قرآن علاوه بر ظاهر داراي باطن است وانسانها در دريافت حقائق قرآني يكسان نيستند، بنابراين چرا با جمود بر ظاهر لفظ از حقايق معنوي قرآن خود را محروم كنيم. در بحث تأويلات عرفاني اين ملاك كاربرد زيادي دارد. و مباحث تأويل را در مثنوي مولوي بايد با اين ملاك سنجيد. بحث تأويل را ميتوان به عنوان يكي از مباني تفسير مولوي مطرح كرد و نمونههايي از تأويل قرآن در مثنوي نيز بيان ميشود.
4-4-3- تاويل قرآن از نظر مولوي:
مولوي در تفسير قرآن، تأويل را به عنوان يكي از زمينههاي مهم تفسيري مورد توجه قرار ميدهد و تفسير او آميخته با تأويل قرآن است. همانطور كه گفته شد معني تاويل بازگشت به اصل يك چيز است، و همه معاني اصطلاحي كه براي تأويل گفته شده است در اصل به همين معني بازميگردد، يعني تأويل حركتي است كه ذهن انسان براي رسيدن به حقيقت يك شيء انجام ميدهد. خواه در جنبه مثبت باشد يا منفي. معني تأويل گرچه با تفسير متفاوت است ولكن ميتوان تأويل را به عنوان يكي از مباني تفسيري در بعضي موارد پذيرفت. مثل تفاسير عرفاني، كه بر حسب ظاهر توضيح و شرح دربارة يك متن صورت ميگيرد. اما مبناي اين شرح و بسط، تأويل متن است. مقصود از بحث تأويل قرآن در مثنوي همين است؛ يعني ميتوان مثنوي را به عنوان يك تفسير رمزي و اشاري از قرآن به حساب آورد. توجه مولوي به لفظ در تأويل قرآن يكي از ويژگيهاي مهم نگرش مولوي است كه با بعضي از عرفا متفاوت است. او هيچگاه بياعتنا به لفظ نيست ولي در عينحال مولوي بر كساني كه قرآن را بدون توجه به اين حقايق و اسرار بلند ميخوانند طعن ميزند، و آنها را همانند كسي ميداند كه شاهنامه يا كليله ميخوانند .
“شــــــاه نامه يا كليله پيش تـــو / همچنان باشد كه قرآن از عتو”
(مثنوي مولوي ، دفتر4، 3462)
و همچنين تصريح ميكند كه قرآن داراي ظاهر و باطن است و بدون تأويل نميتوان به باطن آن رسيد.
“حرف قرآن را بدان كه ظاهريست / زير ظاهر باطني بس قاهري است
زير آن باطن يكـــــي بطن سوم / كه درو گردد خردهـــا جمله گم
بطن چهارم از نبي خود كسي نديد / جز خداي بي نظير بـــــي نديد
تو زقرآن اي پسر ظاهــــر مبين / ديو آدم را نبيند جــــــز كه طين”
(مثنوي مولوي، دفتر3، 4246-4243)
تأويل از نظر مولوي به دو نوع باطل و ممدوح تقسيم ميشود، كه به هر دو مورد بهطور خلاصه اشاره ميكنيم.
الف. تأويل باطل:
مثنوي كتابي است كه در آن تأويل آيات و روايات و داستانها زياد به چشم ميخورد. در عين حال تصريح ميكند كه هر تأويلي درست نيست. مولوي در دو صورت تأويل را نادرست ميداند: اول مواردي كه تأويل منشاء عقلي دارد و انسان با عقل جزئي ميخواهد مفاهيم و واژهها را تحصيل كند. وچون عقل انسان اسير قواي وهميه و خياليه ميشود بنابراين نميتواند به حقايق بسياري از اشياء برسد و به همين دليل راه انكار را پيش ميگيرد. او در اين زمينه به آيه شريفه “… وَاِنْ مِن شَيءٍ اِلاّ يُسَبّحُ بِحَمدِهِ وَلكِن لا تَفقَهوُنَ تَسبيحَهُم …” (اسراء: 17، 44). اشاره ميكند، كه براي بعضي نحوه تسبيح موجودات و علت عدم فهم مردم نسبت به آن تسبيح مبهم است. لذا سعي ميكنند با تأويل عقلي آن را بيان كنند و گمان ميكنند تسبيح موجودات مثل تسبيح انسان است:
“چون شما سوي جمادي مـيرويد / محرم جان جمادان چون شويد
از جمــــادي عالم جانها رويـد / غلغل اجـــــزاي عالم بشنويد
فاش تسبيح جمــــــادات آيدت / وسوسه تاويـلهـا نــربايـدت
چون نـدارد جان تو قنديل هـــا / بهــــر بينش كردهاي تاويلها
كه غرض تسبيــح ظاهر كي بـود / دعـوي ديـــدن خيال غي بود
بلكه مــر بيننده را ديـــدار آن / وقت عبرت ميكند تسبيح خوان
پس چرا ازتسبيح يادت ميدهد / آن دلالت همـچو گفتن مي بود
اين بود تــأويل اهل اعتــــزال / وآن كــس كو ندارد نـور حال
چـون زحس بيرون نيامد آدمي / باشد از تصوير غيبي اعجمــي”
(مثنوي مولوي، دفتر3 ، 1028-1020)
منظور مولوي از اهل اعتزال پيروان مكتب عقلي است كه معتزله سمبل فكري آن است. دوم: مواردي است كه انسان به دليل پيروي از هواي نفس دست به تأويل ميزند، و در حقيقت چون ظاهر كلام مطابق ميل و خواسته انسان نيست، دست به تأويل ميزند. يكي از علل تأويل قرآن از ديد مولوي همين نكته است و او معتقد است در اين زمينه انسان بايد ايمان خود را تجديد كند، تا از اين تأويل رهايي يابد:
“گر تو را اشكال آيد در نظـــر/ پس تو شـك داري در انشق القمـر
تازه كن ايمان ني از گفت زبان / اي هـــــوا را تازه كرده در نهان
تا هوا تازه است ايمان تازه نيست/كين هوا جز قفلآن دروازه نيست
كردهاي تاويل حــــرف بكر را / خويش را تاويل كـــن نه ذكر را
بر هوا تأويل قــــــرآن مي كني / پست و كــژ شد از تو معني سني”
(مثنوي مولوي، دفتر1 ،1084-1080)
مولوي علت عصيان آدم را هم تأويل مبتني بر هواي نفس و قدرت توجيهگري انسان ميداند.
“كاي عجب نهي از پي تحريم بـود / يا به تاويلي بـــــدو توهيم بود
در دلش تاويل چون ترجيح يافت / طبع در حيرت سوي گندم شتافت”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 1254-1253)
سرانجام مولوي تأويل باطل را با عبارات شديد اللحني رد ميكند :
“صاحب تاويل باطل چـــون مگس / وهم او بول خــروتصوير خس
گر مگس تاويل بگذارد بــــه راي / آن مگس را بخت گرداند هماي
آن مگس نبود كش اين عبرت بود / روح اونه درخــور صورت بود”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 1093-1091)
بنابراين مولوي از نوعي تأويل مذموم ياد ميكند و آن را وارد مينمايد.
ب. تاويل ممدوح:
تأويل ممدوح به نظر مولوي كدام تاويل است؟ مولوي از سه منظر به سوال جواب ميدهد.
اول از بعد غايت شناسانه: او ميگويد: تأويل وقتي صحيح است كه به انسان پويائي و تحرك ببخشد، نه اينكه سكون و ايستائي در او ايجاد كند:
“حق بود تاويل كان گرمت كند / پر اميد وچست و با شرمت كند
وركند سستت حقيقت اين بدان / هست تبديل ونه تاويل است آن
اين براي گرم كردن آمـده است / تا بگيرد نا اميدان را دو دسـت”
(مثنوي مولوي، دفتر5، 3127-3125)
مولوي به عنوان تاييد دو نمونه را مثال ميزند: يكي در عنوان ابيات دفتر پنجم درباره معني “ماشاءالله كانَ” ميگويد:
” معني ماشاءالله كانَ يعني خواست، خواست او و رضا، رضاي او جوئيد ازخشم ديگران و رد ديگران دلتنگ مباشيد. آن كانَ اگر چه در لفظ ماضي است ليكن در فعل خدا ماضي ومستقبل نباشد كه ليسَ عِندَ الله صَباحَ و لا مساء”
“قول بندهايش شـــــاء الله كـــان / بهــــر آن نبود كه تنبل كن در آن
بلكه تحريض است براخلاص وجد/ كه در آن خدمت فزون شو مستعد”
(مثنوي مولوي، دفتر5، 3112-3111)
و ديگر در مورد و تفسير حديث معروف ” قـَد جَف القَلَم بِما هو كائنّ “( حنبل: بيتا، 191) كه بيشتر دستاويز جبريون قرار ميگيرد تا راه را براي تنبلي و سكون فراهم كنند ميگويد معني اين حديث سكون و تنبلي نيست بلكه تحرك پويائي است:
“همچنين تأويل قـد جف القلم / بهر تحريـض است بر شغل اهم
پس قلم بنوشت كه هر كار را / لايق آن هست تاثيــــــر و جزا
كژ روي جف القلم كـژ آيدت / راستي آري سعـــادت زايـدت
ظلم آري مدبري جف القلم / عـــدل آري برخـوري جفالقلـم
چون بدزدد دست شد جف القلم/خورد باده مست شد جفالقلم
تو روا داري روا باشد كه حق / همچو معزول آيد از حكــم سبق
كه زدست من برون رفتهاست كار/ پيشمن چندين مياچندين مزار
بلكه معني آن بود جف القلم / نيست يكسان پيش من عدل وستم
فرق بنهــا دم ميان خيرو شر / فـــرق بنهــادم زبدهـــم از بتـر”
(مثنوي مولوي، دفتر5، 3139-3131)
دوم از بعد موضوع شناسانه: مولوي معتقد است تأويل در جايي درست است كه نص صريح نباشد و موضوع از متشابهات باشد. لذا تأويل در نزد مولوي ظاهر كلام را نفي نميكند. مولوي در ضمن داستاني روائي چنين نقل ميكند كه خداوند به جبرئيل وسپس ميكائيل امر كرد كه به زمين بيائيد و مشتي خاك بردارند و بياورند تا خلقت انسان را آغاز كنند. و هر كدام كه آمدند زمين ناله كرد و آنان هم از روي دلسوزي منصرف شدند، و خداوند به عزرائيل امر كرد و او هم كه به زمين آمد در مقابل ناله زمين قرار گرفت اما در پاسخ گفت اين امر الهي است و زمين گفت كه امر به شفقت هم ازخداوند است وعزرائيل پاسخ ميدهد كه اين تاويل است و امر به برداشتن خاك چون صريح است نميتوان آن را تأويل كرد:
“رفت عــزرائيل سرهنـــگ قضـا / ســوي كـره خـاك بهـراقتضـاء
خـاك برقــانون نفيـــر آغاز كرد / داد سوگندش بسـي سوگند خورد
كاي غلام خاص واي حمال عرش / اي مطاع الامر اندر عرش و فرش
رو به حــق رحمـت رحمـن فرد / رو به حــق آنكه با تو لطف كرد
حق شاهي كه جز او معبود نيست / پيش او زاري كسـي مردود نيست
گفت نتـوانم بـدين افسـون كه من / رو بتـــابم ز آمــر سرو علـــن
گفت آخر امروز فرمـود او به حلم / هر دو امـرند آن بگير از راه عـلم
گــفت آن تأويــل باشـد يا قياس / در صــريح امــركـم جـو التباس
فكــر خـود را گـر كني تاويل به / كــه كنـــي تــأويل اين نا مشتبه”
(مثنوي مولوي، دفتر 5، 1659-1651)
بنابراين بر خلاف برخي از عرفا و متصوفه كه هرگونه متني را تأويل ميكنند، مولوي فقط در متشابهات دست به تأويل ميزند. و همچنين در مواردي كه حقيقت كاملاً عيان وآشكار است به نظر مولوي نميتوان تأويل كرد :
“آن حقيقـت را كه باشـد از عيـــان / هيچ تأويلي نگنجـــد در ميان”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 3253)
مرحوم حكيم سبزواري هم در تائيد مولوي ميگويد كه تاويل نبايد بدون مبنا باشد و كلام بايد قابليت پذيرش تأويل را داشته باشد . (سبزواري: 1374، 93)
سوم از بعد فاعل شناسانه: يعني اينكه چه كسي صلاحيت تاويل را دارد؟ مولوي از اين منظر هم به بحث تأويل مينگرد خصوصاً كه او تاويل عقلگرايانه و مبتني بر هوي و هوس را رد ميكند. بنابراين بايد اين صلاحيت را براي گروه ديگر اثبات كند. از نظر مولوي تاويل وقتي صحيح است كه مبتني بر كشف شهودي باشد. مولوي خطاب به علي بن ابيطالب (ع) از او رازگوئي ميطلبد كه حكايت از شهود علي و كشف حقايق توسط او دارد و اين حقايق قابل ادراك براي حواس ظاهري نيست.
“اي علي كه جملــه عقل وديده اي / شمـــه اي واگو از آن چه ديدهاي”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3751)
“بازگو اي باز عرش خوش شكــار / تا چه ديــدي اين زمان از كردگار
چشــــم تو ادراك غيب آموخته / چشــــم هــاي حاضران بـردوخته
آن يكــي ماهي همي بيند عيــان / وآن يكــي تاريــك مي بيند جمال”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3758-3756)
“راز بگشـــا اي علــــي مرتضي / اي پس سـوء القضا حسـن القـضاء”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3763)
“باز باش اي بـــاب رحمـت تا ابـد / بارگـــــــاه مالــه كفــوا احـد”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3771)
مفاد اينگونه خطابها اين است كه صاحب كشف و شهود ميتواند حقايق اسماء را دريابد و تأويل كند و چون اين قدرت ناشي از ذات حق است، صاحب تأويل در حقيقت خود خداوند است:
“قول حق را هم زحق تفسير جو/ هين مگو ژاژ از گمان اي سخت رو”
(مثنوي مولوي، دفتر6، 2292)
“معني قرآن ز قرآن پرس و بس / وزكـسي كآتش زدست اندر هوس
پيش قرآن گشت قرباني وپست / تا كه عيـن روح او قـرآن شدست”
(مثنوي مولوي، دفتر5، 3129-3128)
اين ابيات يادآور اين آيه شريفه است كه ميفرمايد: ” … وَما يَعلَمُ تَاويلَهُ اِلاّ اللهُ وَ الرّاسِخوُنَ فِي العِلمِ …” (آل عمران: 3، 7). اين آيه تأويل را به خداوند منحصر ميكند و بعد از راسخان در

Leave a Comment