وَلا يُخافُ و عُقباها “(شمس: 91، 11-15)
“طغيان، قوم ثمود را به تكذيب صالح عليهالسلام وادار كرد، هنگاميكه شقيترين آن قوم تحريك گشت، فرستاده خدا “صالح” با آنها گفت: اين ناقة خدايست، آن را به حال خود بگذاريد و از آشاميدن او از آب جلوگيري نكنيد، آنان آن ناقه را پي كردند (كشتند)، خداوند در نتيجه نافرماني آنها دمار از روزگارشان برآورد و عذاب را به همه آنها تعميم داد و براي خدا از نتايج هلاكت گروهي باكي نيست”.
“من چو تيغم و آن زننده آفتاب / مارَميَتُ وَ اِذ رَمَيت در حراب”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3807)
كه اشاره به اين آيه شريفه ذيل است: ” فلم تقتلوهم ولكن الله قتَلَهمُ مارَمَيتُ واِذ رَمَيت وَلكِن الله
رَمي و…” ( انفال: 8، 17)
مولوي دوزخ را به نفس انساني و اژدهايي بودن آن تأويل ميكند. اين آيه قرآن را در اين زمينه مطرح ميكند كه: “يـَومَ نَقوُلُ لِجَهَنّمَ هَل اِمتَلاتِ وَتَقوُلُ هَل مِن مَزيدٍ” (ق: 50، 30)
يعني اين حكايت نفس انساني است:
“دوزخ است اين نفس ودوزخ اژدهاست / كاو به درياها نگردد كم وكاست
هفــت دريـــا را در آشـــامد هنــوز / كـم نگردد سوزش آن خلق سوز
سنـــگ ها و كــــافران سنــــگ دل / انــدر آينـد انـدراو زار وخجـل
هم نگــــردد ساكـن از چندين غـذا / تا زحــق آيــد مــر او را اين ندا
سيــــرگشتــــي سيرگـويد نه هنـوز / اينت آتش اينت تابش اينت سوز
عــــالمي را لقمـــه كـرد ودر كشيــد / معـده اش نعره زنان هــل مزيد
حـــق قــدم بــروي نهــد از لامكان / آنگـه او ساكن شود از كن فكـان
چـون كه جزو دوزخ است اين نفـس ما / طبــع كل دارد هميشـه جزوها”
(مثنوي مولوي، دفتر1/85-1378)
مولوي در اين آيه شريفه “… بـَل هـُمْ في لَبْسٍ مِنْ خَلقٍ جَديدٍ” (ق: 50، 15) نفس را به عالم ديگر كه عالم غيرحسّي است تأويل ميكند. يعني آن عالم در خلق جديد است و مردم در آن ترديد دارند. براي تبيين اين مطلب قصه رفتن پيامبر به گورستان را ميآورد ميگويد: پيامبر روزي به گورستان رفتند و وقتي برگشتند عايشه گفت امروز باران آمده است چرا جامه شما خيس نشده، پيامبر فرمودند تو امروز چه برسر داشتي، عرض كرد عباي شما را. پيامبر فرمود بخاطر آن عبا چشم تو باران غيبي را ديده و آن بارا ن ظاهري نيست.
“چـــون زگورستان پيمبر بازگشت / سوي صديقه شد وهمراز گشت
چشــم صديقه چو بر رويش فتاد / پيش آمـــد دســت بر وي نهاد
برعمـــامه و روي او و مـــوي او/ برگريبـــان و بــر و بـازوي او
گفت پيغامبر چه ميجوئي شتاب / گفت بـاران آمـد امروز از سحاب
جامـه هـات ميبجـويم درطلـب / تر نمييــابم ز بــاران اي عجب
گفت چـه برسر فكنــدي از ازار / گفت كـــردم آن رداي تو خمـار
گفت بهـر آن نمود اي پاك جيب / چشــم پاكت را خدا باران غيب
نيســت آن بــاران از اين ابر شما / هست ابـري ديگر و ديگـر سما
غيب را ابــري و آبي ديگـر است / آسمـان و آفتـــابي ديگـر است
نايد آن الا كــه برخاصــان پديد / باقيــان فـي لبس من خلق جديد”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 2040-2031)
منظور اين است كه بقيه از اين خلق بيخبرند.
ناقه صالــح چو جسم صالحــــان / شد كميني در هلاك طالحــــــان
تا برآن امت زحكم مــــرگ ودرد / ناقــه الله و سقيــاها چـــــه كرد
(مثنوي مولوي، دفتر1، 2518-2517)
روح همچون صالح و تن ناقه است / روح اندر وصل وتن در فاقه است
روح صـالح قابل آفــــات نيسـت / زخـــــم برناقه بود برذات نيست
روح صــالح قابــل آزار نيســــت / نور يـــزدان سغبه كفـــار نيست
حق از آن پيوست با جسـمي نهان / تـــاش آزارند وبيننــد امتحــــان
(مثنوي مولوي، دفتر1، 2523-2520)
ناقه جســــم ولي را بنـده بــاش / تا شوي با روح صالح خواجه تاش
(مثنوي مولوي، دفتر1، 2526)
اشاره به مفهوم آيه شريفه: “فـَقالَ لَهُم رَسوُلُ اللهِ ناقَهَ اللهِ وَسُقيها. فـَكـَذّبوُهُ فَعَقَروُها …”(شمس: 91، 14-13)
ناقة صالح از ديدي مولوي جسم صالحان است كه براي انسانهاي ظالم كمينگاهي است كه گمان ميكنند با نابود كردن آن موفق شدهاند. در حاليكه حقيقت چيز ديگري است و آنها بخاطر قصور فكري اين را حقير ميبينند.
“گرگ را بركنـــد سرآن سـرفراز / تــا نمــاند دوســري و امتيـاز
فانتقمنا منهم است اي گرگ پير / چون نبودي مـرده در پيـش امير”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3108-3107)
قرآن در مورد قوم موسي ميفرمايد: “فـَانتـَقـَمنا مـِنهـُم فـَاَغرَقناهُم فِي اليَمِّ بِاَنّهُم كَذّبوُا بِآياتِنا …” (اعراف: 7، 136)
مولوي بحث انتقام الهي را تأويل ميكند به اينكه اگر انسان خود را در مقابل حق فاني نبيند اين انتقام پيدا خواهد شد و در تبيين آن قصه شكار شير و گرگ و روباه را مثال ميآورد. كه وقتي شير از گرگ خواست كه صيد را قسمت كنند او بخش بزرگتر را به شير داد و متوسط را خود و كوچكتر را به روباه اختصاص داد و شير در دم سر از بدن او جدا كرد. اين قصه تمثيلي از ديدن خود است.
“باز آن جان چون كه محو عشق گشت / يعجب الـــزراع آمـد بعد كشت”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3173)
قرآن بعد از آنكه در وصف مومنين اَشداء عَلي الكُفار و رَحِماء بَينَهُم را مطرح ميكند، مثالي را ذكر مينمايد: “… كـَزَرعٍ اَخرَجَ شَطأَهُ فآزرَهُ فَاستَغلَظَ فَاستَوي عَلي سوُقِهِ يُعجِبُ الزُّراعَ …”(فتح: 48، 29)
“اين شاخه ضعيف را كه قوي ميشود و تعجب كشاورزان را برميانگيزد، مولوي به حال انسان عاشقي تأويل ميكند كه در عشق محو شده است”.
“زآنکه مرگم همچو منّ خوش آمدست/ مرگ من دربعثْ چنگ اندرزدست
مرگِ بـي‌مرگـي بـود مـا را حـلال / برگ بـي‌بـرگي بــنود مــا را نَـوال
ظاهـرش مرگ و بـه باطـن زنـدگي / ظاهــرش ابتــر، نـه آن پايـندگـي
در رَحِـم، زادن جَنيـن را رفتنـست / در جـهان او را ز نـو بشـکُفتنـست
چون مرا سـوي اجل عشـق و هواسـت / نَهـي لا تُلقُوا باَيـديکم مراسـت
زآن که نهي از دانـة شيــرين بود / تلخ را خـود نهـي حاجـت کي شود؟
دانه‌اي که‌اش تلخ باشد مغز و پوست/تلخي و مکروهيَش خود نهي اوست
دانـة مُـردن مـرا شـيريـن شـدســت / بَـل هُـم اَحيــاءٌ پـي من آمدست
اُقتـُـلــُوني يا ثــِقـاتي لائــما / اِنَّ فـــي قَــتــلي حيــاتــي دائــمــا
اِنَّ فــي مَوتــي حَياتــي يا فتَــي / کَــم اُفــارِق مَــوطِنــي حَتَّــي متَـي
فُرقَتي لَو لـم تــکُن فــي ذا السّــُکون / لم يَقــُل اِنّــا اِلَــيه راجِـعُــون
راجــع آن باشــد که باز آيد به شــهر / سوي وحدت آيد از تفريق دهـر”
(مثنوي مولوي، دفتر1، 3941- 3952)
اشاره به مفهوم آيه شريفه: “…وَ أَنْزَلْنا عَلَيْکمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوي…” (بقره: 2، 57)
مَنَّ در مصرع اول بيت 3941: ترنجبين است. مايده آسماني بر قوم موسي و در چند موضع در قرآن ذکرش آمده است: از جمله آيه: ” وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيدِيکمْ إِلَي التَّهْلُکةِ…”(بقره: 2، 195)
مفهوم برگ بي‌برگي که معني روشني هم دارد بسيار در مثنوي و ديوان آمده است. مرگِ بي‌مرگي امّا گويا نظيري ندارد. به ظاهر مرگ از دنياي فاني و رفتن به دنياي بي‌مرگي است.
“راست كن اجزات را از راستان / سر مكش اي راست روزان آستان
هم تـرازو را تـرازو زاسـت كرد / هم تـرازو را تـرازو كاسـت كرد
هر كه با نارستان همـسنگ شد / در كمي افتاد و عقـلش دنگ شد”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 124-122)
اشاره به مفهوم آيه شريفه: “يا اَيُها الَذينَ آمَنوا اتقوا الله وَ كُونُو مَعَ الصّادِقين” ( توبه: 9، 19)
“اي مردمي كه ايمان آوردهايد، به خدا تقوي ورزيد و با راستگويان باشيد”.
“رو اَشِـدّاء عـلي الکُــفّار بــاش / خـاک بر دلـداري اغيـار پـاش
بر سر اغيار چون شمـشير باش / هين مـکن روبـاه‌بازي شير باش
تا ز غيرت از تو ياران نسـکلند/ زآن که آن خاران عـدوّ اين گُـلند
آتش اندر زن به گُرگان چون سپند/زآن که آن گرگان عدوّ يوسفند”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 125-128)
در اين ابيات مولوي صفات اولياء عفو را با اشاره به مفهوم آيه شريفه: ” مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَي الْکفَّارِ رُحَماءُ بَينَهُمْ…”(فتح: 48، 29) در نظر دارد.
“آن دلي كـاو مطــلع مهتــابهاست / بهر عــارف فتحـت ابوابهاست”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 165)
اشاره و تأويلي به مفهوم آيه شريفه: “وَسيقَ الذّينَ اتّقَوا رَبّهُم اِلَي الجَنّهِ زُمَراً حَتّي اِذا جاء وُها وَفُتّحَت اَبوابُها …”(زمر: 39، 73)
باز شدن درهاي بهشت براي متقين از ديد مولوي به باز شدن ابواب حقايق بر قلب عارف تأويل ميشود.
“حـق فـرستــاد انبيا را با ورق / تـا گُــزيد ايـن دانـه‌ها را بـر طــبق
پيش ازيشان ما همه يکسان بُديم / کس ندانـستـيکه ما نيـک و بَـديم
قلبونيکو درجهان بودي روان/چون همه شب بود وما چون شب‌روان
تا بــرآمــد آفــتاب انبــيا / گفــت اي غــش دور شـو صافي بيــا”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 285-288)
در نسخ ديگر: پيش ازين ما امّت واحد بُديم… برگرفته شده ازآيه شريفه: “کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکتابَ بِالْحَقِّ لِيحْکمَ بَينَ النَّاسِ”(بقره: 2، 213).
“لطف شه جـان را جنتجـو كنـد / زان كه شـه هــر زشت را نيكـو كنـد”
(مثنوي مولوي، دفتر 2، 336)
اشاره به مفهوم آيه شريفه: “مَنْ تابَ وآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً فَاولئِكَ يبَدِّلُ اللّهُ سَيئاتِهِم حَسَناتٍ”( فرقان: 25، 70)
“آنكه توبه كند و ايمان آورد و كردار شايسته پيشه كند، بداند كه خداوند بديهاي آنان را با نيكي جايگزين مي‌كند”.
“حق همي‌گويد که اي مغرورِ کور/نه ز نامم پاره پاره گشت طور؟
که لَــو اَنــزَلنا کِتـاباً للــجَبل / لاَنــْصَدَع ثــُمَّ انقَـطَع ثُم اَرتحَل
از من ار کوهِ اُحُد واقف بُدي / پاره گشتيّ و دلـش پرخون شدي
از پدر وز مـادر اين بشــنيده‌اي / لاجــرم غافل درين پيچيده‌اي
گرتو بي‌تقليد ازين واقف شوي/بي‌نشان از لطفْچون هاتفشوي”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 511-515)
با تغييراتي اندک در لفظ، ماخوذ و اشاره به مفهوم تجلي عظمت الهي در آيه شريفه: “لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلي‏ جَبَلٍ لَرَأَيتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيةِ اللَّهِ”(حشر: 59، 21).
“هر نَبيّي گفت با قوم از صَفا / من نخواهم مُزد پيغام از شما
من دليلم حق شما را مُشتري/ داد حق دلّاليم هر دو سَـري”
(مثنوي مولوي، دفتر2، 577-578)
اشاره به مفهوم تجلي عظمت الهي در آيه شريفه: “وَ ما أَسْئَلُکمْ عَلَيهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِي إِلاَّ عَلي‏ رَبِّ الْعالَمِينَ” (شعراء: 26، 109).
“هست بر سمع و بصر مُهر خدا/در حُجُب بس صـورت است و بسصدا
آن چه او خواهد رساند آن به چشم / از جمـال و از کمـال و از کَـرَشم
و آن چه او خواهد رساند آن به گوش/از سماع و از بشارت وز خروش
کَون پُر چاره اسـت هيچـت چاره ني / تا که نگـشايد خدايـت

Leave a Comment