. (سارتر: 1998، 537)
اينگونه بود که شلايرماخر کار اساسي هرمنوتيک را فعاليتي براي بازسازي شمرد. براي اينکه سخني را واقعاً بفهميم بايد بتوانيم هر بخش از آن را از اساس بازسازي کنيم، به ترتيبي که گويا نويسنده آن هستيم. هدف اصلي، فهميدن معنايي نيست که در متن يافت ميشود بلکه فهميدن معنايي است که در فرآيند باز سازي دريافت ميشود؛ فهمي که ديدگاه نويسنده را آشکار ميکند. از آنجا که وظيفه هرمنوتيک درک درست اين ديدگاه است، شلايرماخر وظيفه مهم هرمنوتيک را به اين شکل قاعدهمند ميکند که ” ابتدا بايد سخن را مانند نويسندهاش دريافت و سپس، حتي بهتر از خود او”. اين است که به نظر وي کار مفسر هرگز تمامشدني نيست چرا که ما هرگز مطمئن نيستيم که به فهم کامل دست يافتهايم؛ بنابراين هيچگاه نبايد از کوشش براي رسيدن به فهمهاي تازهتر دست برداريم.( احمدي: 1377، 524)
3. قواعد هرمنوتيکي:
اکنون که هرمنوتيک داراي ابعاد گوناگون است آيا ميتوان قاعدهاي براي آن پيشنهاد کرد که همچون معادلهاي منطقي همگان بتوانند از آن استفاده کنند؟ از سخنان شلايرماخر چنين بر ميآيد که پاسخ او منفي است. پس روششناسي پيشنهادي او چه معنايي دارد؟ بازسازي متن چگونه ميتواند تابع قاعده و قانون معيني شود؟ شلايرماخر درباره جنبه دستور زباني هرمنوتيک قوانيني بيان ميکند اما به خوبي آگاه است که براي به کارگيري قوانين هرمنوتيکي به طور کلي هيچ قاعدهاي وجود ندارد. او درباره تفسير، روشهاي کلياي تعريف ميکند اما درباره جنبه روانشناسانة هرمنوتيک ميگويد که به کارگيري نوعي “پيشگويي تفسيري” اجتنابناپذير است. در اين جا شايد شلايرماخر بيشتر به متن مقدس نظر دارد اما ازآنجا که هرمنوتيک آن عام است ميتوان برخلاف نظر گروندين استلال کرد که منظور شلايرماخر از پيشگوئي در اينجا، انحصاراً متون مقدس نيست. گروندين پافشاري ميکند که منظور شلايرماخر در اينجا “قريحه قدسي” مفسر است. اما به نظر ميرسد که شلايرماخر صرفاً به حدس زدن نظر داشته است. از اينجا که شلايرماخر به محدوديتهاي روشمند کردن هرمنوتيک اذعان ميکند. (گروندين: 1987، 74-73)
4. ديالکتيک فهم:
شلايرماخر آنجا که بر جنبه روانشناسانة هرمنوتيک پافشاري ميکند اصل گفتگو را نيز ضروري ميشمرد. هرمنوتيک فني يا روانشناسانه اصولاً جايي معنا مييابد که گفتگوي دوجانبه امکان پذير باشد. مبناي ديالکتيکي هرمنوتيک يعني هنر درک متقابل. به نظر شلايرماخر بايد پذيرفت که قلمرو انديشه بشري پر از گفتگوهاي بيپايان است. پس لزوم گفتگو همچون ابزاري براي فهم، بر کسي پوشيده نيست. ما حتي بايد با خودمان وارد گفتگو شويم. گفتگو بايد تا زماني ادامه يابد که ديدگاه مشترکي به دست آيد؛ ديدگاهي که بحث درباره آن ديگر ضرورتي نداشته باشد. حقيقت، تنها و تنها از خلال گفتگو به چنگ ميآيد براي درک معناي متن بايد با آن وارد گفتگو شد و ظاهر الفاظ را رها کرد و به کناري نهاد. هرمنوتيک بر اصل ديالکتيک(گفتگو) بنا شده است. (سارتر: 1998، 537)
براي تفسير متن بايد با آن گفتگو و از آن پرسش کرد و سپس به متن اجازه داد که به طرح پرسش بپردازد. به گفته “هرمنوتيک يعني هنر خواندن فواصل بين خطوط”. (شلايرماخر: 1985،Vii-Viii) واژه واژة متن ما را به گفتگو فرا ميخواند بنابراين مفسر بايد داراي هنر ناب گفتگو باشد. از نظر شلايرماخر آنها که از کنار متن به سادگي عبور ميکنند هرگز معناي آن را در نمييابند يا دست کم بايد گفت آن را ناقص در مييابند. هرچه درگيري مفسر با متن بيشتر باشد معنا راحتتر بدست ميآيد . اين هنر، هنر رفت و برگشت است. رفتن به درون متن و بازگشتن از آن به خويشتن. فهميدن فرايند وارونه سخن گفتن است.(کلمنتس: 1990، 129-128)
با اين حال، شلايرماخر نميخواست تا از راه گفتگو با متن و يا به ياري تأويل فني و روانشناسانه، شخصيت نويسنده را بشناسد. او هرگونه کوشش براي شناخت متون از روي زندگينامه نويسنده را محکوم به شکست ميدانست و ميپرسيد آيا ما چيزي از زندگي افلاطون و ارسطو ميدانيم؟ او اساساً به نيت مؤلّف اعتقاد چنداني نداشت زيرا از نظر او خود نويسنده از آنچه آفريده بيخبر است و بخشهاي از اثر خود را هرگز نميبيند و نميشناسد. اين مفسر است که ميتواند نويسنده را به خوبي بشناسد. بدين گونه شلايرماخر معتقد بود که هر لحظه اثر هنري نشان از همه زندگي نويسنده دارد و نه لزوماً نيت او در لحظه آفرينش. شلاير مفهوم که کلادنيوس طرح کرده بود نپذيرفت و به جاي آن زندگي نويسنده را قرار داد. “نقد به معناي شناختن نويسنده است؛ شناختي بيش از آن چه او از خويشتن دارد”.(احمدي:1377، 526)
در هرمنوتيک شلايرماخر، اعتقادي به تکثير معنا وجود ندارد. او اگر چه نيت نويسنده را نميپذيرد و به آن اعتقادي ندارد اما براي متن معنا قطعي و ثابت قائل است. شلايرماخر با قاطعيت بيان ميکرد که هر واژه در هر جمله داراي يک معنا است؛ يک معناي بنيادي. جستجو از معاني گوناگون يک واژه در يک گزاره کاري بيهوده است. بنابراين از نظر او نميتوان يک متن را چند شکل تفسير کرد و به نتايج متفاوت دست يافت. مقصد نهايي تفسير، دست يافتن به معناي نهايي متن است.
5. چرخه هرمنوتيکي:
شلايرماخر معتقد بود که براي درک معناي متن يعني معناي کلّي آن، نيازمند فهم جملات و حتّي کلمات هستيم، يعني براي درک کل نيازمند درک جزئياتيم. از ديگرسو براي درک جزئيات و معناي واژهها از درک کل متن گريزي نيست. بنابراين نوعي حرکت پس و پيش بين جزء و کل در جريان است که فهم شايسته و درست را ضمانت ميکند.(استيور: 1384، 133؛ شلايرماخر: 1985، 27-24)
متن را نميتوان براساس روششناسي خاصّي قانونمند کرد. پيش از اين آورديم که شلايرماخر از روششناسي هرمنوتيک با احتياط سخن گفته است. از نظر او هرمنوتيک بيشتر هنر است تا روش. نظر شلايرماخر درباره تفسير، بحث ديگري را پيش ميکشد که ميتوان آن را “تفسير تمثيلي” خواند. او اگر چه اين نظريه را به سرانجام روشني نرساند ولي زمينههاي آغازين آن را بنياد نهاد. به نظر او تفسير رويدادها تفسيري تاريخي است زيرا از گذشته مايه ميگيرد. اما شناخت روشها و گرايشهايي که به آينده مربوط ميشود نوعي تفسير تمثيلي است؛ يعني اين که مفسر ميتواند از روي نمونههايي که در دست دارد حکمي درباره مصاديق مشابه صادر کند. اين نوع تفسير بيشتر به شناخت نزديک است؛ شناخت فلسفي که مبتني بر نظريهپردازي است. پل ريکور12(2005-1913م) اهميت اين بحث شلايرماخر را از فلسفه نقادي کانت کم اهميتتر ندانسته است (احمدي: 1375، 527). پس از شلايرماخر، ديلتاي نظريههاي او را به حدي توسعه داد که هرمنوتيک شلايرماخر در برابر علوم طبيعي رو به رشد، به روش علوم انساني تبديل شد. از نظر او علوم طبيعي مستلزم تبيين در قالب عليّت آفاقي است. اما علوم انساني برعکس، نيازمند فهم همدلانه است. به بيان شلايرماخر علوم انساني نيازمند عنصر شهود است از همين رو تفسير بيشتر هنر است تا علم. ديلتاي معتقد شد که علوم انساني در اساس تنها با فعاليت تفسيري و هرمنوتيکي انسان قابل فهم است(استيور: 1384، 134-133).
شلايرماخر از افراد فراواني تاثير پذيرفته بود. فردريک شِگل بيترديد يکي از آنهاست. شلايرماخر با شِگل دوست صميمي بود و حتي با او در يک خانه زندگي ميکرد. شگل در آن زمان يادداشتهاي فراواني درباره هرمنوتيک تهيه کرده بود ولي نه آنها را منتشر کرد و نه در جايي به ثبت رساند. يادداشتهاي او بيشتر درباره لغتشناسي و متنشناسي بود که حاصل فعاليت او در بين سالهاي 1796 و 1797 به شمار ميآمد. اين آثار نخستين بار در سال 1928 و بار ديگر در سال 1981 منتشر شد. آثار او در سده نوزدهم ناشناخته بود ولي شلايرماخر به احتمال فراوان از آنها مطلع بوده است(احمدي:1377، 526).
شلايرماخر همچنين از فردريک ماير و فردريک اِست که -پيش از اين به آنها پرداختيم- تاثير پذيرفته بود. کلادنيوس نيز از کساني بود که بر انديشه شلايرماخر تاثير گذاشته بود. او بود که نخستينبار در بيان حکم “هرمنوتيک کلاسيک”، از نيت مؤلّف سخن گفت؛ يعني معناي هر اثر آن است که مولف در سر داشته و تلاش کرده تا در اثر خود بيان کند. تفسير در حکم کشف اين معنا است: “اثر نويسنده هنگامي قابل فهم خواهد بود که بتوان نيت او را بر اساس قواعد روانشناسانه درک کرد”. اينهماني معنا و نيت نويسنده حکم اساسي هرمنوتيک کلاسيک است. اما هرمنوتيک شلايرماخر به معناي فرايندي است که انسان را دائماً از سوي فهم به سوي درک درست هدايت ميکند(همان: 524-523)
2-2-4- نقد شلاير ماخر
شلايرماخر، فيلسوف و متكلّم ارزشمند آلماني، مطالب بسيار مفيد و نكات دقيقي را بيان كردهاند؛ ولي مطالبي به ذهن نگارنده رسيده كه تأمل در آنها بيفايده نيست:
اگر ويژگيهاي شخصي و فردي در زبان، كه امري اجتماعي است (و نه تنها وسيلة اجتماعي بلكه عين زندگي اجتماعي است) مؤثر باشد، در آن صورت نبايد ديالوگ و تفهيم و تفهّمي بين افراد يك جامعه و آشنايان به زبان صورت بگيرد، در حالي كه واكنشها و عكسالعملهاي ناشي از فهم، به روشني هويداست. و اينكه برخي ناقدان به نقد پارهاي از تأليفات ميپردازند و مؤلّفان نيز به نقد ناقدان پاسخ ميدهند، دليل بر وجود نوعي ارتباط گفتاري و تفاهمي است. پس نتيجه ميگيريم كه آن ويژگيهاي روانشناسانه و تفسير فنّي و روانشناسي كه شلايرماخر آن را مورد عنايت خاصّي قرار ميداد، چندان مؤثر در ساختار زبان نيست، گرچه انگيزههاي رواني در نوع گفتار ميتواند تأثيرگذار باشد.( کوزنزهوي: 1371، 121)
ايشان تفسير فنّي را مشتمل بر دو روش شهودي و قياسي دانسته و با روش شهودي، مفسّر را به جاي مؤلّف نشانده است. اشكال دوم ما اين است كه اين عمل براي مؤلفاني كه دارِ دنيا را وداع گفتهاند امكانپذير نيست و براي مؤلفاني كه هم عصر مفسّر هستند، كار صعب و دشواري است. هر انساني بعد از آموزشها و تعليم و تربيتهاي گوناگون، ساختار شخصيتي خاصّي پيدا ميكند و هر اندازه تلاش كند تا اين جايگزيني صورت گيرد، به طور واقعي امكانپذير نيست و حتّي كساني كه بيماريهاي شخصيتي دارند نيز ظاهراً اين جايگزيني را انجام ميدهند.
روش قياسي شلايرماخر در تفسير فني نيز خالي از اشكال نيست، براي اينكه قياس مؤلّف با مؤلّفان ديگر، براي تشخيص اختلافها، مشكل دور يا تسلسل را به همراه دارد. در ضمن، نوع كلي از چه طريقي قابل شناختن است؟ اگر از طريق افراد و استقراي موارد به دست ميآيد در آن صورت نيز شناخت يقيني قابل دستيابي نيست.(همان: 122)
شلايرماخر، به نيّت مؤلّف اعتقادي نداشت و به جاي آن، عنصر تمام زندگي مؤلّف را بيان ميكرد و اطلاعات مفسر دربارة مؤلّف را بيش از خود مؤلّف ميدانست، در حالي كه هدف هر مفسّر آن است كه مراد و نيّت مؤلّف را بشناسد گرچه ممكن است مطالب ديگري از عبارت هاي مؤلّف به دست آيد كه چندان براي مفسّري كه در صدد كشف مراد مؤلّف است، مفيد نيست.
شلاير ماخر، به معناي اصلي و نهايي متن، باور داشت، در حالي كه اگر براي هر گزارهاي، مدلول مطابقي و مدلولهاي التزامي قائل شويم و يا به تعبير عرفا، آن را مشتمل بر بطون و درجاتي بدانيم، ميتوان چندين معنا را در عرض هم به يك جمله و عبارت لفظي استناد داد.
اين رويكرد به لحاظ اين كه متضمّن دو تفسير دستوري و روانشناختي است، در بسياري موارد، گرفتار نوعي تناقض و تضاد خواهد بود؛ زيرا تفسير دستوري، به قواعد عام دستوري و زباني و فرهنگ مشترك نظر دارد و تفسير روانشناختي، به ويژگيهاي شخصي و ابتكارات خصوصي مؤلّف عنايت دارد و در بسياري از مواقع، اين دو نوع تفسير، دو معناي متفاوت را به ارمغان ميآورد كه پذيرش يكي از آنها به تنهايي براي مفسّر امكانپذير است. (احمدي:1377، 532-529)

Leave a Comment