گادامر، هيچگونه معيار و ملاك عيني وجود ندارد و براي مفسّران، صرف توجه به ساختار فهم يا امكان فهم، كافي نيست و اعتبار و درستي فهم نيز براي آنها داراي اهميّت است.
ـ هِرش، منتقد گادامر، نيز در مقام نقد هرمنوتيك گادامر ميگويد: هرمنوتيك تاريخگرا، ضرورت ارزيابي مجدد گذشته توسط حال را از نياز به فهم مستقل و فينفسة اعصار گذشته تمييز نميدهد و زمان گذشته براي ابد، ناپديد ميگردد و فقط به ميانجي دورنماي زمان حال، قابل درك است، در حالي كه اين نتيجه با تجارب ما ناسازگار است؛ زيرا نوعي ارتباط ميان گذشته و حال، تحقق يافته و تجربه شده است.(کوزنزهوي: 1371، 129)
ـ هِرش، در اعتراض ديگرش ميگويد: اگر شكاف ميان گذشته و حال، به راستي همان قدر كه هرمنوتيك تاريخگرا ادعا ميكند، ژرف است. پس هيچ فهمي، حتّي فهم متون زمان حال، ممكن نيست؛ زيرا تمام لحظاتِ زمانِ حال، به يك معنا متفاوتاند و فاصلة ميان اشخاص نيز به اندازة اعصار تاريخي، وسيع است.(همان: 130-129)
2-3- نتيجه
شلايرماخر در تفسير کتاب مقدّس ديدگاهي دارد که موضوع اصلي ما در پاياننامه حاضر است، او به شکلي از “تفسير شهودي” معتقد است که برآيند مباني گفته پيشين است، براساس آن، شيوة شهودي بر پاية تجربه ديني مفسران است و اينکه مفسر در تفسير متن، خود را به جاي نويسنده صاحب متن مقدس قرار ميدهد. (هادوي تهراني: 1377، 115)
هرمنوتيک جديد که خود متأثر از مباني فکري جهان مدرن است، نقشي مؤثر در سازماندهي مدلهاي فکري داشته است. به مدد کار فکري متفکران اين نحله است که ما شاهد نگاهي جديد به متن جامعه، تاريخ و فرهنگ هستيم. هرمنوتيک از ديدگاه شلايرماخر، نظريهاي فلسفي و شناختشناسي است که به طور عام، روش تفسير متون را بيان ميکند، اين نظريه اختصاص به ادبي و کهن ندارد و تفسير کتاب مقدس را هم دربر ميگيرد. وي با تبديل فهم به کانون نظرية هرمنوتيک براي فهم کتاب مقدّس، روش هرمنوتيکي خود را عام و کلّي ميدانست.(سايکس: 1981 ، 29-28)
ويژگي “هرمنوتيک کلاسيک” مطلقگرايي و شاخصة “هرمنوتيک مدرن” نسبيگرايي است و “هرمنوتيک پسامدرن” از نقد “هرمنوتيک مدرن” نشأت ميگيرد. “هرمنوتيک متن” هرمنوتيک شلايرماخر است که به “تفسير متن” ميپردازد و کارکرد “هرمنوتيک” را در حوزة متن ميبيند. “هرمنوتيک فلسفي” هرمنوتيک هايدگر است که “هرمنوتيک” را در ساحت وجودشناسي به کار ميگيرد و از آن براي تفسير هستي بهره ميبرد.
فصل سوم
مولانا،
تأويل و مثنوي
3-1- مولانا
3-1-1- زندگينامه مولانا
جلال‌الدين محمد بلخي در ? ربيع‌الاول (برابر با ?? مهرماه) سال ??? هجري قمري در بلخ زاده شد. با لقبهاي خداوندگار، مولانا، مولوي، ملّاي روم و گاهي با تخلص خاموش در ميان فارس زبانان شهرت يافته است. همراه با مولانا، نام وي جلالالدين محمد فرزند سلطان العلماء محمد بن حسين خطيبي (628-543ق) معروف به بهاءالدين ميباشد. پدرش نام وي را بدين سبب محمد گذاشت که ارادتي خاص نسبت به خاندان آل نبوت و طهارت داشت اما نسبت بلخي بدين دليل به وي منسوب شده است که زادگاه وي شهر بلخ ميباشد. و اما لقب رومي به خاطر اينکه مولانا بيشتر عمر خويش را “ازهجده سالگي تا پايان عمر” در آسياي صغير زندگي کرده به وي دادهاند؛ اما لقب مولانا عنواني است که در اکثر بلاد اسلامي، پيشوايان مذهبي، علما و عرفاي بزرگ را در مقام احترام بدان نام ميخوانند. (همايي، 1366، 1008-1007)
پدر او مولانا محمد بن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفيه و مردي عارف بود و نسبت خرقة او به احمد غزالي مي‌پيوست. پدرش مردي سخنور بوده و مردم بلخ علاقه فراواني بر او داشتند که ظاهراً همان وابستگي مردم به بهاءولد سبب ايجاد ترس در محمد خوارزمشاه(دوران سلطنت از ??? تا ??? هجري قمري) گرديده بود مولانا در نوزده سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد. (کريم زماني: 1383، “مقدمه مولف”)
مؤمنه خاتون همسر بهاءالدين ولد و مادر جلال الدين محمد مولاناست. گور او در قرامان / لارنده کشف شده، بنابراين بايد بين سالهاي ???-??? هـ.ق از دنيا رفته باشد. (دين لوئيس: 1390، ??)
در سالهاي بعد از ??? هجري يعني اواسط دهه ???? ميلادي بهاءالدين ولد و خانواده‌اش که جلال الدين محمد بلخي (مولوي) نيز درآن بود به آناتولي مرکزي، روم رسيدند. لقب رومي جلال الدين از اينجاست. آنان مدتي در لارنده(کرمان کنوني) توقف کردند. مردم آن سامان هنوز هم به ديدن مسجد کوچکي که به افتخار او – مؤمنه خاتون – ساخته شده مي‌روند. (حقيقت: 1384، ??)
اما دربارة خود مولانا، دو بار ازدواج کرده است. نخست در لارنده، گوهر خاتون دختر شرفالدّين سمرقندي را به همسري درآورده، و سپس همسر دوّم، کراخاتون، که اهل قونيه بوده است. مولانا داراي چهار فرزند بود، از همسر اول خود گوهر خاتون سمرقندي دو پسر داشت و از همسر دوم خود کراخاتون قونوي يک پسر و يک دختر. اولين فرزند مولانا بهاءالدين محمد بود که در لارنده متولد شد و به سلطانولد معروف گشت از وي پنج اثر به يادگار مانده است؛ “ديوان سلطان ولد، معارف سلطان ولد، مثنوي ولد نامه، رباب نامه و انتها نامه”. دومين فرزند مولانا علاءالدين محمد بود که با پدر همانديشه نبود و علاقة چنداني به تصوف نشان نميداد و به سال 660هـ، در سن 36 سالگي درگذشت. سومين فرزند مولانا که از همسر قونوي خود داشت مظفرالدّين و با شهرت “اميرعالم” بوده است و بيشتر به خاندان مادر کشيده بود و شور وحال عرفاني نداشت، وي مدتي خزانه دار سلجوقيان بود و چهار سال پس از مولانا در گذشت. چهارمين و آخرين فرزند مولانا دختري به نام ملکه خاتون بود و درسال 703 هجري قمري، نه سال پيش از وفات سلطان ولد ازدنيا رفت.(دين لوئيس: 1390، 12)
از ميان چهار فرزند مولانا، کسي که شهرتي داشته و راه او را دنبال کرده، سلطان ولد است، که در سالهاي جواني مولانا به دنيا آمده، و بيش از همة فرزندان با پدر رابطة معنوي داشته است. مولانا او را به نام پدر خود، بهاءالدّين محمّد ناميده بود. بهاءالدّين پس از درگذشت مولانا به سلطان ولد مشهور شد، و ظاهراً اين عنوان را مريدان به رسم حرمت براي او به کار بردهاند. (استعلامي: 1384، 48)
سرانجام مولانا پس از مدت‌ها بيماري درپي تبي سوزان در غروب يکشنبه پنجم جماديالآخر ??? هجري قمري درگذشت. در آخرين ساعات با همه خداحافظي کرد، و وصيّت کرد که شيخ صدرالدين بر جنازهاش نماز بخواند. و در عبارتي عجيب که حکايت از شوق او به لقاي خداوند داشت گفت که در هنگام دفن او را روي سنگ لحد بگذارند تا وقتي قيامت فرا رسيد زودتر از ديگران برخيزد و در عرصه محشر حضور يابد.
در آن روز پرسوز، قونيه سرد و در يخبندان بود. سيل پرخروش مردم، پير و جوان، مسلمان و گبر، مسيحي و يهودي همگي در اين ماتم شرکت داشتند. افلاکي مي‌گويد: “بسي مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بريدند و ايمان آوردند.” و چهل شبانه روز اين عزا و سوگ بر پا بود:
“بعد چل روز سوي خانه شدند / همه مشغول اين فسـانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه اين/که شد آن گنج زير خاک دفين
بود در خدمتش به هم نه سال/تا که شد مثل او به قال و به حال”
پس از آن بزرگان شهر هر يک به سهم خود گامي پيش نهادند، تا خاطرة مولاناي روم را در اين جهان خاکي جاودانه کنند و بر مزارش بنايي با شکوه بسازند. و اکنون آرامگاه مولوي در قونيه ترکيه قرار دارد. (همايي: 1366، 32-30)
3-1-2- آثار مولانا
مولانا در زمان تصنيف آثارش (همچون مثنوي) در قونيه در ديار روم مي‌زيست. با آنکه آثار مولوي به عموم جهانيان تعلق دارد، ولي پارسي‌زبانان بهرة خود را از او بيشتر مي‌دانند، چرا که حدود شصت تا هفتاد هزار بيت او فارسي است و خطبه‌ها و نامه‌ها و تقريرات (تعاليم او به شاگردانش که آن را ثبت کردند و به فارسي غيرادبي و روزانه است) او نيز به فارسي ميباشد. و تنها حدود هزار بيت عربي و کمتر از پنجاه بيت به زبانهاي يوناني و ترکي(اغلب به طور ملمع در شعر فارسي)شعر دارد.
“پارسي گو گرچه تازي خوشتر است / عشق را خود صد زبان ديگر است”
آثار مولانا به علاوه مناطق فارسي زبان، تاثير فراواني در هند و پاکستان و ترکيه و آسيايه ميانه گذاشته است آثار مولانا تأثير فراواني روي ادبيات و فرهنگ ترکي نيز داشته ‌است. مجموعه آثار مولانا که بعد از وفاتش به زبان آلماني انتشار يافت، سي جلد است. (استعلامي: 1384، 51) در واقع آراء و انديشههاي او را ميتوان در دو مجموعه اثر برتر وي مشاهده کرد:
3-1-2-1- آثار منظوم:
1. مثنوي معنوي
مهمترين اثر منظوم مولوى مثنوى شريف است در شش دفتر به بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف که در حدود ????? بيت دارد. در اين منظومه طولانى که آن را به‌حق بايد يکى از بهترين زادگان انديشة بشرى دانست، مولوى مسائل مهم عرفانى و دينى و اخلاقى را مطرح کرده و هنگام توضيح به ايراد آيه‌ها و حديث‌ها و يا تعريض بدان‌ها مبادرت جسته است. از مثنوى تاکنون اختصارهاى متعدد فراهم آمده و بر آن شرح‌هاى گوناگون نوشته شده است. از جمله ترجمه‌هاى مهم، ترجمه‌اى است از رينولد نيکلسون، به انگليسي، همراه با شرحى از آن که به انضمام طبع نفيسى از متن مثنوى انتشار يافت (??40-??25 ميلادى).
مثنوي کتابي است که از يک سو، به جهت اشتمال آن بر زبدة معارف اسلامي و انساني، فهم اشارات و دلالات آن بدون احاطه بر جوانب مختلف اين معارف و شناخت مآخذ و اصول آن سخت و دشوار است؛ و از سوي ديگر،بدانجهت که قسمتي از لطايف آن مبني بر مواجيد وقت گوينده و تجارب روحاني خود اوست، ادراک آن معني براي کساني که با گوينده همدلي و همجوشي روحاني ندارند و در آن اقوال به چشم معارف بحثي مينگرند تعذّر بسيار دارد.(زرين کوب: 1368 ، 11)
مولانا کتاب مثنوي معنوي را با بيت “بشنو از ني چون حکايت مي‌کند / از جدايي‌ها شکايت مي‌کند” آغاز مي‌نمايد. در مقدمة عربي مثنوي معنوي نيز که نوشته خود مولانا است، اين کتاب به تأکيد “اصول دين” ناميده مي‌شود، “هذا كتابً المثنوي، وهّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين”. مثنوي معنوي حاصل پربارترين دوران عمر مولاناست، چون بيش از پنجاه سال داشت که نظم مثنوي را آغاز کرد. اهميت مثنوي نه از آن رو که از آثار قديم ادبيات فارسي است؛ بلکه از آنجهت است که براي بشر سرگشته امروز پيام رهايي و وارستگي دارد. مثنوي فقط عرفان نظري نيست بلکه کتابي است جامع عرفان نظري و عملي. او خود گفته‌است: “مثنوي را جهت آن نگفتم که آن را حمايل کنند، بل تا زير پا نهند و بالاي آسمان روند که مثنوي معراج حقايق است نه آنکه نردبان را بر دوش بگيرند و شهر به شهر بگردند.” بنابراين، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسير نيست بلکه عرفان تغيير است. (استعلامي: 1384، 52)
اگر بخواهيم مجموع? عظيم و پربار بيست و شش هزار بيتي مثنوي معنوي را کوتاه و خلاصه کنيم، به هجده بيتي مي‌رسيم که سرآغاز دفتر اوّل مولاناست و به ” ني نامه ” شهرت يافته‌است. گرچه آغاز مثنوي مولانا (نينامه ) با ديگر آثار نثر و نظم فارسي تفاوت دارد امّا روح نيايش و توجّه به حق، در تار و پود آن نهفته‌است. اين “ني” همان مولاناست که به عنوان نمون? يک انسان آگاه و آشنا با حقايق عالم معنا، خود را اسير اين جهان مادّي مي‌بيند و “شکايت مي‌کند” که چرا روح آزاد? او از “نيستانِ” عالم معنا بريده‌ است. او در مثنوي و ديوان شمس، بارها خود، يا انسان آگاه را به ني و چنگ تشبيه کرده‌ است:
“ما چو چنگيم و تو زخمه مـي‌زني / زاري از ما نه، تـو زاري ميکـني
ما چو ناييم و نوا در ما زتوست / ما چو کوهيم و صَدا در ما ز توست”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 603-602)
مولانا،

Leave a Comment