366، 275)
مولوي نيز، در اين موضوع، با غزالي هم راه و هم سخن است. او در پي آن است تا ظواهر الفاظ را حجت دهد و، بين ظاهر و باطن، جمع نمايد. او از ظاهر به باطن عبور ميکند و ظاهر را، در عين تحديد، راهنماي معناي باطني مي شمارد.
مولانا، همچون غالب مسلمانان، معتقد است که قرآن را ظاهري است و بواطني:
“حرف قرآن را بدان کهظاهري است/زير ظاهر باطني بسقاهري است
زير آن باطـن يکي بطن سـوم / که در او گـردد خــردها جـمله گـم
بطن چهارم از نبي خود کـس نـديـد/جز خـداي بينــظير بي نديد”
(مولوي، مثنوي، دفتر 3، 4246 – 4244)
در جاي ديگر چنين ميآورد:
“همچو قرآن که به معني هفتتوست / خاص را وعام را معطم دراوست”
(مولوي، مثنوي، دفتر 3، 1897)
که اشاره است به اين حديث مشهور: “ان للقرآن ظهراً وبطنا الي سبعه ابطن”.(فروزانفر: 1370، 83)
طرز تلقي مولانا از قرآن حاکي از استغراق تام و مخصوصاً از عشق و تسليم مخلصانه ي گويندة مثنوي نسبت به کلام الهي است؛ و وي در طي آن، در عين آنکه در اسرار و معاني گهگاه به شيوهاي نزديک به طريقة اهل اشارت – مثل ابن عربي و عبدالرزاق کاشاني- گرايش دارد، ظاهر را هم، بيهيچ تأويلي، ميپذيرد و چون و چرا و بحث عقلي را در مقابل آن به هيچ وجه جايز نمييابد. داستان انکار کردن فلسفي به قرائت آيظ کريمة “ان اصبح ماؤکم غورا” (ملک/30) از همين طرزتلقي وي حکايت دارد که مولانا، در طي آن، جحود و جسارت فلسفي را در باب قرآن، داعي تنبيه و عقوبت وي مييابد.(زرينکوب: 1368، 83)
“مقربي ميخواند از روي کتاب / مأوکم غورا ز چشـمه بنـدم آب
آب را در غورها پنهان کنم / چشمهها را خشک وخشکستان کنم
آب را در چشمه کي آرد دگر / جز من بي مثل با فـضل و خـطر
فلسـفي منطـقي مسـتهان ميگذشت / از سوي مکـتب آن زمان
چون که بشنيد آيت او از ناپسند / گفت آريـم آب را ما باکـلند
ما به زخـم بيـل و تيــزي تبر / آب را آريـــم از پـــستي ز بر
شب بخفتوديد اويک شير مرد/ز طبانچه هردو چشمشکورکرد
گفت زين دوچشمة چشم اي شقي / با تبر نوري برآر ار صادقي
روز برجست ودو چشم کورديد/ نورفايضازدو چشمش ناپديد”
(مولوي، مثنوي، دفتر 2، 1641-1633)
مولوي، در بسياري از ابيات مثنوي، آيات قرآني را تأويل مينمايد؛ اما هرگز تأويل آيات و پرداختن به باطن آنها را دست آويز نفي ظاهر نميسازد؛ و اين همان فرق اساسي و ا صولي اشارتهاي تفسيري مثنوي با ديگر تفاسير اشاري و رمزي، همچون تفسير منسوب به محي الدينبنعربي و ديگر تفاسير باطنيه، است که هيچ وقعي به ظاهر نميگذارند. حضرت امام رحمه الله عليه، در يکي از سخنرانيهاي خود، چنين فرمودهاند: “يک مدت زيادي گرفتار عرفا بوديم؛ اسلام گرفتار عرفا بود. آنها خدمتشان خوب بود؛ اما گرفتاري براي اين بود که همه چيز را برميگرداندند به آن طرف؛ هر آيهاي دستشان ميآمد، ميرفت آن طرف؛ مثل تفسير عبدالرزاق. خوب او مرد بسيار دانشمندي و مرد بافضيلتي است؛ اما همة قرآن را برگردانده آن طرف، که قرآن با اين کارها کار ندارد… “.
به هرحال قرآن، از ديدگاه مولوي، ديبايي دورويه است که خاص را و عام را معطم در اوست؛ و ميزباني است که هيچ ميهماني بينوا از سرخوان گستردهاش کنار نميرود و هرکس غذاي خود را در آن مييابد؛ و به عبارتي، هر کس، درخور فهم و رتبة خود، ميتواند از آن بهره بگيرد.(فروزانفر: 1370، 128-126)
به کلام شيواي او در فيه ما فيه بنگريد:
“قرآن ديبايي دو رويه است. بعضي از اين روي بهره مييابند و بعضي از آن روي. و هر

Leave a Comment