تمام آنچه را در مثنوي بيان آنرا در نظر داشته است، در آنچه در دفاتر ششگانه مثنوي موجود است و حتي در همان ابيات آغازين دفتر اول که “نينامه” نام دارد به بيان آورده است، اما اينرا هم نشان داده است که بسياري از آنچه راوي اينجا به زبان نياورده است، آنکس که از نور جان بهره دارد ميتواند، بيواسطة بيان و از طريق رمز و اشارات، از پيش خود دريابد و سخن ناگفته را با نور جان درک نمايد.
تمام اين شش دفتر نيز که طرز آغاز و انجام آن به هيچ اثر عظيم ديگر در تمام ادب عرفاني شباهت ندارد، تفسير گونهيي بر همان ابيات مستقل هجدهگانة دفتر اول است که از قديم “نينامه” نام دارد، و مولانا جلالالدين که آن نينامه را به صرافت طبع و بيآنکه از اول قصد تطويل و تفصيل آنرا داشته باشد،ساخته بود در طيّ آن، زبان حال ني و حکايتِ شکايتهايي را که ني به زبان رمز از حال خود وي ترجماني ميکند، با همان شور و اشتياقي که هر عارف کامل براي بازگشت به مبدأ خويش و به آنچه زبان “ني” که از آن تعبير به “نيستان” کرده است نشان ميدهد، به بيان ميآورد.(زرين کوب: 1368، 18-17)
2. ديوان شمس تبريزي
در ميان آثار مولوي، غزليات و “ديوان شمس تبريزي” (يا ديوان کبير شمس)، محبوبيت فراواني کسب کرده‌اند. اين ديوان مفصّلترين اثر مولانا، و جلوهگاه يکي از شگفتانگيزترين نمونههاي روابط معنوي و روحاني، ميان دو انسان استثنائي است.دهها هزار بيت اين ديوان، بيشتر غزلهايي است لبريز از عشقي شورانگيز، که در آن عاشق و معشوق دو وجود صوري و عيني ندارند، ذلف و خط و خال و چشم و ابرودر آن کاري نميکند، و قد سرو و خراميدن آهو در آن ديده نميشود، امّا عشق است، و بسيار جنون انگيزتر از عشق فرهاد و شيرين، مجنون و ليلي، و عاشقان نامدار ديگر. اين ديوان شامل غزلياتي است که که مولانا بيشتر آنها را به نام شمس و در ياد او سروده، و پس از نوميدي از بازيافتن شمس، و عنايت به صلاحالدّين زرکوب و حسامالدّين چلبي، غزلهايي نيز به نام آنها ساخته و به شمس نامة خويش افزوده است. (استعلامي: 1384، 54-53)
درصد ناچيزي از اين غزليات به زبان‌هاي يوناني و عربي و ترکي است و عمده غزليات موجود در اين ديوان به فارسي سروده شده‌اند. به علاوه بيش از سي و پنج هزار بيت به فارسي، او حدود هزار بيت به عربي و کمتر از دويست بيت (اغلب به ملمع فارسي-ترکي يا فارسي-يواني) به ترکي و يوناني ( جمعاً کمتر از يک سوم از يک درصد اشعارش) در اين ديوان دارد.
رباعيات مولانا بخشي از ديوان اوست. اين قسمت از آثار مولانا را نخستين بار در چاپخانة اختر (استامبول) به سال ???? هجري قمري به طبع رسيده و متضمن ???? رباعي يا ???? بيت است و بسياري از آنها مضمون و تعبير دلاويز دارد و استادانه است که بعضي از آنها به شهادت قرائن از آن مولاناست و دربار? قسمتي هم ترديد قوي حاصل است و معلوم نيست که انتساب به وي درست باشد.(همان: 54)
3-1-2-2- آثار منثور
علاوه بر مثنوي و ديوان شمس که دو اثر بزرگ و منظوم مولاناست، آثاري هم به نثر فارسي از مولانا در دست داريم که دربارة آنها نيز بايد سخن گفت:
1. فيه ما فيه
اين کتاب مجموع? تقريرات مولاناست که در طول سي سال در مجالس فراهم آمده‌است. مطالب اين کتاب بيشتر پاسخهايي به پرسشهاي گوناگون است، که جدا از يکديگر، و به مناسبتهاي گوناگون در محضر مولانا مطرح شده، و بخشي از مطالب هم سخناني است که مولانا در آنها روي به معينالدّين سليمان پروانه داشته است. اين سخنان توسط پسر او سلطان ولد يا يکي ديگر از مريدان يادداشت شده و بدين صورت درآمده ‌است. نثر اين کتاب ساده و روان است و مفاد اين تقريرات مسائل اخلاقي و عرفاني، شرح آيات و احاديث و کلمات مشايخ بزرگ صوفيه، و درواقع همان مباحثي است که به صورتي بسيار وسيعتر و عميقتر در مثنوي آمده است.
در اين کتاب مولانا، از پدر خود بهاءولد، و از برهان محقّق، از شمس تبريز و صلاحالدّين زرکوب نيز ياد ميکند و مطالبي از آنها ميآورد.(زرينکوب: 1368، 19)
2. مجالس سبعه
مجموعة مواعظ و مجالس مولانا يعني سخناني است که به وجه اندرز و به‌ طريق تذکير بر سر منبر بيان کرده ‌است. و اين اثر، هفت مجلس مولانا را دربر دارد، که ظاهراً به دست شاگردان و مريدان ثبت و تحرير يافته است.هر يک از اين هفت مجلس، مقدّمهيي مسجّع و متکلّف به زبان عربي دارد، و پس از آن دعايي مناجاتي، و آنگاه ستايش پيامبر با عبارات دراز و مسجّع و مصنوع، و باز به زبان عربي.
نثر مجالس سبعه، در بيشتر قسمتهاي آن مصنوع و متکلّف است و تعبيرات و ترکيبات دور از ذهن بسيار دارد، امّا محتواي آنها به هرحال با آثار ديگر مولانا مربوط است و در فهم مثنوي گاه از آن ميتوان کمک گرفت. نسخ? خطي اين کتاب در کتابخان? سليم آقا دراسگدار محفوظ وتاريخ کتابت آن سال ??? مي‌باشد. (استعلامي: 1384، 56)
3. مکتوبات
همچنين مشهور به مکاتيب که نخستين بار در 1356 هجري قمري در استامبول با عنوان ” مکتوبات مولانا جلال الدين” چاپ شده اسن. دراين مجموعه 144 نامه ميخوانيم، که بيشتر آنها نامههاي شخصي و خصوصي است که مولانا براي امور جاري زندگي مريدان و آشنايان نوشته، و بسياري از آنان توصيه نامه است. اين نامهها با نام پروردگار آغاز ميشود و پس از آن مولانا مخاطب را با ادب و احترام ياد ميکند و مطلب را به دنبال آن مينويسد. در آغاز نامهها القاب و عناوين در عباراتي مصنوع و مسجّع آمده، امّا متن آنها ساده و بي تکلّف است. نامههايي هم است که به نثر پخته و استوار، و بياني بسيار مؤثّر دارد، و در بعضي از آنها مولانا به آيات و احاديثو اشعار فارسي و عربي هم استناد جسته است.
دو نسخه از مکتوبات در کتابخان? دارالفنون استامبول موجود است.آثار مولانا به علاوه مناطق فارسي زبان، تاثير فراواني در هند و پاکستان و ترکيه و آسيايه ميانه گذاشته است. آثار مولانا تأثير فراواني روي ادبيات و فرهنگ ترکي نيز داشته‌است. دليل اين امر اين است که اکثر جانشينان مولوي در طريقة تصوف مربوط به او از ناحية قونيه بودند و آرامگاه وي نيز در قونيه است. (همان: 57)
3-1-3- استادان مولانا
مولانا در طول زندگي پربار و سرشار از معنويات خود از استادان عالمي بهره برده است که به بيان شرح احوال مختصري از آنها ميپردازيم:
1.سلطان العلما بهاء ولد
پدر مولانا، سلطان العلما بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد (???-??? هـ) از عالمان و خطيبان بزرگ و متنفذ و از بزرگان مشايخ صوفيه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجرى و تربيت‌يافتة نجم‌الدين کبرى بود و درنتيجة نقارى که ميان او و سلطان محمد خوارزمشاه پيدا شده بود در حدود سال ??? هجرى با خاندان و گروهى از ياران خود از مشرق ايران به جانب مغرب مهاجرت کرد و از راه نيشابور و بغداد و مکه به شام و از آنجا به ارزنجان و سپس به ملاطيه و لارنده رفت و سرانجام به دعوت علاءالدين کيقباد سلجوقى (???-???) در قونيه اقامت گزيد و در همان شهر درگذشت.(زرينکوب: 1368، 93-92)
در آغاز اين سفر طولانى پنج و شش ساله بود و گفته شده است که هنگام عبور از نيشابور همراه پدر (به صحبت شيخ فريدالدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به‌وى داده)، و نيز گفته‌اند که عطار دربارة مولوى با پدر او چنين گفت: “اين فرزند را گرامى‌دار، زود باشد که از نفس گرم آتش در سوختگان عالم زند”.(جامي: 1382، ??0) و بعيد نيست که معتقدان و مريدان مولوى بعد از مشاهدة مقامات او در دوران سالمندى چنين پيشگوئى را از زبان عطار درباره عهد خردسالى وى ساخته باشند.
2. سيد برهان‌الدين محقق ترمذي
بعد از وفات سلطان‌العلماء به سال ??? يا ???، فرزندش جلال‌الدين محمد به خواهش مريدان به‌جاى پدر بر مسند وعظ و تذکير و فتوى و تدريس نشست بى‌آنکه قدم در طريقت نهد.مولوي در عين حالي که مردم را تربيت مي‌نمود از خودش نيز غافل نبوده تا جايي که وقتي موفق به ديدار محقق ترمذي گرديد. سيد برهان‌الدين محقق ترمذي، مريد پاکدل پدر مولانا بود و نخستين کسي بود که مولانا را به وادي طريقت راهنمايي کرد. وي سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونيه ديدار کند؛ اما وقتي که به قونيه رسيد، متوجه شد که او جان باخته‌است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: “در باطن من علومي است که از پدرت به من رسيده، اين معاني را از من بياموز تا خلف صدق پدر شوي”. مولانا بنابه درخواست سيد برهان الدين خود را شاگرد او کرده وطريق رياضت را در پيش گرفت و نيز به دستورات او تن در داد از تعليمات و ارشادات او نهايت بهره‌ها را برده و علي الظاهر و به تشويق همين استادش براي تکميل معلوماتش رنج سفر به حلب را برخود آسان نمود و عازم شهر حلب گرديد. ايشان در شهر حلب علم فقه را از کمال الدين عديم فرا گرفت و پس از مدتي که به شهر دمشق رفت از ديدار با محي الدين عربي، عارف و متفکر زمانش نيز کمال استفاده‌ها را برده و از آنجا عازم شهر قونيه گرديد. و بنابه درخواست سيد برهان الدين طريق رياضت را در پيش گرفت. نه سال با او همنشين بود تا اينکه برهان‌الدين جان باخت. پس از مرگ محقق ترمذي به مدت 5 سال مدرس علوم ديني گرديد که نتيجه آن تربيت چهارصد شاگرد مي‌باشد.(زرين کوب: 1368، 96-95)
3. شمس‌الدين محمد بن ملک داد تبريزي
وي همچنانکه گفتيم يک لحظه از تربيت خود غافل نبوده، مولانا در ?? سالگي عارف و دانشمند دوران خود بود و مريدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اينکه شمس‌الدين محمد بن ملک داد تبريزي روز شنبه ?? جمادي‌الاخر ??? نزد مولانا رفت و مولانا شيفته او شد. در اين ملاقات کوتاه وي دورة پرشوري را آغاز کرد. در اين 30 سال مولانا آثاري برجاي گذاشت که از عالي‌ترين نتايج انديشه بشري است. و مولانا حال خود را چنين وصف مي‌کند:
“زاهد بودم ترانه گويم کردي/ سر حلقة بزم و باده جويم کردي
سـجاده نشـين با وقاري بودم / بازيـچة کودکـان کويـم کردي”
شمس که ديدارش مولوى را بى‌کبار دگرگونه کرد از مشايخ آن روزگار و از تربيت‌يافتگان “شيخ رکن‌الدين سجاسى و بابا کمال جندى و ابوبکر سَلَّه‌باف تبريزى” بود. دربارة اين ملاقات و کيفيت آن شرحى مستوفى در کتاب‌هاى ترجمه آمده است که گاه افسانه‌آميز به‌نظر مى‌رسد. مولوى با يافتن شمس پشت به مقامات دنيوى کرد و دست ارادت از دامان ارشاد شمس برنداشت و در ملازمت و صحبت او بود تا آنکه شمس در سال ??? هـ . به‌دست عده‌اى از شاگردان متعصب مولانا، که گويا فرزندش علاء‌الدين نيز در ميان آنان بود، کشته شد. در اين هنگام مولوى که چهل و يک ساله بود چندگاهى با تشويش و اضطراب در انتظار شمس به‌سر برد و عاقبت به تصور آنکه او را در شام خواهد يافت به دمشق سفر کرد و مدتى در آنجا به جستجو گذرانيد و بعد از نوميدى تمام به قونيه بازگشت، در حالى‌که اين واقعه اثرى فراموش‌ناشدنى در او و آثارش باقى نهاد. (فروزانفر: 1366، 51-49)
4. صلاح‌الدين زرکوب
مولانا همچون عارفان و صوفيان بر اين باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالي نمي‌گردد و حق در همة مظاهر پيدا و ظاهر است و اينک بايد ديد که آن آفتاب جهان‌تاب از کدامين کرانه سر برون مي‌آورد و از وجود چه کسي نمايان مي‌شود.
روزي مولانا از کنار زرکوبان مي‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ در آمد و شيخ صلاح‌الدين زرکوب به الهام از دکان بيرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پيشين تا نماز ديگر با مولانا در سماع بود. بدين ترتيب مولانا شيفته صلاح‌الدين شد و شيخ صلاح‌الدين زرکوب جاي خالي شمس تبريزي را تا حدودي پر کرد. صلاح‌الدين مردي عامي و درس‌نخوانده از مردم قونيه بود و پيشة زرکوبي داشت. مولانا، زرکوب را جانشين خود کرد و حتي سلطان ولد با همه دانشش از او

Leave a Comment