يابد و باطلان و ناحقان را نيز با ترازوي قرآن رسوا کند.
به نظر مولانا، براي بهره گيري از قرآن و فهميدن حقايق آن و قرآني شدن، راه آن است که آدمي خود را نوراني و قرباني کند، يعني با عنايات و دستورات حق و خاصّان او، پرورش يابد و خود و اوصاف خود را نبيند تا با قرآن همصفتي و همسيرتي پيدا کند. آدمي با فناي در حق و قرآنش، به وسيلة او و کتابش، باقي و جاويد خواهد شد و با حصول اين يگانگي معنوي با قرآن است که مشکلي در فهم و عمل بدان پيدا نخواهد شد.
قرآن کتاب حيات و هدايت و ترقّي و تعالي است؛ اما فقط براي کساني چنين است که خود را بدان سرچشمة حيات برسانند و دنبال نجات و هدايتي باشند؛ و دستي در آن حَبل هدايت انداخته باشند. با اين همه، عنايت الهي در معرفت به کتاب خود و عمل بر محتوا و ميزان آن هم، شرطي است که به لطف و رحمت خداي ناصر و مُعين، وابسته است. (مولوي: فيه ما فيه 1369 ، 229)
در مجموع، مثنوي ميتواند به عنوان يکي از آيينهها و جلوهها و پرتوهاي عروس قرآن کريم معرفي شود که، با عنايت او و به حدّ و همت و استعداد و استمداد خويش، از آن آفتاب روشني و گرمي و حرکت گرفته و مباحث و مطالب خود را مبارک و ميمون کرده است.
اين استمداد و استشهاد و استفاده از قرآن، به گونهها و شيوههاي مختلفي صورت گرفته است؛ هم الفاظ و اشارات ظاهري و صوري و تمثيلي قرآن موردنظر بوده است و هم مطلب و معارف، و اشارات باطني و معنوي آن.(زرينکوب: 1376، 32)
“تأثير قرآن هم در لغات و تعبيرات مثنوي جلوه دارد، هم در معاني و افکار آن پيداست. کثرت و تنوع أنحا اين تأثير به قدري است که نه فقط مثنوي را بدون توجه به دقايق قرآن نميتوان درک و توجيه کرد، بلکه حقايق قرآن هم در بسياري موارد به مدد تفسيرهايي که در مثنوي، از معاني و اسرار کتاب الهي عرضه ميشود بهتر مفهوم مي گردد و از اين حيث، مثنوي گه گاه، همچون تفسيري لطيف و دقيق از تمام قرآن کريم محسوب ميشود که هم طالبان لطايف و حقايق از آن بهره مي يابند، هم کساني که به الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندي سودمند مي توانند يابند. بدين گونه اشتمال بر معاني و لطايف قرآني در مثنوي تا حدّي است که از اين کتاب نوعي تفسير صوفيانه، موافق با مذاق اهل سنّت ميسازد.(زرينکوب: 1368، 342)
مولانا به صراحت مثنوي را “کشّاف القرآن” ميخواند و اوصافي را براي کتاب تفسيري خويش بر ميشمرد که کم و بيش دربارة قرآن نيز صادق است. از جمله آنکه، مثنوي به دست نويسندگان پاک و کريم نوشته شده و جز پاکان هم به حقيقت آن دست درک نميسايند و حافظ و ناصر و راقب آن خداوند است. همچنين مولانا آن را کتاب “الهي رباني” مي داند که خداوند به دو فضل و توفيق، تلفيق آن را بخشيده است.(استعلامي: 1384، 1/1 )
بنابراين، اگر مثنوي را به عنوان تفسيري معرفي کنيم که با شيوه و فضاي خاص عرفاني و الهامي، به فهم و تفسير و تبيين و تأويل قرآن مجيد پرداخته است، خلاف واقع نخواهد بود.( زرينکوب: 1368، 373) تفاسير عرفاي ديگر نيز از قرآن، معمولاً گزينشي و موردي بوده و در آياتي، شرح و تأويل ميجستهاند که با مقاصد و افکار و بينش صوفيانةآنها سازگارتر باشد، هرچند که بيشتر آنان در عين تأويل عرفاني آيات، صورت ظاهر و شأن نزول آيه، و به اصطلاح، تفسير آن را نيز طرد نميکرده، بلکه گاه استفاده و اشاره ميکردند؛ و اين فرق اساسي شيوة تفسيري عرفا با باطنّيه و اسماعيليه، در اکثر تفاسير عرفاني رعايت شده و مولانا نيز از اين قاعده بر کنار نبوده است.
مولانا در فيه ما فيه به صراحت بر درستي ظاهر و باطن قرآن و استفاده “محققان” از باطن و مفسرّان از ظاهر آن اشاره دارد:
“قرآن ديبايي دورويه است؛ بعضي از اين روي بهره مييابند و بعضي از آن روي، و هر دو راست است، چون حق تعالي ميخواهد که هر دو قوم از او مستفيد شوند.”( مولوي: فيه ما فيه 1369، 165)
مولانا به علت سوابق خانوادگي و فقهي و تربيتي و منبري خود، شايد بيشتر از ديگر عارفان اهل تفسير، به روية ظاهر الفاظ و تعابير ظاهري قرآن پرداخته باشد.
چنانکه زرينکوب در کتاب “سرّني” آورده است، ميتوان به ارج و اعتبار عظيم قرآن کريم در ذهن و زبان مولانا پي برد. و بسامد بالاي الفاظ و تعابير و معاني آن در مثنوي را، هم از سبک منبري مولانا ناشي دانست و هم به شيوهاي مربوط کرد که صوفيان در ارتباط و انتساب و تعالي خود به کتاب الهي داشتهاند. (زرينکوب: 1368، 341 به بعد)
صوفيان حقيقي، قرآن کريم را مبدأ و منبع معارف و حقايق عرفاني ميشمرند و در آثار خويش به صراحت به اين امر اشاره ميکنند. آنان اعمال و رفتار خود را بر ميزان قرآن ميسنجند و آنرا در زندگي روزانه، نصب العين ميکنند و در آيينه انوار و تجلّيات او، زيباييها و زشتيهاي اعمال خود را تشخيص داده و به تصحيح و تزکية بديها و نفسانيات ميپردازند و اخلاق نيک و اعمال صالحة خويش را نيز به زيور قرآن مزيّن ميکنند.
در آثاري که از صوفيان اهل قلم، به دست ما رسيده، دايماً اشارات و معارف قرآني، استناد و استشهاد ميشود و اعمال روزانة صوفيان و مريدان، مستقيماً از ظاهر يا باطن قرآن اخذ و مستفاد ميگردد؛ البته سهم اشارات و استنباطهاي عرفاني از آيات بيشتر از ظواهر قرآني است.(زرينکوب: 1363، 78-75)
چنان که آورديم، شيوة اثرپذيري و بهرهگيري مولانا از قرآن به يکي دو نوع خاص محدود نميشود. آيات و اشارات قرآني، در بيت بيت مثنوي، به گونهاي خاص، حضور و تجلّي دارد و آن بحر موّاج، در کوزة مثنوي، دايماً در جوش و خروش است. در کتاب “تجلي قرآن و حديث در شعر فارسي” به انواع و اقسام اثرپذيريها از قرآن اشاره شده که در اکثر قريب به اتفاق آن، شيوه هاي يازدگانه (واژگاني، گزارهاي، گزارشي، ايهامي، بنيادي، تلميحي، تأويلي، تطبيقي، تصويري، شيوهاي و چندسويه) مثنوي مولانا، نمونه و شاهد راستين آن تأثيرپذيري هاست.(راستگو: 1376، 72-70)
مولانا در مثنوي، شيوه حکايتگويي و تمثيل و تشبيه خود را نيز به نوعي از شيوة قرآن اخذ کرده است و در ضمن آنها، با انواع ترفندهاي شعري و کلامي خويش، به قرآن استناد يا استشهاد جسته است. يکي از جمله مواردي که به جنبه ي هنري تأثيرها و برداشتهاي مولانا از قرآن بازميگردد، استفادههاي تازه و بسيار بديع و عجيب او از آيات، در ضمن حکايات است.
اين حکايتها، شامل حکايتهاي حيوانها (فابل) نيز ميشود و چنان که شيوة صاحب مثنوي است، در جزء جزء حکايتها و عناصر آن، به برداشت باز و بِکري از اجزاي آنها ميپردازد و در اين راه از قرآن (مثل حديث و قول و مثل…) بهره ميبرد. و از زبان قهرمانان حکايتها، چه حيوانها و چه آدميان، به نتيجهگيري و يا درسدهي در بين داستانها ميپردازد.
کيفيت و کميت اين بهرهگيري در ضمن سخن، از ديگر شاعران هم بيشتر است و هم عجبتر و هم تازهتر. پيدا کردن رابطة پنهاني بين قول و حکايتي با آيه و روايتي از جانب او، پر از دقت و جذبه است و از تازگيها و هنرهاي کار مولانا محسوب ميشود.
در اين کار، غالباً تداعيهاي پيدا و پنهان، دستِ جان مولانا را به دامن آيات و احاديث دراز ميکند و در اين دستباز زدن به قرآن و يادآوري آن، گاه واسطههاي يادآوري نيز به زبان درنميآيد و يا فراموش ميشود و يا مفروض و معلوم گرفته ميشود.
چون شيوه مولانا، تداعي آزاد و نپرداختن بسيار به اصل حکايتها است، و در عوض، به نتايج و فوايد و حصّههاي قصهها ميپردازد، لذا اهميتي نمينهد که آيات قرآن نيز از “زبانِ بيزبانان” نقل و بحث ميشود و درواقع نقل و بحث و تفسير و تأويلهاي مولانا، غالباً بر زبان قهرمانان حکايتها نهاده شده و اين شيوهاي است که در سراسر مثنوي رعايت شده است.(زرينکوب: 1368، 158-156)
البته در چند مورد خاص نيز، با عنوان، تأويل يا تفسير، به بحث دربارة آيهاي ميپردازد که غالباً مهار بحث از کف اختيار او خارج ميشود. بحث دربارة هنرها و بدايع و بدعتهاي مولانا در تأثير و تفسير از قرآن مجيد، چنان که آورديم، در کتابهاي چندي آمده است و ما از باب ترک تقليد و تکرار، از بازگويي و تشريح آن دست ميکشيم و خوانندگان را به آثار معرفي شده و آثار ديگر مثنوي شناسان ارجمند، احاله ميدهيم.
4-2-4- جلوه هاي قرآني در مثنوي معنوي
درباره قرآن، اين کلام الهي و مثنوي معنوي، بسيار متنوع ميتوان سخن گفت، سخن گفتن از نمادهاي قرآني در اين کتاب شاخص ادبيات فارسي، نمونه گفتن از اقتباسها و برداشتها، تفاسير مثنوي بر آيات قرآني و همچنين نقش قرآن کريم در تشريح ابيات کتاب “مثنوي معنوي” موضوعاتي است که دربارة رابطه ميان قرآن کريم و مثنوي ميتوان سخن گفت، هر کدام از اين موضوعات نيز در جايگاه نيازمند بسط و گسترش و توضيحات تفصيلي براي درک کامل هر کدام از اين موضوعات قرآني و ادبي است اما به اجمال مي توان گفت که تاثير و تفسير قرآن در اين کتاب به ميزاني است که تاثير اين کتاب در ادبيات فارسي، به بياني ديگر همان گونه که نميتوان به ادبيات فارسي بدون مثنوي معنوي نگاهي جامع و کامل داشت، به مثنوي معنوي نيز بدون توجه به آيات قرآني، نميتوان نگاهي کامل داشت. به هرحال آنچه که در ادامه ميآيد تنها نگاهي است به برخي از اين موضوعات که با هدف بررسي کار اين مفسر قرآني و عارف نامدار ايراني تدوين شده است، به اين اميد که در زماني ديگر بتوان با وسعتي بيشتر به تشريح رابطه ميان قرآن و مثنوي پرداخت.(شهيدي: 1379، 47)
4-2-5- مثنوي معنوي و نمادهاي قرآني:
اگر نگاهي ادبي به نمادها داشته باشيم، وظيفة نمادها را “وحدت بخشيدن به اجزا و عناصر پراکنده در يک جزء، به نمايندگي از کل” بايد بدانيم اگرچه در ادبيات اين نمادها در ابتدا به صورتي استعارهگونه تعريف ميشوند اما تکرار در استفاده از اين استعارها، آنها را تبديل به نمادها ميکنند، روشن است که استفاده از اين استعارهها و نمادها، بيشاز هرچيز نشانگر ذوق ادبي و تجربيات عملي و عملي شاعر است، بر همين اساس نيز مولانا در مثنوي خود، براساس توانمنديهاي علمي خود از اين نمادها استفاده کرده است، تسلط وي بر مبناي ديني و علوم قرآني در اين اثر آن چنان اين استعارها را در اين کتاب استقرار داده است که در کنار کاهش تکلفها و تصنع، اين نمادها را به عنوان جزيي غيرقابل انفکاک از اين کتاب بدل کرده است. در مثنوي معنوي نمادها گاه به صورت الفاظ، با بار معنايي گسترده از آيات استفاده شده است که به عنوان نمونه مي توان به کلماتي مانند ” ارني، مازاغ، خمسين الف، لا احب الافلين و الست” اشاره کرد که در بخش ديگر در اينباره بيشتر سخن ميتوان گفت. از سوي ديگر “مولوي علاوه بر کاربرد واژهها و ترکيبات قرآني، به تفسير عرفاني زندگي پيامبران نيز پرداخته است و گاهي ديده ميشود که از انبيا و قصص قرآني آنها در مثنوي، به گونههايي نمادسازي کرده است، مثلا از حضرت سليمان (ع) علاوه بر مقام نبوت، به عنوان نماد عظمت مردان خدا بهره ميجويد. همچنين حضرت يوسف(ع) را نمادي از جلوههاي الهي، خضر(ع) را نماد پير کامل و عارف واصل و حضرت عيسي (ع) را نماد روح ميداند.” اگرچه اين نمادها در بسياري از ديوانهاي فارسي قابل بازيابي است اما ميتوان به جرات مدعي شد که استفاده مولانا در مثنوي معنوي، شيوههاي منحصر به خود اوست همانگونه که نحوه بهره برداري از کلمات قرآني و استفاده از آن در ابيات فارسي نيز از ويژگي اين شاعر است.(صفوي: 1380، 125-123)
4-2-6- هنرهاي ادبي و معارف قرآني:
در ميان هنرهاي ادبي که در مثنوي معنوي استفاده شده است فراوان ميتوان سخن گفت، اما گفتار در اين ميان، بر هنرهاي ادبي است که در اين کتاب با منشا قرآني استفاده شده است، هنرهايي مانند اقتباس، تلميح، تضمين، درج، حل و ديگر موارد که به آنان در ادامه اشاره خواهد شد:

Leave a Comment